Monday, September 1, 2008

R E N D A N , S E P T E M B E R 2 0 0 8



Licking Piece

Benjamin Patterson

1964 at 359 Canal Street, New York City.

The score for the piece is as follows:

_____




cover shapely female with whipped cream
lick
...
topping of chopped nuts and cherries is optional


The above is an excerpt from his 'Methods & Processes' collection.

Photograph by Peter Moore.



_______




Amal Murkus sings Mahmoud Darwish

live in Sevilla 2003

Stranger in a far city
Lyrics: Mahmoud Darweesh
Music: Nassem Dakwar


________




Mahmoud darwish

______



Hashim Khosroshahi



Max Ernst
At the First Clear Word. 1923.
_________

هاشم خسروشاهی


Haşım Xosroşahi




Menim üçün bir yuxu gör

menim üçün bir yuxu gör
yağışdan qabaq rastla mene
el yazıvı post qutusu iyler
sonra öpeceyim saçlarıvı
tapmacalar tapılmadan gözeldir
éle de bir şé’r oxu menim üçün
hele yazılmamış o şé’ri
gün çıxıb çıxmayıb ne ferq éler!

bir yuxu gör menim üçün
bazar seheri qazet qoxar gündüz yarıdan başlar
sen taaaa başından beri....

aynanın bu yanına meni qoy o yanına qemleri éle bax!
éle bax ki unudum seni

çentende gizli bir açar olmalı
yani qehvrengi çox yaraşır gülüşlerive göy de
éle gömgöy ki géceden qabaq
sene serxoşluqlarım

bir yuxu gör menim üçün
o yüksek tepedeki türbete teref
yél, güneş ve çay
yani éşq olmasaydı néce qorxardım yérüzünden bir bülsen!

heyatlar arasında qopiye kağazı

yaxçı ki dönüb baxabülürem
halbuki dodaqların ilk ve son şerabın dadına çalar
qapı zengini sévmirem artıq tilifun sesini de
adımı éşidmisen
her géce qulaqların çınlayır ya yox?

utuzan elim var qalxmaram mizden sen de elivi açmazsan cüft şiş getirmedi héç vaxit
éle de bir yuxu gör menim üçün
tebirine al apar meni ya da özün gel tabirime

ölüm ölümler arasında ne ferq éler!





خوابی برای من ببین




خوابی برای من ببین

پیش از باران سرراهت مرا ببین

دست نوشته ی تو را قوطی پست بو می کند

بعد می بوسم موهای تو را

چیستان ها پیش از آنکه چیستیشان پیدا شود زیبایند

پس شعری برای من بخوان

شعر نانوشته هنوز را

چه فرق می کند آفتاب زده یا نزده

خوابی برای من ببین

صبح یکشنبه بوی روزنامه می دهد روز از نیمه آغاز می شود و تو از آن آغلز...ه

مرا اینسوی آینه بگذار و غم را آنسو آنطور نگاه کن

طوری نگاه کن که فراموشت کنم

کلیدی باید درون کیف تو

یعنی رنگ قهوه ای به خنده های تو بد جور می آید و کبود

چنان کبود که پیش از شامگاه

مستی های من همه برای تو!ه

خوابی برای من ببین

به سمت و سوی آن تربت بالای تپه بلند

باد، آفتاب و چای

یعنی اگر که عشق نبود نمی دانی چقدر می ترسیدم از این زمین!ه

کاغذ کربن میان زندگی ها!ه

چه خوب که می توانم هنوز برگردم و ببینم

در حالی که لب های تو به مزه اولین و آخرین شراب می زند

زنگ در را دوست ندارم دیگر صدای تلفن را هم

نام مرا شنیده ای

به گوش تو می زند هر شب

دست بازنده دارم بلند نمی شوم از پشت میز تو هم که باز نمی کنی دستت را چفت شش نیاوردم هرگز

