Wednesday, October 1, 2008

Yashar Ahad Saremi



ياشار احدصارمی

____________________

هومن نامه ۱




چرا من از تو هيچ كليد و رويا و نسيم ندارم هومن ؟ه
در پي كدام آهوي تابنده و خنده رويي كه سراغت را حتي پرستوهاي امين تارك دنيا هم نمي گيرند
هر كه تو را دوباره برايم بزايد
آن كلمه ي شفاف را به او خواهم بخشيد
نكند يك دفعه دختران ساعت ۳ شب تهران در گوشت حرفهاي جادويي زده باشند
تو را به كوچه هاي متروك و دور زمان برده باشند
نكند لب هايت را آن لبهاي كبود و از شكل افتاده ، كبود و بي شكل كرده باشد
نكند يك دفعه سرت درخشيده باشد و رفته باشي بالاي آن ديوار ممنوعه و گفته باشي كه آن نگين منم !ه
نكند جايي طرف هاي شكستگي سايه ها و تذهيب ها نشسته باشي و همه ي باغ را سوزانده باشي !ه
نكند كلاه شاپو سر گذاشته در جنگ خروس هاي جان بر كف نشسته با سبيل هايت بازي كرده باشي !ه
كجا رفته اي اي سرو خوشبوي بهارهاي عارف تبريز ؟ه
مرا سراغ نمي گيري
مرا كه مادرم درون خمره ي شراب زاييد
با من حرف بزن اي بي دين
از كوچه هاي پر از صليب و ابرهاي كج و معوج برگرد
اين جا گندمزاري با بوي نان هاي شيرين در انتظار توست
اگر خواستي بگو برايت قايق و فانوس بياورم
اگر بيايي
هفت روز همين طوري مي توانيم بنشينيم در همديگر به آن هفت روز نگاه كنيم
از همين چند تكه ابر و پنجره و ماشين قراضه ي دم كوچه ، فيلم بسازيم
يك رمان در باره ي كوچه هاي چند بُعدي بنويسيم
تو مي تواني در فضاي سياه چشمانت دختر و صندلي و اسب و ساعت بياوري
من آن نصف ديگر را با گنبد و كلاغ و كليدها به فرجام رسانم
خدا را بيا
تو را به اسم آذربغ و گل هاي اهريمني فرا مي خوانم كه بيايي
اين چند روز بي سيگار و بي باراني نمي ازرد بي تو
اگر اين درختان لوس آنجلس آنجا نبودند
حرف هاي ديگري هم داشتم
من آهو را ول كردم هومن
تو هم ول كن !ه


______________






زندگی که از آنِ نوشته شد مرگ بی مرگ!ه

زيبا کرباسی
___

دركي از شعر و شاعري ياشار احدصارمی

هومن نامه 1 ، دفتر سونات تبريزي

آينه را به هر ترتيبِ معنايي خاصي از گذشته تا اكنون كه در نظر بگيريم كودكي شاعر آينه هايي چرخانند كه گاه از ميان كاغذ مي رويند و آدمي را روبرو يا درگير مي كنند. آينه گرداني شعري كه درباره اش دفتر مي كنم يكي از زيباترين معماري هاي حسي شاعر است كه در سالهاي اخير خوانده ام، دوست داشتن با همان شكل باستاني با خصلت هاي دلتنگي، دل نگراني، دلشوره، شكايت و شوق و حسرت شعر را به اوجي عارفانه هدايت مي كند.ه

ه"چرا من از تو هيچ كليد و رويا و نسيم ندارم هومن در پي كدام آهوي تابنده و خنده رويي كه سراغت را حتي پرستوهاي امين تارك دنيا هم نميگيرند."ه

