Thursday, January 1, 2009

RENDAN January 2009

___________



ب آ ر آ ن

رندان / ژانویه ی 2009


____


Houshang Irani

Unio Mystica

هوشنگ ایرانی
آ اوم ، آ اومان ، تین تاها ، دیژ داها
همه ی نوشته




  • دو نامه و یک یادداشت
    فروغ فرخزاد
    کاش من یک کبوتربودم، این دنیا برای دوست داشتن خیلی کوچک است، خیلی کوچک است... خیلی!ه
    همه ی نوشته




  • دورِ عشاق
    فیروزه میزانی
    دوان دوان به سراشیب تمام شد پیِ شاپرک راه
    همه ی نوشته



  • قفس
    عباس صفاری
    پرنده نیستم اما از قفس بدم می آید
    همه ی نوشته


  • درد می کند خیلی
    ساقی قهرمان
    از در نیا از این جا بیا
    همه ی نوشته


  • عاشقانت نخواهد ماند ...
    ه
    شهاب مقربین

    تنها یکی خواهد ماند
    که از من قوی‌تر است

    همه ی نوشته


  • برداشت ۱
    لیلا فرجامی
    آهی برای سوزاندن این همه اِعراب
    همه ی نوشته


  • آن سوی برهنگی
    منصور خاکسار
    باد را می شود آیا گفت لحظه ای به عنبر این حوالی را بیاراید ؟ ه
    همه ی نوشته




  • اندوه کالسکه ی بلاتکلیف
    شیدا محمدی
    دوباره خودم را زاییده ام
    همه ی نوشته



  • شمشیر در حوضخانه
    مجید نفیسی
    ناگهان شمشیر برهنه جان گرفت
    همه ی نوشته



  • مینو نصرت
    حادثه ای که گونه ی گل ها را سرخ می کند
    همه ی نوشته



  • خییاوان
    مظاهر شهامت
    اوزونده کهنه بیر یارانین یئری
    همه ی نوشته


  • ای دکه های مطبوعاتی
    آسیه امینی
    ای دکه های مطبوعاتی
    همه ی نوشته



  • با کهربایی با قرمز
    علیرضا سیف الدینی
    هرکه آمد خندید وکشت ه ه خندید وکشت ه ه خندید وکشت ه ه
    همه ی نوشته



  • دخمه های تنهایی
    شهلا بهار دوست
    خوشبختی چه ساده است اینجا
    همه ی نوشته




  • صدای بودن

    ناصر کاخساز
    صدایِ خُرد شدنِ مرگ را در دست هایم می شنوم
    همه ی نوشته




  • ونگوگ
    حامد رحمتی
    در کنار رود دختران از جنسِ هیزم خشک به تماشای خود نشسته اند
    همه ی نوشته



  • آواز گنجشک ها

    کروب رضایی
    گنجشک ها زیر گوش هم آواز می خوانند:ه
    همه ی نوشته



  • زندانی
    هومن نزهت

    دیرگاهی ست که پاشنه ی قلبم پینه بسته است
    همه ی نوشته


  • اندیشه ی بانوی عشق
    شاپور بنیاد
    آیا حیات نرگس بودم یا نرگس بر درگاه ستاره
    همه ی نوشته



  • غزاله علیزاده
    شاهرخ ستوده فومنی
    شعری نیست دستی نیست
    همه ی نوشته


  • پاییز است
    علی ساروی
    و من چگونه گنجشک شوم ؟ ه
    همه ی نوشته



  • قنديل
    آرش نصرت اللهي
    حالا اين منم
    يخ زده اي روي پدر

    همه ی نوشته



  • کُلا
    و. م. آیرو
    این یعنی امروز کلا نیست
    همه ی نوشته



  • ترانه ای برای ابن السلام
    یاشار احد صارمی
    فکر می کند شاعرها بی خودی سینه سرخ می شوند
    همه ی نوشته