پس خوابی برای من ببین

به تعبیر آن ببر مرا یا که تو به تعبیر من بیا

مرگی میان مرگ ها چه فرق می کند!ه


____


Saghi Ghahraman




W. Eugene Smith
Tomoko Uemura in Her Bath
Minamata, 1972

____________

ساقی قهرمان


یک آرزو



چیزی به تن کرده ام که تنم کرده

در تنگنایی که تنم کرده

چشمم از اینجایم بیرون نزد

این گزارش است افتاد توی سرم از گلو زد آنور آنور

نگاه نکن کردی؟ ه

یک بار آرزو از خر خودش پایین آمد

یک بار من از خر آرزو پایین آمدم

یکبار بالایم از کمرم پرسید تو هم خوبی؟ ه

یکبار دلش که درد گرفته بود لوله شد توی دلم

رفتم و این چشم ها رفتم و این دندان ها

رفتم آب شوم از زور ِ خواب بریزم از چشمش بیرون

این چشم، بوی من می دهد که گل شد خشکید




زمستان 2007


_____________

Naanaam



Masaki Kobayashi

________________

نانام



منم بازی!ه

رَفََََََم تِ
تَفََم بِ
پِ

رَم زدایی

مَسَم حِِ
یَهَم تِ
سِ



____

A.
تهی قالبِ ترس است. قابِ ترس.ه
تا رو ديواره فرقی نمی‏كنه اِل چه باشه يا ميكی‏ ماوس
۲
يك، چيزی حاليش نيس. يك يكه. درخت يكه. ترس يك. قابِ ترس دوه، اِل چه دو. مقررات. موسيم آبور دَندا مانده.ه

كلمه‏ها و تركيب‏های تازه: ه
موسيم = از چيزی آن‏قدر برداشتن كه منفی به جا بماند
آبور = درك داروينی از هستی
دَندا = بالارفتن از چيزی كه در واقع پايين است


B.

زبان برای انسان مثل هین است برای خر. باید در موارد خاصی به کار رود. کار زبانی، اعم از فلسفی، سیاسی یا ادبی چوب است در کون خر. اصلن نباید به کار رود. باید نکار رود. سه تار رود. با فشار!ه


______

Leila Farjami



لیلا فرجامی
___________



یک ایرانی که در لس آنجلس زیاد فیلمفارسی می بیند



۱




باور کنیم
که آمریکا تخت خواب سه نفره ای ست
که نصرت کریمی را کم می آورد
یا شاید تنگسیری که بهروز وثوقی را

نمی دانم
شاید کارگردانش اسپیل برگ است
و مسعود کیمیایی دارد پشت صحنه ی قیصر
ریشش را تُنُک می کند
لطفاً به این صحنه زوم بفرمایید
به ران های چاق شهناز تهرانی میان دود سیگار نوچه پهلوان هایش
ماشالله! و.....علیه

می دانید
از وقتی که سینما گِران شده است
فیلمفارسی زیاد می بینم
و دارم مثل سوراخ معده ی قارون
عمیق و عمیق تر می شوم

ببخشید! ه
که یک اصفهانی در نیویورک نیستم
یا آقای هالو که به شهر فرنگی تان کوچ کرده ست
اینجا، در لس آنجلسم
و فکر می کنم راستی راستی گاوِ کَس دیگری شده ام
که اسمش مَش حسن هم نیست.ه



______


۲


خسرو شکیبایی رفت
و اهورا یزدی هنوز این دور و بر می پلکد
نکند واقعاً معجزه ای هخامنشی در کار است؟! ه

وای خدای من!ه
اگر تمامی این پرندگان منحوس مرگ
بر شانه ی سبزترین درخت ها بنشینند
به زودی همه ی دنیا «در امتداد شب» می شود
و کنگرانی هم در زندگی واقعی اش معتاد. ه

ببین عزیز من! ه
فنّی زاده هم مُرد
و تو فکر می کنی که واقعاً شاخه نسترن دایی جان را هنوز
زیر خاکِ باغچه ای قدیمی دفن کرده اند. ه
آخر چقدر از مرحله پرتی؟ ه
هی بَرَرِره ببین
هی بررره ببین
هی بررره ببین... ه

و آخرش هم بگو که وویگولنزج * ه
لس آنجلسی ها کته کله اند*!ه

وویگولنزج= به زبان بررره ای یعنی «می گویند» ه

کته کلّه= به زبان بررره ای یعنی ابله

_____


۳


ببین جیگر جون! ه
خیلی داری تند میری هاااااا! ه
رضا موتوری تو تهرونش اینقدر سَر نمی بُرد که تو! ه
آخرش عین بهروز وثوقی نالوطیا یه کارد می زنن تو شکممون ُو! ه
اقلاً صحنه ی آخرشو خوب بازی کنیم
اینقد که همه شو گند زدیم
دیگه نمیان واسه یه تیریپ دیگه استخداممون کنن... ه

همین جا نیگه دار
بیا دستای خونیمونو مثل صحنه های تخمی فیلمای بُکش بُکش
بمالیم رو این دیوار گچیه
تو مرتضی عقیلی شو
و من بهمن مفید
زار بزنیم: ننه! ننه! خدا پسرتو کُشت! ه
ای نامردای نسناس!ه

بعد هم بزنیم کافه، ه
یه فَس عرق خوری
عشقِِ فروزان و مینی ژوپش!ه

____

۴


پوری بنایی که آتش گردان رامی چرخانْد
فروزان لب استخر عشوه لاتی می آمد
و ژاله کریمی فکر می کرد که وحدت عاشق زنی فرنگی شده ست. ه

