Sunday, November 1, 2009

Yashar Ahad Saremi

_____________


Wanderers of the Desert
__________________

یاشار احد صارمی

"I turned silences and nights into words.
What was unutterable, I wrote down.
I made the whirling world stand still."



Arthur Rimbaud - A Season in Hell


ه - ساعت های تاری ک!ه ه موسیو



1


بال هایم را باز که می کنم
مرده ی کبود می افتد نگاه کن

دره ی استخوان ها



2



این ناف فضایی را از دهانِ من پاره کن
این گوش ها را بِکَن شنیدن یعنی چه؟ ه
این سر را گوش تا گوش بِبُر تا عقربه بایستد

من چرا ساخته می شوم ؟
ه

وای از این اتفاق ها

وای از این صدای قدم ها
صدای خشک و دقیقِ قدم ها

و
این دردِ خوشمزه ی اجسام
این دردِ بنفشِ شفاهی
این فقط کغی!
ه

مرا از این سوراخ ها نجات بده ه ه این صدای بارانِ زیر پلک هایم
چرا ساخته می شود این لحظه کغی
به قیچی این کاغذ سفید و این مداد را بدهی خودش معنا را می فهمد

حذفِ تاریک و آب سفیدِ لزج از
از صدایش دارم دچار اشکال فنی می شوم
و !ه
تیک
تاآآآآک

این انگشت اشاره ی زنگ زده از جمله ها و چرخ
که این طوری پنچر می شود در امواجِ بلند ه ه ه ماه می اُ!ه



3

پری ها زود زخمی می شوند موسیو
زود می پرند ه ه زود گول می خورند ه ه زود می میرند
نگاه کن این جا را
نشسته و شیرین می خواند
ه ه به صلیب سرخ زنگ می زند ه ه به اخبار گوش می دهده ه دیازپام می خورد
این هم دفتر خاطراتش
سطرهای تند تند و این پنجره چقدر بدبین است به صدای باد
سطرهای تند تند و باران دارد با کالکسه ی سیاهش از دور
کلمه ها کغی !ه
کلمه های قطور و تنگ و صندلی چه سایه ی ترسناکی دارد
چشم های پر از رعد و برق کلمه ها
و باران از دور

حالا می رود پیش روانپزشک
ه ه ه گوش بده !ه
جمله های کُند و این همه سوسک روی دیوار
جمله های کُند و بارانِ که تووی رگ و استخوان دارد با کالسکه ی سیاهش نزدیک می شود
مکث های طولانی کغی
مکث های مه آلود



حالا روی این یخ ها دراز کشیده ایم و معاشقه می کنیم و یاد بهشت افتاده است پری من
گریه می کند
چه دلهره ها
چه دلهره ها
درست همین روز اول بهار
ه ه چِخه کغی ه ه گم شو!ه



4



رسیدن اگر راهش باید از این شهر بگذرد در ترافیکِ ویج، گیج شوم ترمز نگیرد نرسم نرسم نرسد اگر شهر بازی در بیاورد ترمز نمی گیرد کغی!ه
منِِ منگ! وای دستهایم کوو؟ نگرف
ه
لذتِ له و لوردگی در یک روز بارانی
لذت مردن یکی از ما کنارِ یکی از ما
لذت این خط سرخِ چسبناک
لذت رقص نورهای کور کننده و این شاخه ی سیاهی که می روید کغی
حالا زیر باران عکسی چروکیده و آبی رنگ!
ه
آبی رنه ...ه
باور می‌کنی در این‌جایم نیست
باور می‌کنی من دیگر این جا، به این جا چه می‌گفتیم؟
ه
چه کسی در این فَک حرف می‌زد ؟ه
سوراخ‌های رنگارنگ چرا یکی یکی خاموش‌ شدند؟ه
این قیچی از جانِ عکس چه می خواهد کغی
ساعاتِ گسترده ی تاریک! ه


5


بِرّ و بِرِّ نِفِر نِفِر در این کلمه ها این روز ها از
و حظی خزیده زیر این کفش هایم که می روم یواش از گذر و صدای موزون باد

بعضی وقتها مثل دو شاخه ی خوشبوی صورتی نگاهم می کند و دلم فقط می خواهد همینجا بایستم و چشم هایم را ببندم و گوش بدهم به صدای این زنی که آرام می چرخد

کنار دوستان کغی

و من امروز در این کت و شلوار مردی با شهرها و کلیدها و ستاره ها

باران هایم عیار و مست و بشکن

به این ساقه اگر بخندی می خندد و دگمه اش باز می شود

آن نیمکت بر می گردد و می بینی ای خدا چیزی تنش نیست و تو کغی !ه

درون همین کت و شلوار منم که خیلی چشم دوخته ام به

و سوخته ام از

کنار دوستان و این صدای موزونِ باد

در عکس که ایستاده ام پشتم مناره ی آبی و در چشم هایم خوشا آن روز کغی
و سوزِ کینه توز که می پیچاند راه باریک قرار را
آخ این سنگ های تخت و قدرتمند
این پلنگ های نامرئی
و تو
که فالگوش ایستاده ای آن دور و من که دلم نمی آید این آتش را خاموش کنم