  • ____

    Wallace Stevens

    شمع مقدس
    والاس استیونس - عباس صفاری
    همه ی نوشته



  • Tarık Günersel

    مردی با چشم های سرخ
    طارق گونرسل - یاشار احد صارمی
    همه ی نوشته



  • Özlem Sezer

    یادداشت
    اُوزلم سه زر - هاشم خسرو شاهی
    همه ی نوشته



  • Jack Spicer





  • Jack Spicer

    شیطانو تصور کن
    جک اسپایسر ـ یاشار احد صارمی
    همه ی نوشته





  • Harold Pinter

    ملاقات
    هارولد پینتر - بهزاد رعیت
    همه ی نوشته



  • Mahmoud Darwish

    من که ام؟ تبعید؟ه
    محمود درویش - لیلا فرجامی
    همه ی نوشته



  • ____

    نقد و نظر


    زبان دیو زدگی
    دکتر محسن حافظیان
    نقدی در تحلیل کتابِ باز نوشته ی داریوش آشوری ه
    همه ی نوشته



  • ____

    داستان


    روزهای باغ وحش
    بیژن کارگر مقدم
    همه ی نوشته



  • ____

    یکی بود یکی نبود

    دکتر عباس علی رضایی
    یادی از دیدار نیما با شهریار
    همه ی نوشته




  • عمران صلاحی
    اصل قضیه
    همه ی نوشته



  • ابوالقاسم عارف قزوینی
    فلفلحلحح
    همه ی نوشته



  • ____












  • ______


    قوانین و لطفاها

    لطفا با اسم خودتان نظر بگذارید.رندان از انتشار نظرهایی که به صورت مستعار یا گمنام نوشته می شود دوری خواهد جست.لطفا در حین منظور و نظر ، به خود شعر و نوشته بپردازید.میدان نظر را شخصی و عاطفی نکنید. لطفا ...ه



    _______________



  • Houshang Irani



    _______


    هوشنگ ایرانی


    UNIO MYSTICA


    آ

    آ، یا

    ه « آ» بون نا

    ه«آ» ، «یا»،بون نا

    آ اوم، آ اومان، تین تاها، دیژداها

    میگ تا اودان : ها

    هوماهون : ها

    یندو : ها

    ها



    _____________

    Ali Reza TabibZadeh

    _____


    Ali Reza TabibZadeh




    علیرضا طبیب زاده


    ____

    Azar Kiani

    ____________



    Azar Kiani

    ______



    آذر کیانی

    ه 1. باور

    ___

    Hamed Rahmati



    Hamed Rahmati


    حامد رحمتی

    _____





    ___________

    Azar Kiani

    _________



    Art Work by: Azar Kiani
    _______________________


    آذر کیانی


    باور


    باور از سمت خودش نمي آيد
    تا انگشت بردارد و تو را نشانم بدهد
    باور از سمت خودش نيامد.
    تو نقطه ي آخر جمله شدي
    يادت بماند!
    ه
    تقويم از نگاه باير تو گذشت
    وقتي آينه زنگ زد
    و انتظار را سنجاقك پشت پنجره برداشت
    چشم هايت را از صورتم كندي
    و حالا، من و پنجره و ماه
    فردا، زمين و سبزه و روزنامه
    كنار هم خواهيم بود
    و خطوط اشغال به تلفن همراه كشيده خواهد شد
    و تا موهايم دچار فراموشي شوند
    يادم خواهد ماند
    كه نمي ماند باوري كه از سمت خودش نمي آيد.ه



    ______________

    Firoozeh Mizani

    _____________



    Albanian Dancers , Alexandre-Gabriel Decamps, French. 1835
    ____

    فیروزه میزانی

    دور عشاق



    ه ۱ . پیش خوانی



    کودک به ململِ سپید

    شاپرک
    به چاربست
    از ملیله ی سرخ

    سیاهک
    بار بیخته
    از گلوگاه سنبله.ه



    ه۲. حزین

    چادر گرفته به رو
    ه ه ه ه ه ه ه سفت

    تا که نبینندش
    نه خروش می کند
    نه فراموش

    پای ناربُنی به گلدان
    انگشت می نهد
    ه ه ه ه ه ه ه بر سنگ
    به کوتاهی حیات و
    ه ه ه ه ه ه سوره ی حمد.ه