مادرم ماتیک قرمزش را از کیف بیرون آورد
و زد به لب هایی که می خواندند: خاطرخواه، می دونم...خاطرخواه... ه
نه ملک مطیعی صدایش را شنید و نه فردین
چرا که یکی فرمان بود و دیگری پسر قارون
من هم نه قلدر می پسندیدم و نه بچه سوسول
پس چاره چه بود؟ ه
داریوش اقبالی که در «فریاد زیر آب» خفه شد
و وثوقی را در «خاک» تا گردن در گِل فرو کردند
مادر بزرگم گفت: ه
مَردام مردای قدیم!ه
گفتم: آره، مثه داش آکل... ه

مثل اینکه کسی می گفت: ه
مرجان! عشق تو منو کشت!ه



____________________

V. M. Airu



Varya and his daughter Clara

________________

وریا . م . آیرو



از مجموعه‌ی «تلویزیونِ خراب» (هنوز منتشرنشده)ه


"ع"

با این‌که این‌ روزا
کم‌تر بی‌نقاب آفتابی می‌ شی
هنوزم خیلی‌آ‌رو می‌بینی دوروبَرِت
که تورو عینِ خودشون نمی‌شناسن:ه

عینِ خودِت! هه



نشانه‌هایی از یک بودن

بوده‌ای یک‌زمان
همین‌طوری هم که نه،ه
کافی نیست
این‌جا چیزهایی - نشانه‌هایی
هستند
که از بودنت در گذشته گواهی می‌دهند: ه
یک‌لنگه جورابِ شطرنجی
یک‌جفت دستکشِ ریش‌ریش
یک‌ عدد ساعتِ سیتی‌زن که پارسا‌ل
طی زدوُخورد با راننده‌ی پفیوزِ اتوبوس
شیشه‌اش شکست و
عقربه‌ی دقیقه‌شمارش
تِقی
افتاد
عکسی از کودکی‌ات:ه
زُل‌زده به دوربین
ایستاده کنارِ پدر
و یک غریبه‌ی دیگر
که هرچه به‌مغزت زور می‌زنی
نمی‌شناسی‌اش
ه(شاید برادرت)ه
یک کاندوم
چند‌نخ سیگار
و دویست یورو
به‌عنوان آخرین بُردِ تو
در آخرین قمار...ه
ه ــ آخرین قمار؟! ه
نه،ه
هستی هنوز
هرچند این‌جا دیگر
چیز دیگری برای گواهی‌دادن نمانده است
به‌جز بدنت
و روحت
که تا امروز
هرکار کرده‌اند
و هرجا که گشته‌اند
هنوز هم
هیچ ردی
از تو
پیدا نکرده‌اند…هه



بگو: هـا!ه

شراب تلخ نیست عزیزم
آخرین جرعه را که سرکشیدم وُ گفتم: هـا!ه
بگو به ‌رگبارم ببندند پاسدارها،ه
ه ه ه ه ه ه ه جاش‌ها،ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه جاکش‌ها

شیرین‌تر از این مُردن چی‌ست، بگو، ها؟!ه
نه،ه
شراب تلخ نیست
عزیزم!هه




نَفَسای سرد

کارِ زنده‌ها تو فنلاند شده رفتن وُ ردشدن
از خیابونای سرد به پیاده‌روای سرد
از پیاده‌روای سرد به خیابونای سرد
درعوض مُرده‌ها
نه از پیاده‌رو رد‌می‌شن این‌جا
نه از خیابون؛ه
اونا
اون‌زیر‌زیرا
نِشِسته‌ن و فقط نَفَسای سرد می‌کشن:ه
نفسایی
که از یه‌جای گرم بُلَن می‌شه،ه
پخش می‌شه
تو یه‌جای خیلی سرد.هه



مورچه

اهمیت بده، الاغ
به خودت
به مورچه‌ای
که نزدیک‌ می‌شود- ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه به تن‌ات! ه ه




یا: ما به مرگ نمی‌رسیم؛ می‌میریم. ه

از نطفه به جنین
از جنین به نوزاد
از نوزاد به کودک
از کودک به نوجوان
از نوجوان به جوان
از جوان به میان‌سال
از میان‌سال به پیر
از پیر به مُرده
از مُرده به
مُرده ... ه
از مُرده به مُرده!ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه{ـ مفهوم نیست}ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه از مُرده
ه ه ه ه ه ه ه ه ه به زنده
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه{ ـ به‌گوشم!} ه
ه ـ ما مُرده‌ایم وُ به مرگ نرسیده‌ایم، نمی‌رسیم
نشسته‌ایم فقط در آن وُ دُور می‌زنیم
دور می‌زنیم وُ چرخ می‌خوریم
چرخ می‌خوریم وُ چرخ... به‌گوشید؟ ه
از زنده به مُرده
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه {ـ به‌گوشم. بله: عیش‌تان مدام. ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه مفهوم شد
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه تمام!}هه