6


من که تنها اسمم نیستم از لب های نیمه وا و این نفس های تاریک باد از این جمله
این جمله ربطی به ملاقات من و اسمش نبود فقط
ه ه ه ندارد ه ه ه فقط این نفس های تاریک باد
الف دیگر الف نیست با هم نیست خودش هم نیست
علامت را پاک می کنم
علامتِ من
روی این خط ِ بی نشان دمی بنشین و فکر را بکن
من نیستم دیگر نیستم

من خودش هستم که دوست دارد دگمه را فشار بدهد و دوباره نگاه کند به لبها که فقط می خواهد بگوید یا
یک فضای تابان و خوشبو در نزدیکی چند یاسمن و ابری شبیه گیسوانِ تُوُریکی
جهان هنوز جانِ شیرینی در جلایش دارد می جهد در منِ درندشت کغی و چهار سو این جمله ها هَپ مرا دوباره برمی گرداند به تکرارِ لب هایش که فقط می خواهد بگ
ه
این عکس را قبلا جایی دیگر دیده بودی کغی
ه ه ه با همین موسیقی
با همین متن

گربه از کنار اسرار می گذرد پرده را کنار بزن
و به چشم ها بگو روایت همیشه همین است
مکِش های دلکش کغی
مکِش های سیاه و فقط


حالا که تو نتوانستی بگذار من بریزم اینجا
عشق که تنها کوزه نیست از لب های نیمه وا بریزد در این دهان های بدوی و فرّار
کوی خوشبوی کج و معوجی ست در مِه
ه ه ه در حاشیه ی سوخته ی نخجیر و آهو و این دورُ و بر

بفهمی نفهمی از عکسِِ قبلا کمی بیرون آمده ام نه ؟ه
بعدا را خودش هم از قبل ظاهر کرده بود

در این جمله حالا تو باید اتفاق بیفتی
تو و پشت این پرده ی پری

چخه کغی
چخه



7


پشت پرده ه ه ه هِزار هَزار چشم و این کتاب
و سطرِ عجیبِ آن روز که دلش گرفته نشسته است پشت آینه و مُژه ها چقدر خیس

موسیقی گفتگوی من و توست کغی

جوانیِ چند کوچه یِ شب زنده دار
مزه ی گسِ خیال کغی
خیلی

این سکوت بوی مُشگ می دهد کغه
بوی آدمی

و این دستِ شیفته که با من می آید توو
این دستِ مکتوب سلام

تو سنگ را بگذار اینجا من برایش کمی از حالا بگویم کغه

از کشاله ی صندلی
از ماه شنجرف
و
دستش در دستم
دستش در ادایِ دِین به نَفَس ه ه ه و صدای سرمست چند هیزمِِ شبیه

ما فقط اینجا بلدیم این طوری بخندیم نه؟ه
این ارواح در سماع
ه ه ه این چند صراحی

سکوتِ چشم بوی مُشگ می دهد کغه

بوی آدمی

مثل چشم های آن سطر عجیب

تو عکس را بگیر و دست را بِبَر
شیفتگی با حالا حرف ها دارد


8


با چشم های تاریکش از نگاه تو فضولی می کند کغی
کی کیست در خون من ؟ ه ه ه از من تو نپرسیدی
ه ه ه می دانم حال آدمی و حال این پرنده ها

زنی که حالا دارد موسیقی را در این عکس اجرا می کند طرف های یک غروب پاییز است کغی
کمی آتش و یک سگ کوهی هم در متن و آن چند شیشه ی کبود

زنی که در خون من حالا دارد فقط گوش می دهد و به وزنِ خوشمزه ی یک قو نگاه کن
با گوشت و استخوان و گل سرخ و ران و باران و چند لحظه ی سفید و قدری هم حسِ ششم

فضولی را کمی به زل انداز کغی
پستان ها یش شکوفه ی گیلاس و عینِ زنگ درِ خانه ی کسی که فقط آن توو خواب می بیند
من بیشتر از این خواب وسعت دارم و با چشم های من فقط به تمشک نگاه کن
تمشک
با صدای ملایم تری به این ابعاد گوش بده
به پلک های آهسته ی محض

زنی که در خون من دراز می کشد و از دور گنبدهای طلایی یک شهر را تو زیر نور ماه می بینی ه هه اینجا از گلو خودت را بریز روی این چند بیتِ صورتی رنگ


زیباست نه؟ه
قرمز و ناز و مموش و ماشالله
و هنوز روی آب های صبحِ علی الطلوع قویی که فقط وه است و وه!ه