    ه۳.گلریز


    کرتِ آتش
    به آیش

    کودک
    چه ساده گرفت
    بازی را
    گوش به زنگوله ی
    شاخ شکسته ی شیطان

    دوان دوان
    به سراشیب
    تمام شد
    پی شاپرک
    راه

    به وسعتِ خاک
    لبخند می زند
    آتش :ه
    مالک الاموات.ه

    ه۴. مویه


    به صحنه
    نه فاتحی
    نه مغلوب

    عقرب
    می پیچد
    به ماه خفته در کرباس
    سیاه می شود
    بازوانِ ستاره

    در خواب باکره گان
    نه هلهله ای
    نه شیون.ه



    ه۵. عقده گشا


    باد برده

    نسترنم گشوده
    بند از بند

    افشانده
    ساحتِ خاک

    اینجا همه جا
    می زند گشت
    مثلِ اختری مرده


    گرگ و میش
    می چرد
    بر چاشتِ محقر فراموشان
    قاریِ روزگار. ه




    ه ۶. بسته نگار


    به نیمرخ
    شقیقه هاشان
    هلاکِ هیچ

    برهنه گاه و
    گاه در قاب
    پیادگانِ منهزم عشق اند
    بارآورانِ داغ

    شهاب سوخته
    فشرده دهان بر هم
    زخم

    ای شهر خوب
    شهرِ یک زمانی ترانه هایی از
    ه ه ه ه ه ه ه نسیم و لاجورد
    در پنبه زاران

    چگونه آه چگونه
    آب و درخت
    از حواشیِ ملحفه و پرده
    ه ه ه ه ه ه ه ه پس نشست
    و بافنده
    رگ گشود
    بر روانِ ساده ی پنبه

    ای شهر سرخ
    شهرِ هزار هزار ماهیِ بر شن
    شقیقه هاشان
    هلاکِ هیچ.ه


    ه ۷. مجلس افروز


    به ضیافت
    سیاه
    هم عروس
    هم مادر

    زمین
    که می سپرم
    نام است
    پا کجا بنهم
    پا؟
    ه

    نبوده ای انگار
    جز همین شمایل به قابِ حلبی
    ه ه ه ه ه ه یا
    جنازه ای
    به ریشه ی سنگ.ه


    ه ۸. گنج سوخته


    بهشت قریه
    بی حور
    بی قصور

    فراز بقعه
    یکریز
    ه ه ه فریاد می زند
    کلاغ چرک
    به حصه ی ناچیزی از حیات

    کاسه گردانان
    خراجِ مغفرت
    گوش
    از قریه می بُرّند.ه



    ه۹. فروداشت


    پاچین سرخ را
    به صندوق می نهد و
    سر بند سرخ

    مکررند
    به ایوان کومه
    ماه و آفتاب

    بی هیچ زاد و رود
    فراموش می شود
    عروس.ه


    ______________

    Abbas Saffari

    ____________



    عباس صفاری

    _________

    قفس

    .............

    پرنده
    نیستم
    اما از قفس بدم می آید
    دلم می خواهد آفتاب که سر می زند
    پرنده گان از شادی بال در بیاورند
    و مرا هم که خواب صبحگاهی ام بی شک
    در بسته و تکراری ست بیدار کنند . ه
    پرنده ی قفس نشین نه با طلوعِ آفتاب
    شاد می شود و نه از غروب آن دلگیر.ه
    ....................................................................

    شمس قیس رازی در المعجم می فرماید : از اصناف
    موشح آنچه بر صورت درختی نهند آن را مشجر
    خوانند، و آنچه بر شکل مرغی نهند مطیر خوانند ، و
    آنچه بر شکل دایره نهند آن را مدور خوانند و آنچه بر شکل ... ه


    _____________

    Saghi Ghahraman

    _____________



    ساقی قهرمان
    ___

    درد می کند خیلی








    چراغ های کوچه برای درخت های خیابان برای خاطر گوشم که گرفتمها و بردمها و تا پشت درها کشاندمها را دیدی؟ه
    سبز شد برو
    بوی تو را بگیرم تا سر خیابان بروم رسیده ام ته خیابانِ سرد و هوا و این همه بغل از آغوشت لای سه پستانم ریختی؟
    ه حواسم نبود
    نه زبانت را توو ببر زانویت را بیار اینجا زیرش را روی گلویم بگیر بگو سرد شد بیا بغلم اما لحاف را بکش تا زیر دلم از پشت سر که دور کمرم کسی چرخیده که تو را هیچ وقت
    هیچ وقت وقت هیچ هیچ وقت وقت هیچ هیچ وقت وقت هیچ هیچ وقت وقت تو را نه مرا
    امروز نه خوابم امروز خوابم نه امروز نه خوابم امروز نه خوابم امروز نه خوابم امروز
    از در نیا
    از اینجا بیا
    بگو به باد
    همیشه همین
    همیشه نیست
    همیشه رفته
    همیشه درد می کند
    همیشه نیست
    همیشه خالیست
    همیشه بنگ بنگ