_____



___________


یاشار جان، دوستی از انگلستان توی نامه‌اش به‌من نوشته‌ بود: "صفحه‌ی 60 تا 62 کتاب شعرت را برایم کپی کن و بفرست. در نسخه‌ای که پیش من است موقع چاپ، شعرهای این سه صفحه نیافتاده."ه

شعر ما، صورتِ دیگرِ رنج‌ِ ماست، حتی اگر با آن صورت لبخند بزنیم (باید این‌طور باشد فکر می‌کنم، نیست؟!) ه

پس برایش نوشتم که فراموش کن، همان بهتر که ندانی! همین‌طور که من نمی‌دانم درست همین‌لحظه مثلاً در شرق آدیسابابا وسط یک‌دکه‌ی محقر سیگارفروشی در یک منطقه‌ی نسبتاً پرت، چه کسی پشت دکه نشسته است؛ چندسالش است، چندتا بچه دارد، کدام‌یک از بچه‌هایش مریض است، به‌چه چیزی همین‌طور خیره شده است و یا به‌چی فکر می‌کند. تو هم فکر کن که یک‌عالمه چیزهای دیگر در این دنیا هست برای این‌که ندانی.ه

بله، یاشار جان، گاه فکر می‌کنم که چه موهبت بزرگی‌ست ندانستن، وَ گاه بزرگ‌تر از آن: فراموشی!ه

بله: «فراموشی» و توی گیومه فراموشی، چون‌که نباید همه‌ی وجوه رنج‌ را فراموش کرد. بهتر است در چیزهایی که می‌نویسیم، پیشاپیش سهمِ عمده‌ای را (و نه همه‌ی سهم را) برای این لغتِ بزرگ! کنار گذاشته باشیم، وگرنه فقط رنج توی نوشته‌هایمان را همراه با رنجِ خودِ نوشتن منتقل و تحمیل کرده‌ایم، و این انصافاً چیز خوبی نیست. فراموشی اما هنری‌ست که باید ظرافت‌هایش را آموخت، تا آموخت که پس از این همه سکندری خوردن و افتادن باز بتوان برخاست و صدالبته صبح‌ها هم توی آینه چهره‌ی خود را بازشناخت. این را کلارا این‌روزها با لبخندش به من می‌آموزد. همین که می‌توانم در لبخندِ کلارا، کمی رنجِ دوری از او را فراموش کنم، یعنی که او گوشه‌ای از ظرافت‌های هنرِ ه«فراموشی» را به من می‌آموزد..


__

برای خواندن شعرهای دیگری از همین مجموعه، می‌توانید به این این‌جا و این‌جا سربزنید

______

Mansoureh Ashrafi



Marcel Broodthaers, The visual towe1966

____________


منصوره اشرافی

...



کودکی ام
دوید
از سرازیری کوچه

بعد،ه
ان پایین
آب شد.ه

جوانی ام
دوید
از سر بالایی کوچه

بعد،ه
آن بالا
سنگ شد.ه


سنگ
فرو غلتید
در آب.ه

و من چشم هایم بسته شد.ه

__________

...

چون بنفشه ای
به موسم بهار
اما به زیر برف
ماندم.ه
و طاقت آوردم.ه

خورشید من کجاست؟ه
تا برف ها را آب کند.ه

______


جهت



این منم
خفته درزیر بارهرم ها
مومیایی شده،ه
ازعشق.ه


عقربه های قلبم
میزان شده
چون تپش های قطب نما
روبه سوی تو می ایستد.ه



از کتاب در دست انتشار (نفس های پنهان)ه


________

Ali Reza TabibZadeh



The Buddha in Afghanistan

_________

علیرضا طبیب زاده


خوشا به حال فردا ی دور از ما، صدف جان!ه



پس دلمان چی ، صدف جان!ه
دل مان که گرفته ست؟ه

بر جا پای یک روز سر به راه
یک میز از عضله های درخت گردو
و یک ما
اینچنین آویخته به رازناکی زمان

هزار برگ در شکوه های نارنجی
و دالان های خفاش
با لهجه های غلیظ سکون

معبرهای شکسته
پلی عصا به دست
و یک ایل کوچیده به انتهای ذوب صدا

آواز دسته جمعی ستارگان
روی این همه شب و بی جوانی
و گیتاری خیس اشک

خوشا به حال فردا ی دور از ما صدف جان
و بدا به حال این نیمه شب های بسیار،ه
که دلشان گرفته است
اندازه ی ما


