
Varya and his daughter Clara
________________
وریا . م . آیرو از مجموعهی «تلویزیونِ خراب» (هنوز منتشرنشده)ه"ع"
با اینکه این روزا
کمتر بینقاب آفتابی می شی
هنوزم خیلیآرو میبینی دوروبَرِت
که تورو عینِ خودشون نمیشناسن:ه
عینِ خودِت! ه■ ه
نشانههایی از یک بودن
بودهای یکزمان
همینطوری هم که نه،ه
کافی نیست
اینجا چیزهایی - نشانههایی
هستند
که از بودنت در گذشته گواهی میدهند: ه
یکلنگه جورابِ شطرنجی
یکجفت دستکشِ ریشریش
یک عدد ساعتِ سیتیزن که پارسال
طی زدوُخورد با رانندهی پفیوزِ اتوبوس
شیشهاش شکست و
عقربهی دقیقهشمارش
تِقی
افتاد
عکسی از کودکیات:ه
زُلزده به دوربین
ایستاده کنارِ پدر
و یک غریبهی دیگر
که هرچه بهمغزت زور میزنی
نمیشناسیاش
ه(شاید برادرت)ه
یک کاندوم
چندنخ سیگار
و دویست یورو
بهعنوان آخرین بُردِ تو
در آخرین قمار...ه
ه ــ آخرین قمار؟! ه
نه،ه
هستی هنوز
هرچند اینجا دیگر
چیز دیگری برای گواهیدادن نمانده است
بهجز بدنت
و روحت
که تا امروز
هرکار کردهاند
و هرجا که گشتهاند
هنوز هم
هیچ ردی
از تو
پیدا نکردهاند…ه■ه
بگو: هـا!ه
شراب تلخ نیست عزیزم
آخرین جرعه را که سرکشیدم وُ گفتم: هـا!ه
بگو به رگبارم ببندند پاسدارها،ه
ه ه ه ه ه ه ه جاشها،ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه جاکشها
شیرینتر از این مُردن چیست، بگو، ها؟!ه
نه،ه
شراب تلخ نیست
عزیزم!ه ■ه
نَفَسای سرد
کارِ زندهها تو فنلاند شده رفتن وُ ردشدن
از خیابونای سرد به پیادهروای سرد
از پیادهروای سرد به خیابونای سرد
درعوض مُردهها
نه از پیادهرو ردمیشن اینجا
نه از خیابون؛ه
اونا
اونزیرزیرا
نِشِستهن و فقط نَفَسای سرد میکشن:ه
نفسایی
که از یهجای گرم بُلَن میشه،ه
پخش میشه
تو یهجای خیلی سرد.ه■ه
مورچه
اهمیت بده، الاغ
به خودت
به مورچهای
که نزدیک میشود- ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه به تنات! ه ■ ه
یا: ما به مرگ نمیرسیم؛ میمیریم. ه
از نطفه به جنین
از جنین به نوزاد
از نوزاد به کودک
از کودک به نوجوان
از نوجوان به جوان
از جوان به میانسال
از میانسال به پیر
از پیر به مُرده
از مُرده به
مُرده ... ه
از مُرده به مُرده!ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه{ـ مفهوم نیست}ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه از مُرده
ه ه ه ه ه ه ه ه ه به زنده
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه{ ـ بهگوشم!} ه
ه ـ ما مُردهایم وُ به مرگ نرسیدهایم، نمیرسیم
نشستهایم فقط در آن وُ دُور میزنیم
دور میزنیم وُ چرخ میخوریم
چرخ میخوریم وُ چرخ... بهگوشید؟ ه
از زنده به مُرده
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه {ـ بهگوشم. بله: عیشتان مدام. ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه مفهوم شد
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه تمام!}ه ■ه
_____ ___________
یاشار جان، دوستی از انگلستان توی نامهاش بهمن نوشته بود: "صفحهی 60 تا 62 کتاب شعرت را برایم کپی کن و بفرست. در نسخهای که پیش من است موقع چاپ، شعرهای این سه صفحه نیافتاده."ه
شعر ما، صورتِ دیگرِ رنجِ ماست، حتی اگر با آن صورت لبخند بزنیم (باید اینطور باشد فکر میکنم، نیست؟!) ه
پس برایش نوشتم که فراموش کن، همان بهتر که ندانی! همینطور که من نمیدانم درست همینلحظه مثلاً در شرق آدیسابابا وسط یکدکهی محقر سیگارفروشی در یک منطقهی نسبتاً پرت، چه کسی پشت دکه نشسته است؛ چندسالش است، چندتا بچه دارد، کدامیک از بچههایش مریض است، بهچه چیزی همینطور خیره شده است و یا بهچی فکر میکند. تو هم فکر کن که یکعالمه چیزهای دیگر در این دنیا هست برای اینکه ندانی.ه
بله، یاشار جان، گاه فکر میکنم که چه موهبت بزرگیست ندانستن، وَ گاه بزرگتر از آن: فراموشی!ه
بله: «فراموشی» و توی گیومه فراموشی، چونکه نباید همهی وجوه رنج را فراموش کرد. بهتر است در چیزهایی که مینویسیم، پیشاپیش سهمِ عمدهای را (و نه همهی سهم را) برای این لغتِ بزرگ! کنار گذاشته باشیم، وگرنه فقط رنج توی نوشتههایمان را همراه با رنجِ خودِ نوشتن منتقل و تحمیل کردهایم، و این انصافاً چیز خوبی نیست. فراموشی اما هنریست که باید ظرافتهایش را آموخت، تا آموخت که پس از این همه سکندری خوردن و افتادن باز بتوان برخاست و صدالبته صبحها هم توی آینه چهرهی خود را بازشناخت. این را کلارا اینروزها با لبخندش به من میآموزد. همین که میتوانم در لبخندِ کلارا، کمی رنجِ دوری از او را فراموش کنم، یعنی که او گوشهای از ظرافتهای هنرِ ه«فراموشی» را به من میآموزد...ه
__
برای خواندن شعرهای دیگری از همین مجموعه، میتوانید به این اینجا و اینجا سربزنید
______