    قرمز شد هُشش




    دوهزار و شش

    ___

    Shahab Mogharabin


    Shahab Mogharabin

    شهاب مقربین
    __

    عاشقانت نخواهند ماند ...
    ه


    عاشقانت نخواهند ماند
    یکی یکی می‌روند
    محو می‌شوند
    هر بوسه که بر یکی می‌زنی

    شلیکی‌ به دیگری ست


    یک به یک خواهند رفت

    تنها یکی خواهد ماند

    که از همه قوی‌تر است

    یکی که مدام دور و برت پرسه می‌زند
    من؟ه
    نه

    آخرین شلیک‌ات
    کار مرا نیز ساخته است

    تنها یکی خواهد ماند
    که از من قوی‌تر است

    روبه‌رویت خواهد نشست
    به چشمانت زل خواهد زد
    و تو را از او گریزی نیست

    از دیرباز می‌شناسمش
    نامش تنهایی ست


    ه6 آبان 1387
    ________________



    گوشی را بردار ... ه





    گوشی را بردار
    دارد دلم زنگ می‌زند

    از آهن نیست
    اما
    در هوای تو
    خیس از بارانی‌که می‌دانی
    از آسمانِ کجا باریده‌است
    دارد زنگ می‌زند

    گوش کن
    چگونه از همیشه بلندتر
    مانندِ طنینِ یک فریاد
    صدای زنگ پیچیده در اتاقت

    دلم دارد زنگ می‌زند

    گوشی را بردار


    ه 19 اسفند 1386
    _______________

    Leila Farjami

    ____________



    Seiichi Nikumi _ River or Sandbank
    _________

    لیلا فرجامی

    برداشت ۱


    ه(بنویسیم برداشت، بخوانیم دستبرد)ه




    و شب ارواحش را شماره می کند:
    همیشه میان آنکه راه می رود و سایه اش
    فاصله ایست
    همیشه میان سر و کلاه
    همیشه میان اشاره و انگشت
    همیشه میان پرده و باد...ه

    آنگونه که شب
    با جملات تکراری اش
    پشت به منظومه ی شمسی دراز می کشد
    و ستاره ای ضربدرش می شود
    شهابی
    علامت تعجبش
    و سیاه چاله ای
    نقطه ی پایانی اش،ه
    چشم و گوشی برای بستن می خواهم
    آهی برای سوزاندن این همه اِعراب
    که بر تنها زبان فراموشِ این جهان تحمیل گشته ست.ه

    ساده می نویسم
    ساده بخوان
    خدای من!ه
    آیا شاعران هم این همه گمراهند؟ه
    ه -عروسکان کوری که در چرکترین جویِ آب
    به خط نامریی خیابانی می پیوندند
    و غرق می شوند.ه

    ________

    Mansoor Khaksar

    _____________



    Soul of the Blasted Plane Anne Brigman, self portrait, 1908
    __________________

    منصور خاکسار



    آن سوی برهنگی

    ۵


    سوسوی بادپایی
    ه ه ه ه ه ه ه از دور
    چونان خرامی ناممکن
    در گردش نگاهی می چرخد

    و کوه
    در مداری
    ه ه از رنگ و نور
    ه ه ه ه ه به گُل
    ه ه ه ه ه بدل می شود
    چه طول و عرضِ حجیمی دارد
    ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه این عبور
    و چه تنگ حوصله می شود
    ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه عاشق
    تا این توسن از شتابش بکاهد
    و سایه
    همان شود
    که دیر زمانی ، حواس او را
    ه ه ه ه ه معطر کرده است.