________

Azar Kiani



Bruce Conner

__________

آذر کیانی


زير كلاه اين جغرافيا


زير کلاه اين جغرافيا
همه ي ما به شکل ترسناکی شبيه هم هستيم
و از سمت گريه های شديد
ديگر آسمان نمی بارد.ه




عمود خيابان های منتهی به جوي های فراخ
پر است از کوسه های ريز و سياه.ه

قرار نيست فريب بخوريم اما،ه
زير اين کلاه جغرافيا
هوا بشدت فريبنده است.ه

چقدر اين عينک و روسری آسمان به من می آيد
و اين کلاه نارنجی بر سرغروب اين خيابان.ه

به سمت گريه های شديد
آسمان بی ابر
وهوای سقوط قطارهای هوائی.ه

ه(قرار است شعر از جنون سکوت سبقت بگيرد)ه
ه(و شکل ترسناک شبيه، به ساعتش نگاه کند)ه
ساعت چند است؟ه

ه(نقل به مضمون)ه
ساعت دو هزار و اندی سال شروع شده است.ه
کار از کار، اما ، گذشته.ه

از بقعه های شرحه شرحه ي هزاران زبان التماس
ازپاره گی تسبيح چشم های خونين
از گريبان های مه گرفته.ه

چقدر اين عينک به همه می آيد
همه به شکل ترسناکی شبيه هم هستند .ه

قرار است شعر از سبقت، سکوت بگيرد
س س س
رسيدن چقدر خوب است
از سر که بخورد به سنگ دنگ
رسيدن، به ندانم های رسيدن
به خوابی که می بينيم، شبيه هم هستيم،ه
و به کار از کار گذشته، تا،ه
شيپور از دهان گشادش بدمد
که در صحرای اينترنت هم،ه
مين های سکوت منفجر نمی شود.ه

ديشب از هق هق گريه های شديد بيدار شدم
ديشب از شدائد بيداری هق هق کردم
ديشب از هق هق گريه های شديد ابرهای نامرئی،ه
بيدار شدم.ه
از شبکه ی مخفی و زيرپوستي حال هايمان،ه
صدای گريه های شديد می آمد.ه

از هر طرف، سمتی
از سمتی، به هر طرف

به کدام طرف بروم؟ه

اين شبکه ی هزار طرف ،ه
جناق همه ی سينه ها را شکسته است.ه
صدائی اما در نمی آيد.ه

به شکل ترسناکی ... ه
سکوت از ترديد پيشي گرفته است. ه

به خطوط کف دستهايمان راه يافته اند
از خط کناری به کوتاهی عمرمان
از خط وسط به بی چيزی ... ه

ما جدا دستمان خالی ست
و قرار نيست که از اين هوای بشدت فريبنده
و سمت گريه های شديد
به جائی ديگر برويم. ه

اينجا برای شب رختخوابی پهن شده است
به وسعت عمر
و کودک هايمان در نقاشي هايشان غلت مي زنند. ه


زير کلاه اين جغرافيا
در اين هوا
دروغ برای گفتن حرف ها دارد
و در عبور از خواب هايمان
شرايط انتظار را دوام بيشتری می بخشد. ه

هيس ـ س ـ س
کسی می آيد؟ ه
کسی می آيد؟ ه

تا ستاره ی سرخ جنازه های بادکرده، ه
تا پرچم سبز پلاک های زنگ زده، ه
تا ظلم حضورهای رنگا رنگ، ه
راهی نمانده است. ه
شرايط انتظار مهياست؟ ه


به لغزيدن کسی می آيد، می لغزم
به لغزيدن ستاره ی سرخ، می لغزم
به لغزيدن پرچم سبز،... ه
به ظلم
می لغزم

زير کلاه اين جغرافيا
به ابرهای بدون مرز شديدا محتاجم. ه

به نهايت نرسيدن
به ندانم های رسيدن
به کدام طرف بروم، ه

به کدام طرف بروم؟ ه

صدائی در نمی آيد
و عجب کلاهي...ه


_________________


Mazaher Shahamat



Forough Farrokhzad
________

مظاهر شهامت


فروغ





هوفافي گانگال هوفافي
هوف
سين‌سييا سين‌سييا
سات سياسات
سيات
ديناناي ناي نيات ني‌نيريم ناي نييا