چرا واژه ي معماري را به كار بردم؟! در خط اول به فرض مي دانم كه ترجيح مي دادم يكي از اين سه واژه "كليد" و "رويا" و "نسيم" حذف مي شد اما حسيت شعر اين اجازه را حتي به وقت خصوصي خواني آن به من نمي دهد و باز اين كه در سطر دوم مي دانم كه بايد يكي از صفت هاي "تابنده" يا "خنده رو" حذف شود، اما باز غناي حس بر فن غلبه مي كند، ولي وقتي به "پرستوهاي امينِ تارك دنيا" مي رسم ديگر مطمئنم شاعر مي تواند واژه "دنيا" را حذف كند. با حذف "دنيا" "امين تارك" مي تواند حالت اسم نيز به خود بگيرد كه از پس بار معنايي نيز به راحتي برمي آيد.ه


ه"نكند يك دفعه دختران ساعت 3 شب تهران در گوش ات حرف هاي جادويي زده باشند.ه
تو را به كوچه هاي متروك و دورِ زمان برده باشند."ه

باز در اين خط مي دانم كه واژه "ساعت" اگر حذف شود به تاويلي رِندتر و رندتري مي رسيم. از اين گذشته اين خط، خطي از فروغ را برايم تداعي مي كند.ه

ه"نكنه تو خواب وول بخوري
حرف هاي ننه قمر خانوم يادت بره گول بخوري."ه

اما شاعر اين شعر چنان از پس اين نكند ها برمي آيد كه به راحتي حضور هر شاعر ديگري را در اوج اين دل نگراني ها بيرنگ مي كند و باز اين كه من بين دو صفت "متروك" و "دور" متروك را انتخاب مي كردم و شايد دير را جايگزين "دور" مي كردم به دليل همان "ساعت 3 شب". اين نكته هاي كوچك را گفتم كه بگويم چرا گاه چند خال كوچك بر چهره و پيكري زيبا مي تواند به جذابيت آن بيافزايد.
و اما براي من ضربه هاي اكسيري شعر از سطر "نكنه يك دفعه سرت درخشيده باشه" آغاز مي شود جايي كه شعر شروع به نفس كشيدن مي كند و زير پوست و حس خواننده مي خزد، اينجاست كه آينه هاي قد ونيم قد از زاويه هاي فراموش شده عاطفه روبروي تو قد علم مي كتند. همه ي ما دوستاني داشته يا داريم كه ما را در غم و نگراني شريك كرده اند.ه

اكسيژن يكي از عناصر هواست كه نفس كشيدن را ممكن مي كند. نفس بي اكسيژن پس می‌رود و فقط يك پنجم هواست كه زندگي زاست. شاعر از تن و حركت و حس خود آغاز مي كند به لمس و تماشا مي نشيند، تمركزي در نفس هاي اوست كه او را به يك بينايي و شنوايي حسيِ مجزا مي رساند. شعر بي اكسير يعني هواي بي اكسيژن. واژه براي زندگي نياز به اكسير دارد، اكسيري كه ماهيت آن را تغيير دهد شاعرِ بالفطره همان شاعر اكسيري ست كه در آفرينش آن كيميا شكست نمي خورد. او مي تواند واژه را به چيزي ماوراء واژگانی خويش كه در حرارت و انرژي و شور تعريف مي شود تبديل كند. اكسير كه آن را آنِ شاعر خوانده اند تنها از آنِ شاعر است. زماني كه شعر در اتفاق است واژه ديگر وسيله نيست، واژه خود اتفاق است مي تواند از كاغذ فاصله بگيرد، بلند شود دست كسي را بگيرد.
ه
زباني كه نزديكي با نفس دارد نبض و حرارت و ضربان را از آن خود مي كند، به زباني ديگر شاعر مي تواند ضربان حسي خود را وارد زبان كند. اينجاست كه شعر موسيقي تن و حركت و حس شاعر ميشود و پا به پاي شاعر راه ميافتد، به تماشا مي نشيند و زندگي را از آن خود ميكند، زندگي كه از آنِ نوشته شد مرگ بی مرگ.ه


ه"نكند يكدفعه سرت درخشيده باشد و رفته باشي بالاي آن ديوار ممنوعه و گفته باشي كه آن نگين منم!ه
نكند جايي طرفهاي شكستگي سايه ها و تذهيب‌ها نشسته باشي و همه باغ را سوزانده باشي!ه
نكند كلاه شاپو بر سر گذاشته در جنگ خروس‌هاي جان بر كف نشسته با سبيل هايت بازي كرده باشي!ه