    ه

    دو سه شاخه گل
    شتابزده
    بر دامنِ شیرین می نهد
    تا به خوشامد
    ه ه نیمروز قله را
    هه ه ه ه زیبا کند.ه
    پلک ها را
    ه به خرسندی
    ه ه فرهاد چند بار بهم زده باشد؟ه
    چند بار؟ه
    تا جوباره ای که لحظه ای باز نمی ماند
    مباد...!ه
    پریشانی اش را افشا کند
    باد را می شود آیا گفت
    لحظه ای به عنبر
    ه ه ه ه ه ه این حوالی را بیاراید؟ه
    می شد ایکاش
    پاییز
    دست از ستیز بر می داشت
    و این صفحه سنگ را
    به تخته پوشی سبز مزین می کرد
    تا این سوار
    ه ه ه ه ه ه بر آن فرود آید

    چه نعل ناشکیبایی می ساید زمان!ه
    ابر و باد
    از عماریِ کوه
    ه ه ه ه سر بر آورده اند
    که شیرین
    چه هنگام فرهاد را نوازش کند
    مگر جهان!ه
    به خیزِ بلندش رسیده است
    ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه آیا؟ه
    که از تمامی موانع بگذرد
    و بی اعتنا به حادثه
    ه ه ه ه ه ه ه با عاشق
    ه ه ه ه ه ه ه سازش کند! ه

    ______________

    Mansoureh Ashrafi

    ______________



    Bill Wittliff - La vida brinca
    _______________


    منصوره اشرافی


    جستجو








    تنها ترازجمع ام
    غمگین ترازشادی
    بی صدا ترازهیاهو.ه


    کجایی
    ه ه ه ه ه کجا.ه





    از مجموعه ی در دست انتشار

    ___________

    Sheida Mohammadi

    __________

    Ángela Serna
    _________

    شیدا محمدی

    اندوه کالسکه ی بلاتکلیف



    اندوهِ کالسکه ی بلاتکلیف این طرف وُ
    بیمارستانِ خون آلود ه ه ه ه آن طرف ...ه
    چند خ ی اب ا ن ف اص ل ه تا تابلوی بوق زدن ممنوع
    ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه باید
    ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه میانه ی
    ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه میدان
    ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه بزایم . . . ه

    سگ می لیسد تنم را
    و آسفالت سرد
    خون داغ مرا می پوشاند
    روبروی خودم گُر گرفته ام
    و سلام تو
    بند جفتم را ق ی چ ی می کند.ه

    دوباره خودم را زاییده ام
    ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه اگر
    ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه وغ وغ
    ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه این نُ و ز آ د
    بگذارد!ه




    تابستان 82

    _________

    Majid Naficy

    ______________



    مجید نفیسی
    ___


    شمشیر در حوضخانه



    در این خانه شمشیری ست
    که پدر، یادگار دوره ی نظامش می داند.ه
    من آن را در خلوت خدایی حوضخانه دیدم
    و پنداشتم که نقش بی آزاری ست
    بر کاشی معرق دیوار.
    ه

    یک روز غروب به وقت افطار
    به حوضخانه رفتیم
    شب "قدر" بود.
    ه
    فواره ی کوچک با خود نجوا می کرد
    پدر در کنار آبنما، وضو ساخت
    و رو به قبله ایستاد
    و من به سوی سماور جوشان،
    ه
    بشقاب رنگینگ و دیس سبزی و نان.
    ه

    از قنداغی که از لب های خشکیده اش فرو می رفت
    هرم خدایی به هوا می خاست
    و از زمزمه دلنشین کتاب دعایش
    نوید یکرنگی دلخستگان.
    از ریاضت تن، چشم هایش می درخشید
    و به هر چیز که می نگریست
    آن را مجذوب خود می کرد.
    ایستادم و به این همه زیبایی رکوع کردم
    اگر راز و نیاز من آن شب پذیرفته می شد
    جز این سفره گسترده شادکامی
    چه در آرزویی در دل داشتم؟
    ه
    پس بی اختیار سر به دامانش گذاشتم
    و در رویای بهشتی خود به خواب رفتم.
    ه