در تودرتوی هر چه غار و تاریک
سر طنابی را به دست
و سوسوی نوری
حتی اگر وهمی سنگ گون
اما اين سرما از سرِ ما هم زياد بود
سيل از روزن و روزن آسمان
و حلقه های وقیح ریسمانی
در سلسله بی شماری
سر هم بدزدي
ديوارهاي سيمان / سنگ / آتش و خاک
عناصر اربعه جدید
که تکوین منگی را حضوری تر کند
و عقل سليم
گردباديست كوچك گيريم كه زرين هنوز
در پيچ پیچ سطرهاي گيج مي‌چرخد
و دست تو را
هر جا كه باشد
از چند من و اوي بيات مي آكند
بوي نا و بويناك

ديناناي ناي نيات ني‌نيريم ناي نييا
سن اولارسان دونياني نئينيره‌م
بلكه‌ده نئينيره‌م سني‌ده دونياني‌دا
بير آزجا اولارسان ساني‌دا
و يئر اوزه‌رينده اوزانان بيرآدامي دا
آغيزين آيلارين دامجي‌لارينا آچميش

آن تفنگ قديمي كمر شكسته
اگر قد علم كند كشته شده ايم
ه- قد علم مي كند - ه
شده ايم صدا
كه مي‌ماند پر از تنهاست تنها
لبريزتر از
با تلفن همراهت همراه مي شديم رو به راه
كه
خانه خيابان
در مثل سقف كابل آنتن نداشت است
دسترس كجاست
و دستي كه برسد به كجاي دست ؟ ه
و خاموش که بدتر
هیچ امیدی به دقیقه نمی دهد حال

آي بو گلن يار اولايدي يار گلين
الينده تار اولايدي يار گلين
ایكيميز...ه
هوفافي گانگال هوفافي
هوف

و پيراهن هاي خونين از هيچ گلوله حتي
سرخ را هنوز
از چشمان تو پله پله به بالا
هر كجاي خود جاي داده ما را
فكر مي‌كني بادهاي وقت غروب
از ليوان‌هاي سفالي كوچ خواهد كرد ؟ ه
و آن زرينه‌هاي آفتاب بويناك ؟ ه
فكر مي‌كني مترسك‌هاي سر جاليز
باز هم می خندند ريز ريز؟ ه
فكر مي‌كنم
براي باور كردن كمي غارنشيني لازم است
كمي چند روز و چمباتمه
و بهت‌زده نشستن در جاده‌ايي كه
از لابلاي خواب
پيچيده در لاي ابريشم خيس مي‌گذرد

لالا لالايي لالاي لالا

و درود به او ودرود به او ودرود

مي خواهي نور لاجوردي لوسترها روشن كند؟ ه
ظهر ظهير و عطسه و خميازه
ظاهرا
هنوز خمپاره و پاره‌هاي خم
در شورچشمي شعر
فرق ؟ نه چندان
بگويم شرمنده ايم
چيزي از كمي از برف هايت
از هيچ روزنامه‌اي كه كم نخواهد شد مي دانم

ناس ني‌ناس ناس‌ناس ني‌ناس نيناني‌ناس
سال سوسال سوسيال سوسال سال سوسال

بريده بريده مي روم
از ساق پايت بريده
در انتهايش گلي لاله يا كه ميخك
هنوز خيس
رنگ قرمزش از كيست ؟ ه

لي‌لالام لام لاملالا لام لي

فرق فروغ صبح و عصر ؟ ه
آفتابي كه معلوم نيست از كجاي ظهر؟ ه
تفنگ هايي كه گاز سمي شليك مي‌كنند و كمي شعر؟ه
اذهان اتمي و سكته هاي روي ماهواره دم به دم ؟ه
بايد كمي از روي فرقه دمكرات گذشت چه آسان مي‌ميرند خدايا
كمي از 28 و مرداد
اتراقي در درازاي 57
قبل از اينكه به حال و روز 53 گريسته باشي
كسي مي‌داند ساعت‌ها كجا را نشان مي‌دهند ؟ ه
جا را نشان مي دهد هرجا را ؟ ه

جانيم يانير يانير جانيم جامتايي‌دا

مي‌تواني از عقربه‌هاي بزرگ بالا بروي
برهوت دست‌ها را نگاه كني
و با تاني عقربه كوچك آنقدر كوچك شوي
در ني‌ني چشم كسي گم شوي يا بميري
ببخشيد
زير اين بوي بد
روي خنده موناليزا استفراق كرده‌اند
و شما داريد به اسم نفت آفريقايي مي شويد

بو داغدا مارال گزه‌ر
تئللرين دارار گزه‌ر
بو آغدادا آرال‌ما ازه‌رگه
اللرين‌ته آراردا ازه‌ر‌گه

هنوز برنده قمارازلی مان
از ابدیت بازی بیرون نشده
حالا كه مي‌آيي از فراز اين دريچه اي يار
با عطسه‌ايي خبرمان كن
شاید ورق‌ها را آتش زنیم
و تو را با آغوشي ديگر باز شناسیم / آس


