Thursday, October 1, 2009

Yashar Ahad Sarami

_______________



L'ange blesse.1903 - Hugo Simberg
________________________

یاشار احد صارمی


هومن نامه 8ه




سطر خودش را حذف می کند پشت پلک
پلک چیزی نمی گوید و به آهسته یِ انگشت نگاه می کند روی سوراخِ زار
و سوراخ که می بارد و حین را سوراخ می کند
چقدر وقتی که دست
ه ه ه آن دست ه ه ه مرا می دید می خواستم این طوری سوراخ در بیاورم و بزنم به بیاتِ ترک و آه ه ه ه چشم
چشمِ هفت و الف و سفید و فیروزه
چشمِ جادویِ توویِ رنگ

هومنم آهومنم هومنم
آیا " ی ا ر" واقعا دوباره یار برخواهد خواست از این کلمات؟
ه
آیا یار دوباره از زیر ابرو خواهد تراوید
آیا یار و این صدای تاریک از دودکش ها و آن درِ بسته
من خوابگیده ام خیلی و این هوای یکهوی آیا
و هفت و سفید و بویِ گلویِ نامِ کوچکم و گوشه ی شکسته ی شبی از شب های آذر بغ پشت آن مخروبه ی دور
گوشه ی شکسته ی ماهِ چهارده
صدایم نکن
من دیگر هوسِ بیداری ندارم ه ه ه صدایم نکن
من با همه ی زن هایم
ه ه با همه ی کشتی هایم زیر این آب دراز کشیده ام

صدایم نکن
من خودم را حذف می کنم از این
و دریغ از سوراخ ها و هوم م م
چقدر حالا بویمان خوش است نه ؟
ه
مثل سطر اول یک قصه ی شبی سرد آنجا در نبود و هیچوقت
و خش خش حضور آهو که از رنگ آنجا داشت مرا می دید
مرا از رنگ آنجا که راستش کمی گرم بود و گوش این طوری می جنبید
آهوی زیبا
آهوی همیشه و نیمه مست
آهوی چشم های تموچین
آهوی تووی این رگ
و سطر آخر یک قصه ی شبی سرد در اینجا

يا شهرزاد به دنيا نمي آيد
يا بيايد
زود هوس ققنوس مي كند مي سوزد و در بد ترکيبی يك داستان ابرگرفته خاموش می شود
مثل این ساعت
مثل چشم های این ساعت
مثل این ساعت که شاهرگش دارد زیر این آب به خواب می رود
...
شهرزاد من مادر پيدا نكرد تا زبان من به دنيا بيايد
زبانِ کفش نارنجی با کلاه مخملی من
ه ه پدرش
آه دخترم
آهو از تو کجا برگشت به این سطر
آهوی دیوانه ای که می خواست چشم را بخنداند
و چشم آنقدر خندید که ساعت ایستاد

آن شب سرد یادت می آید هومن
می گفتی آدمت از هوشِ آهسته ی چشم درست شده است
می گفتی چشم های زبانت هر وقت اراده کنند باران یکریز می بارد
زن را مثلا فهمیده بودی
زن را مثل من با رگ و ریشه ات پیدا کرده بودی

آن شب سرد هومن

آنقدر به اين زمان از دست رفته اعتماد كردي
كه آسمانش را ابرها گرفتند و رعدش در يكي از دره هاي جادو تِق!
ه ه افتاد و خاموش شد
خبرش را مردي داد
كه مي خواست شبيه تو در بد مركبي زبانش
ه ه در كوچه هاي ماهوتي شال بر گردن راه برود و ادای آدمی را در بیاورد که چشمش با من تووی آینه این طوری خیره شد

و آهو همان آهوی تاریکی با جیرجیرک های شهریور در یک خاطره ی خوشبو

من دیگر هوس بیداری ندارم صدایم نکن
من با همه ی تو و کلمه های یک شب برفی زیر این آب خواب رفته ام
از چشم نگو
از چشم عسلی تووی رنگ حرف نزن
آدمِ من به سطر امید ندارد هومن

اگرچه اينجا نمي شود دهان را شكلي مقبول داد
ولي باز
اين غم تو
آخرين غم همه ي برهمنان باشد !
ه

من هم بي شهر و بي پشت سر در دنگال زمان از دست رفته ي خود، استخوان مي پوسانم و به رويم نمي آورم كه سايه ام پنهاني خواب هايم را مي دزدد و به صدای خرام گوش می دهد
کام از آن چشم بود هومنم
چشمی که با دیوانگی تو می رفت جلو آینه ی تاریک
چشمی که با پاهای من از پله ها می دوید بالا و آهو را می شنید که فقط می گفت عزیزم
چشمی که تووی آهو یک ریز به گل های فضایی گوش می دا د
و صدای خودش از پستان ها
ه ه ه یواش عزیزم

از تو و من ديگر گذشت آغوش نرگس هاي چشم درشت و شب هاي بغداد
خدا مولوي هاي جوان بعد از ما را بي بيت و طوطي نكند

و آهو که هنوز کوهی ست و خوشبو و فقط زیبا


________________

3 comments:

آذر کیانی said...

یاشار جان مانع ات غلغل چنگ است و شکر خواب صبوح/ورنه گر بشنود آه سحرت باز آید........خیلی قشنگ بود و گلایه یی شکرین...

azadeh davachi said...

شعر زیبا و محکم واقعا لذت بردم آقا یاشار ممنون

Anonymous said...

یاشار!
بعد سالها مرا در خواب هندوستان و باغ،بیدار کردی برادر!...آرش