    ناگهان شمشیر برهنه جان گرفت
    مجاهدی چست و چالاک
    آن را در رقصی بی وقفه به اطراف می چرخاند
    و از کناره لباده ی بلندش
    لشگری از مومنین به هوا می خاست .
    ه
    زمزمه ی آرام بخش سماور
    به فریادهای مهیب غزوات می گرایید،
    ه
    چای خوشرنگ به خون
    و دانه های پر شهوت خرما
    به دل زنده ی آدمی.
    در این غوغای بزرگ، پدر را شناختم
    که این بار ندا می داد:
    ه
    ه" قاتلوا فی سبیل الله
    قاتلوا فی سبیل الله!"
    ه
    بر خود لرزیدم
    و خوابم نیمه کاره ماند.
    ه
    پدر پشت به مخده ی مخملی
    خفته می نمود.
    ه
    دانه ای خرما برداشتم
    و او را در کابوسش
    تنها گذاشتم.
    ه

    در این حوضخانه شمشیری آویزان است
    که پدر آن را یادگار دوره ی نظامش می داند.
    ه

    4 ژانویه 1987

    _______

    Mazaher Shahamat


    CURVEDSTREET-NURI BILGE CEYLAN

    _____


    مظاهر شهامت

    خییاوان



    خییاواندا یئریر

    اوجا بوی

    اوزونده کهنه بیر یارانین یئری

    خییاواندا یئریر

    الینده ساری بیر چره که

    چوک – چوک

    چوککولده ییر

    خییاواندا یئریر

    چی یین لری دوشموش

    گاهدان بیر

    آغلاماق سسین

    هوککولده ییر


    ____

    Asieh Amini



    Bansky

    ______________


    آسیه امینی


    اي دكه هاي مطبوعاتي!ه
    از اين پس، جاي روزنامه، فقط سيگار بفروشيد

    سيگار،
    ه
    هم گران تر است،ه
    هم برگشتي ندارد،ه
    هم هرگز كسي شما را به خاطر انتشار دود
    مجازات نخواهد كرد.ه


    13تیر 86


    _____

    ALI REZA SEYFEDDINI

    _____________



    علیرضا سیف الدینی
    ___________

    با کهربایی با قرمز



    ریخت پایین دوید قرمز تا طاق بالای نگاه شکافت
    برق زد قرمز سیاهی چپ شد
    ه ه خانه کج شد ودنیا هم
    تیز روی چاقو بود گفت ه ه ه من نکردم
    ه ه کرده بود تا ته
    قرمز منعکس می کرد رنگ کهربایی موج می خورد
    ه ه تمام درها بسته بود
    گفت ما فریادزدیم
    ه ه گفت ما ه ه مانبود ه ه انگشت شست روی طاق دوید روی قرمز
    طره مویی خواب دید دریاست
    ه ه قرمز بود چیزی که مثل آب بود آب نبود
    ماهی ها همه توی مو شنامی کردند
    ه ه با بوی باروت ه ه ازکجا می آمد؟
    خانه کج شده بود ودنیاهم
    دود روی خواب وبی خواب را پوشاند
    آسمان با زبانش صدا درمی آورد
    گفت ما فریادزدیم
    ه ه لاله ها را له کردیم ه ه گفت ما ه ه ما نبود
    بعدازروی صندلی بلندشد نگاه
    ه ه پانداشت
    گفت من سلاح را نتوانستم تکه تکه کنم
    ه ه من نکردم
    یعنی قلب هم دروغ می گفت؟
    ه ه کرده بودتاته ه ه دروغگو
    کهربایی طوری توی قرمز موج می خورد که آفتاب توی خون
    خورده بوداین جا را تا این جا خورده بود
    ه ه چه فرقی دارد حالا کجا
    شب را مثل برگ برنده کوبید روی خاک
    ه ه مهره های پشت تیر کشید
    هرکه آمد خندید وکشت
    ه ه خندید وکشت ه ه خندید وکشت ه ه
    آخ طفلک این در که روی همان پاشنه می چرخد با کهربایی با قرمز