_____________

Mansoor Khaksar



Khusraw discovers Shirin bathing in a pool
from a Khamsa (Quintet) by Nizami
mid 16th century
Safavid dynasty
Opaque watercolor, ink, gold, and silver on paper
_____________

آن سوی برهنه گی


منصور خاکسار


1
آنچه در خطه ی خیال فرهاد
خود را
به نقش بست
چه بود؟ه

که پیش از آن
که در آینه ی برابر
صد نقش شود
و خواب او را بشکند
قاب قدیمی او را گسست .ه
چه صلای خوشی
می زند این مست
که عطر پیاله اش
پر و بال از عقاب می برد
مِی زده ای
تمام شب
از لذت و اضطراب
و پلکی فرا شده
از شکوه کوه

آه
تا آفتاب بر آید
مگر این دیده
راه به خواب می برد؟ ه


______________

Hamed Rahmati




حامد رحمتی
_______________

قطار ايستاده بود


قطار ایستاده بود

پنجره هاي بسته صورت هاي غمگين را قاب مي گرفت

در آن سوي ريل ها
به خطوط موازي زل زده بودم

در انحناي اين خطوط
چشم هاي اشك آلود من بود

كه در تاريكي مي درخشيد
و قطار بايد مي رفت
حتي ... با كمي تاخير

نرده هاي آهني... بليط هاي مچاله
و بازرس بي حوصله اي كه مدام فرياد مي زد
كسي جا نماند

قطارايستاده بود
پنجره هاي بسته به ندرت باز مي شدند
و دستي از لا به لاي آن همه دست تكان مي خورد

من در آن سوي ريل ها براي خودم قطار شده بودم
گاهي فراموش مي كردم در كنارم نشسته اي
و حرف تازه اي از ماندن نمي زني

همهمه تاريكي مرا متقاعد كرده بود
كسي از هيجان مردمك هايش گشاد نمي شود

با اين حال وقتي چراغ هاي سينما روشن شد
قسمتي از چمدان بيرون پرده مانده بود! ه



_________________


Makan Mehrpouya



Max Pam [ balancing rock ] 1972
__________

ماکان مهرپویا

راضی


قلبم در شیشه ای زرد
چشمانم در صندوقچه ی یخ
سرم از لب
ه- آویخته به قلاب کشتارگاه - ه

مغزم له شده زیر چکمه ها و گرزها
روحم دوخته شده بر خاک مردار

دستانم
ه- شقه شده - ه
مصلوب. ه
پاهایم
ه- آویزان در مرداب - ه
خوراک ماهیان خاردار. ه


من به این تن مثله رضایت دادم. ه

آزادی!ه

من به این تن مثله رضایت دادم. ه


____

آب بازی


اشک های غمگین پری کوچک دریایی
خوراک ماهی های کوچک شد
فلس های طلایی اش را
ماهیگیران شهوت زده لیسیدند
و پستان هایش را
توله گرگی خورد
که به تماشای معرکه آمده بود.ه


__________

Hooman Nozhat


Forsythia

Mary Ellen Solt

__________

هومن نزهت

باران




نگاهم با آفتاب گره خورده
و زمين تشنه بوی انتظار می دهد
از دور
قاصدکی
به اينسو می دود
آه
پيغامش ...ه
چه نمناک است
و
قلبم

