Tuesday, September 1, 2009

Yashar Ahad Sarami

______________


Wendy Bevan The Dancer photograph undated
_______________

یاشار احد صارمی


كليدها ۵




يك عمر پرنده پراني و آسمان خواني
يك عمر گردآوري همه‌ي منقارها
و چيزي مثلِ من ساختن

این چشم این دوربین این گوشه ی ساییده ی خوش صدا

من قشنگ بودم

من تو را می دیدم
صدایم گلوی مکتوب عشق بود هر شب وقتی که یواش پلک می زد و خیره می شد به ماه آن بالا
یک عمرِ تمام تلاوتِ نفس در کلمه
با دهانی دوست و پنهان در کلمه
در کلمه
یک عمر پای همین خوابی که چشم باز نمی کرد

دست قشنگ بود

اشاره همیشه می نشست در این دایره
صدا سرمه بود دورِ نظر
و لحظه های آدمی که تنها و کبود پا برهنه می رفت دنبالِِ


یک عمر باران
یک عمر خش وخش
یک عمر شمردنِ پرنده ها
و حالا
در این گفتگو که یار ندارد دیگر
رنگ ندارد دیگر

دوستان من يكي يكي سوار جاروهاشان مي شوند ومي روند

و پشت سر چمدان های پر از چراغ و چلچله
باغ را ديگر هواي اسب شدن در سر نيست

یادش بخیر رقص های رنگارنگ و هنوز صدای خنده ها از این ورق پاره ها و تکه سنگ ها
یادش بخیر صدای بوسه های گر در نیزار
در تاریکی ...
ه

نگاه مي كنيد و مي گذريد ؟
ه
اگر مي دانستيد بيت‌هاي اين كتاب سوسك‌هاي مكرر ا ست
به ولله همينجا زير چشم‌هايِ بي صورت ، يله مي افتاديد و معاشقه مي كرديد!
ه
زیر همین چشم های طلایی
آب تنی در خدایِ بازیگوش و دیگر هیچ ...
ه

يك عمر فتح زيج كبوترها

و حالا
ه ه ه ه ه روحِِ چاه و سياهتابيِ داسِ ماهِ نو!ه



Print this page
_____

4 comments:

آذر کیانی said...

سلام. حجاب چهره جان شده غبار تن ات...بقول حافظ ...این شعر آرام از همه امکانات خاطره گویی بهره برده از یاد آوری همه ی آنچه که به گفت نمی آید و تو بخوبی گفتی....شعر قشنگی ست.ممنون

محمد شهبازي پويا said...

سلام ياشار جان

خواندمت
زيباتر و
زبان را كمي متفاوت تر ديدم

سطرهاي زيبايي داشتي

دوباره مي خوانم
شاعر باشي

شهلا said...

سلام یاشار جان، خسته نباشی می دانی که عادت به نظر گذاشتن ندارم و الان هم سعی دارم ز این کار پرهیز می کنم ولی یکجورایی نمیشه! فقط بگویم برای سومین بار این سروده ات را خواندم و لذت بردم واقعن نوشته های تو و عزیزی دیگر همیشه مرا قلقلک داده و سُر می دهند بسوی نوشتن و این چقدر خوب
است ازت سپاسگزارم به خاطر زحمتی که برای رندان و شعر امروز ایران می کشی شاد باشی و پرتوان. با مهر، شهلا

مریم اسحاقی said...

سلام
یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو.
گذر عمر و خاطره را با داس مه نو در هم آمیختید جناب یاشار.شعر زیبایی بود. لذت بردم.