صدایش عین همین درخت بلوط
خوشبو و کمی پلنگ و از ماه هم چیزی در شیشه دارد

روحش یواش در خونم و طرف های غروب در این عکسِ محرمانه و حالا قدمهای آهسته در طرف های اسرار

از کوچه که می گذریم رعد و برق در نگاهم و بال می زند بیرون و آسمان به تعویق می افتد
آسمان دیگر به درد من نمی خورد و من تاریکی را اینجا دوست دارم و صدای این معاشقه دهان ِ شهر را به آب می اندازد


صرف و نحو زبان کغی
ساعتِ اوزگل کغی
فضولیِ شوم کغی
درد کغی ه ه جور کغی





____


진달래 - 정수년 / Beautiful Thing In Life (2001)


__________

6 comments:

Ardalan Askari said...

"Agha jan thanks for publishing my poem, I read yours too.
Your poems always amaze me, and I love Sonat Tabrizi."

آذرکیانی said...

سلام. دو شعر اول از تو خیلی دورند مثل همیشه نه...اما در مورد شعر سوم ژوسویی دکوغ...

Fariba Sedighim said...

Yashar jan
ghesmate aval va dovome sher bi etefaghe mohemi az man gozasht va ghesmate sevom va chaharom besyar ziba bood va etefagh mioftad, por rang ham etefagh oftad.
Fariba Sedighim

Fariba Sedighim said...

البته بهتر است که با توجه به تک تک سطرها و نقشی که سطرها در شکل گیری کل شعر دارند ، در مورد شعر حرف بزنیم. شکی نیست که این شعر نشان دهندهی ذهن قوی و پر از تخیل شاعر است، اما مختصرا بگویم که بسیاری از سطرهای بند 1 و 2 برای من حس نداشتند .حالا چطور میتوانم آن را مستدل کنم؟ نمیدانم! سطرها و ترکیبها از من دورند، فاصله دارند و تارهای حسی مرا نمیلرزانند. مطمئنا در این دو بند سطرهای زیبا هم بسیار هست اما در ساختار تقریبا تصنعی کل شعر گم میشوند و کاربردشان را از دست میدهند.

از نظر من تنها دور شدن از نحو زبان و به هم ریختگی ساخت آن، دگرگون کردن معنای لغات و از بین بردن نظام آشنای نشانهها در شعر، ضرورتا شعر موفقی نمیآفریند، بلکه پس از همهی اینها مهم این است که شعر، حس را به کجا هدایت کند و چقدر موفق شده باشد ذهن خواننده را درجا درگیر خود کند. در عمده قسمتهای این دو بند، من خواننده ، انسجامی ندیدم و به جایی فراتر از کلماتی فرار،یا ترکیباتی مغشوش و غیر قابل دسترسی هدایت نشدم. اما:

بر عکس به نظر میرسد قدرت در آنجا شکل گرفته که شاعرعلاوه بر اینکه از همهی تکنیکهای شعری کمک گرفته، یادش نرفته که زبانی شفاف ،نه تنها خلاقیت را ضعیف نمیکند بلکه ما را به بی واسطهترین نوع ارتباط با شعر هدایت میکند. من خواننده از همان ابتدا وارد دنیای شعر سوم شدم، بی آنکه ترکیبات پیچیده و پر تکلف،که از نظر من سطرها را از حس تهی میکند، مرا سرگردان کند.

سطرهای خوبی مانند:

حالا روی این یخها دراز کشیدهام و..........

سطرهای تند تند و این پنجره این قدر بدبین.........

لذت له و لوردکی در یک روز بارانی.........

و بسیاری از سطرهای دیگردر ساختاری منسجم زیبایی خود را حفظ کرده و خواننده را به دنیایی میبرند گرچه ناآشنا ولی در عین حال بسیار آشنا و قابل دسترس ( چهار راهی که در آن غربت و آشنایی به هم میپیوندد). این شعر صمیمی با زبانی نو و نیز با تصاویرو ترکیباتی بکر، بی ادا، حامل حس است ،حسی قدرتمند!

البته من این امکان را هرگز نادیده نمیگیرم که سلیقه و نگرش شخصی در درک یک شعر تاثیر فراوانی دارد.

محمد شهبازي پويا said...

سلام ياشار جان

خواندمت و بيشتر لذت بردم

البته كار سوم و بهتر خواندم!
(...موسيو)

زبان ات اعتراضي تر بود و زيباتر مي شود جنون آرام لاي كلمات بخوابد

مریم اسحاقی said...

سلام جناب یاشار
شعرهاتان، سطرهایی بسیار شگفت انگیز داشت.
شعر سوم» پری ها زود زخمی می شوند موسیو را بسیار دوست داشتم و همین طور شعر اول دره ی استخوان ها...
سپاس.