بی صبرانه
در گلدان

ريشه می جنباند
و

انتظار پير
آخرين نفسش
با حقيقتی مرطوب

گره می خورد

پرده را کنار زنيد
نبض اميد
در رگ های پنجره جاريست

من دوباره می رویم

بهمن 67 - تبريز

__________

Yashar Ahad Sarami




اسماءِ حُسنا
و اینجایِ نگاهِ " شنیده ایم"
ه

یاشار احد صارمی
___________________



گوزوم ، گونش ، گیزه م ، گئجه، گوموش ، گوه رچین شنیده ایم آنجا وسط الفبا زبانت را داری خفه می کنی،گول چوهره،گول لو،کا،شنیده ایم گوش را داده ای به باد و گیسوان فروزآن و پلک های یواش ! سامورآی ، سولطان،سوزوم ، سرخوش،شاققیلی،شنیده ایم میخ ماه را از زمین می خواهی بکنی ! شاه، شمسی، شینانآی، شَوَه وسط
چشمه ی قرمز چشم هایت در سوسو ،اُ،اُورخون، اُوی ،اُوزآن،گلو را لو بدهی ! اُوزبای ،اُوزوم ،اُوینایان ،چشم بر پُک های عمیق دوخته ای شنیده ایم یار، یاغیش،یوخو، نآ ،می خواهی همه ی شاعران یک دفعه این طوری بیفتند و صدا بپاشد روی این ساعت نآی نآی ، نابات، نآرینج،نگار، از دیگر دیگر بروی و با دیگر ... نِفرنِفر، ها،هاکونآ،هوما، هیش هیش،این پا و آن پا می کنی شنیده ایم خان، خانوم ، خاتون،خورشید،خوخ ، خوخانوآ ، دست به شانه‌ی پیری‌ات گذاشته‌ای و دست کودکی‌ات را گرفته‌ای خونچا، گول چوهره،قالالی ، قشنگ، قُلچاق ،زآ ، زآزی ،چشم های کُشنده ی این "شنیده ایم"مثل دو مصرع خیس زآزو،زری، زوبیدآ، معشوقیت خوشبو و عمیق زولیحا، زَم،زمزم ، قوتازلیم،قومرو، بآل لی، بایاتی ،چشم های چقدر کشنده ی این " شنیده ایم " مثلِ لوله های تفنگ رو به اینجا ، رو به این صبح مه گرفته بایرام ، بوقآم ، بیگُم ،و خش خشِ نفس لاله هابَه بَه ،بیلدیرچین،محبوب ترین صدایِ همین شنیده ایم بیلقیس، بی جی بی جی ، بُمبآ، بویور،بورلا، تان ،تآن تآن ، لطفا تبریز، توپآنجالی، تیق تیق،جی،جی جی ،جیران ،آنجا از پله های طلایی خون خورشید فرش حمام می شود چین لی ،کام‌فِت ، آی ، آندای ،لطفا آینالی ، آلمالی،اُوینایان ، ایپکلی ، نکن دآرآ دآرآ، دآنقا، دیابول ،دیل بیلمز،دین سیز، ماوی ، لطفا مآتآدآ ، ماتان ،مآتاح ،مانپاس ، میحانه چی،میوووو،نروقالالی ، قشنگ،زآ ،زی، عنقآ، اَلیم.ه


Daniel Y. Harris





فارسی : شیما کلباسی
__________

قطعه



تپه های مارپیچ اسپانیایی
صحن پارینه ای سنگ ها را
تا درختان زیتون و
علفزار و آسمان پونسی
در بر گرفته‌اند
حصار ویسیگاتیک تا پایین تپه را
با برش‌ها و لرزش‌ها خط کشی کرده است
رشته کوههای پایرینیس شکاف برداشته‌اند
شناگران شناورند در قصبات
ماهی های نیزه دار ویرانند در خون خود
و اسب ها رمیده‌اند به زیر خورشیدی ‌آب‌ کشیده!ه


__________________

Robert Herrick




____________


همه چیز می پوسد و می میرد


زمان همه چیز را می پوشاند: جنگل می بیند
درختانش را که می بالند و در کهن سالی فرو می افتند:ه
آن درخت بلند که پُر فروغ ایستاده بود
آن غرور خودکامه ی شهرگونه ی جنگل
بلوط، درخت ستبر جنگل را می گویم

که پژمرد ، مُرد و بی تلنگری فرو افتاد. ه


____



رابرت هریک (1591- 1674)، شاعر انگلیسی ، متولد لندن _ از پیروان مکتب بِن جانسون، شاعر انگلیسی بودو سال ها در دستگاه حکومتی به عنوان کشیش خدمت کرد. اشعار او آهنگین است و موضوع اصلی آنها خوردن و نوشیدن و کوتاهی عمر می باشد. بیشتر شعرهای او را در فیلم ها و نمایش ها می توان یافت. از جمله در فیلم های انجمن شاعران مرده و آلیس در سرزمین عجایب. دو کتاب مشهور او عبارت اند از : اعداد بی شمار - هسپریدزها .هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه


____________

Pablo Neruda




Libro de Las Preguntas

Pablo Neruda

__________________________



پابلو نرودا

فارسی : یاشار احد صارمی




کتاب پُرسش ها

3


به من بگو ، بگو لطفا
این گل رُز برهنه است یا همین یک پیراهن را دارد ؟ ه

این درخت ها
این ریشه های شاهانه ی شکوهمندشان را
آخر برای چه در خاک پنهان می کنند ؟ ه

کی ؟ه
چه کسی
صدای پشیمانی
ماشین دزدها
را
می شنود ؟ ه


در این دنیا
غمگین تر از این قطارِ زیر باران
بگو
چیز
دیگری هم مگر وجود دارد ؟ ه





Libro de Las Preguntas

III


Dime, la rosa está desnuda

O sólo tiene ese vestido?

Por qué los árboles esconden

El esplendor de sus raíces?

Quién oye los remordimientos

Del automóvil criminal?

Hay algo más triste en el mundo

Que un tren inmóvil en la lluvia?


_________