كجا رفته اي اي سرو خوشبوي بهارهاي عارف تبريز؟ه
مرا سراغ نمي گيري
مرا كه مادرم درون خمره شراب زاييد
با من حرف بزن اي بي دين
از كوچه هاي پر از صليب و ابرهاي كج و معوج برگرد
اينجا گندمزاري با بوي نان هاي شيرين در انتظار توست
اگر خواستي بگو برايت قايق و فانوس بياورم
اگر بيايي هفت روز همين طوري ميتوانيم بنشينيم در همديگر به آن هفت روز نگاه كنيم
از همين چند تكه ابر و پنجره و ماشين قراضه دم كوچه فيلم بسازيم
يك رمان درباره ي كوچه هاي چند بعدي بنويسيم
تو مي تواني در فضاي سياه چشمانت دختر و صندلي و اسب و ساعت بياوري
من آن نصف ديگر را با گنبد و كلاغ و كليدها به فرجام رسانم
خدا را بيا تو را به اسم آذربغ و گل هاي اهريمني فرا مي خوانم كه بيايي
اين چند روز بي سيگار و بي باراني نمي ارزد بي تو
اگر اين درختان لوس آنجلس آنجا نبودند
حرف هاي ديگري هم داشتم
من آهو را ول كردم
هومن
توهم ول كن!"ه

ياشار احد صارمي شاعر نفس است. رفتار او با شعر رفتاري از پيش پيش بيني شده نيست. بسياري از شعرهاي او را با ولع خوانده يا گوش داده ام. ميتوانم "همين طور هفت روز در شعرهاي او بنشينم و به آن هفت روز نگاه كنم."ه

__________

4 comments:

علیرضا طبیب زاده said...

مثل همیشه سرشار از حس و مملو از تصویر. گاهی حس می کنم صارمی از فوران اتفاق ها و رویداد های ذهنش کلافه است و به یکباره چندین حادثه در ذهنش را می خواهد قبل از آنکه نشست کنند به خواننده القا کند...که هر کدام هم می تواند در نوع خود بی نظیر باشد. خواندن و فهم شعر صارمی توجهی خاص می طلبد و به یکبار خواندن، آن هم سرسری، خطر اشتباه فهمیدن و هژمونی به دنبال دارد. پیچیدگی ذهن صارمی به خواننده و یا مخاطب توجهی نشان نمی دهد...و تنها ساخته های خود را بیرون می ریزد.
صارمی باید تحت فشار زیادی باشد که گاه آن فوران ها را می خواباند و یا ملایم تر می کند ...تا در تعادلی نسبی بین سراینده و مخاطب قرار گیرد...اما او گاه این رعایت ها را هم نمی کند و هر چه می اندیشد را به کاغذ و قلم می سپارد...که در اکثر اوقات با توجه مضاعف به آنها...دنیای زیبا و سالم و در ضمن" ایرونیک" شاعر مثل روز روشن می شود. برای دیدن دنیای صارمی و نگاهی که او به جهان دارد، می بایستی کمی با حوصله تر به کارهایش نگریست.

مرد کور said...

یاشار مانند چریکی است که آخوند شکار می‌کند! اینبار گوزن و خرگوش نیز زده بود

منصوره اشرافی said...

شعر یاشار شعر کشف و شهود در عین سادگی شعر یافتن راز در آشکار و یافتن معانی تازه و بکر است در لابلای کلمات روزمره .
خوانش شعر یاشار به کشف تازه هایی می ماند در دنیای پیرامون

azar kiani said...

سلام یاشار جان.. شعرهایت را همیشه از یکجایی شروع میکنی که انگار هیچوقت آنجا نبوده ایی .. نبوده ام .. تازه گی شعرهایت هم از همین جاست. ممنون .ای کاش هم هو من هم اینقدر بفکر توبود....آذر کیانی