    ___

    Shahla Bahardoost

    ____________


    Man Ray, Peggy Guggenheim - 1924
    ____________

    شهلا بهاردوست


    دخمه های ِ تنهایی




    دستم را می گیرند، قدم هایم را قیچی می کنند!ه
    از دورها، از حلقه های شکسته، انگشتان جامانده
    از عاشق های ِ رهگذر، تا شیفتگان ِ بیمار
    مدام تجربه می کنم!
    ه
    بعد زیر بار ترس هایم فراموشی می گیرم !ه
    دستی به گوشواره ام، دهانی زیر گوشم
    لب ها و لبخندها، لابلای کوچه پس کوچه های ِ خمار
    انگار شب صفی طولانی از گل های خشخاش وُ عطر پونه هاست
    انگار چسبیده اند به موهایم
    مدام بو می کشید، یکی یکی می چینید
    شاید هرگز اینجا نبوده اید
    هرگز روبرویم ننشسته اید
    شاید مثل من از عاشقی ترسیده
    از خیابان های ِ تاریک گذشته باشید
    شاید زیرِ مشت و لگد دنبال ِ دری می گشتید
    یکهو دیدید، باز کردید، پریدید
    حالا شاید به دلواپسی های ِ تنهایی
    به پیچ پلّه های ِ باریک
    به خانه های ِ خالی
    این غیبت های ِ طولانی عادت کرده اید!
    ه
    آه ه ه ه ه ه
    هر شب سیگاری آتش می زنیم
    پکی عمیق تا انتهای دلتنگی
    کسی حاضر و غایب، به ساعت نگاه نمی کند
    کسی پیراهن اطو کرده، انگشتر زمرّد نمی خواهد
    پنجره را بی اجازه باز و بسته
    رختخواب را جمع نمی کنیم
    خوشبختی چه ساده است اینجا
    هیچکداممان برای ِ غیبت کسی گریه نمی کند
    سردمان که می شود پتوی برقی را در آغوش می کشیم
    زیر ِ سقف اتاق با سایه ها غلت می زنیم
    خواب می بینیم
    خوابِ دخمه های ِ تنهایی!
    ه





    هامبورگ، 19 سپتامبر 2007

    ______________

    Naser Kakhsaz



    Thanatos
    Death and the Maiden, Elna Borch
    _____

    ناصر کاخساز



    صدای بودن



    قهوه ای سوخته ی برگ ها
    ه- که از جسم نامرئی شاخه های هوا
    کنده می شوند- ه
    با تمناهای لرزان صدا
    بر موج ها
    ه-که درثانیه ها می میرند و در قرن ها زندگی می کنند- ه
    جاری اند،ه
    کنسرتو پیانوی شماره ی پنج کامیل سن سان
    دریا را می بّرّد.ه

    نت های زرد، نارنجی و قهوه ای سوخته
    از تپه های پنجره بالا می کشند
    و تپش بی قرار بودن را
    بر جوهر لرزان دامنه های شب
    می نشانند،ه
    موسیقی خاکستریِ نبودن.ه

    پاییزِ آغاز نوامبر
    پسرکی است که دوازده ساعت پیش از اعدام
    از نوک انگشتهای من
    که بر تکه ابر معلقی تکیه کرده بودم
    آویزان شده بود
    و شبحی پیچیده در باد
    بر انگشت های ترسان وزید.ه

    صدای آبی شکستن پنچره
    صدای ریختن دریا در آسمان
    و موسیقیِ بم و کشیده و سنگینِ بودن.ه

    مرگ همیشه آغاز نوامبر رخ می دهد.ه
    و زندگی کنسرتویی است میان دو کُدای پایانی.ه

    صدای خرد شدن مرگ را در دستهایم می شنوم
    عشق روی زمین پخش و پلا می شود
    و زمین به آنی می مکدش.ه

    چشم هایم را می مالم
    دریا رفته است
    و در ذهنم غوطه می خورد.ه


    نوامبر 2008

    _________________

    Hamed Rahmati




    حامد رحمتی

    _______________


    ونگوگ



    درخت ها رد پاي طبيعت اند
    و هر سبزينه اي در خاك ريشه مي دواند.

    اين جنگل از 20 كليومتري
    به آخرين شاهكار ون گوگ شباهت دارد!

    در كنار رود دختراني از جنس هيزم خشك
    به تماشاي خود نشسته اند

    و در شب هاي سرد آغوش گرمشان
    زبانه مي كشد!

    باران بي امان پائيز هم
    سراسر جنگل را

    در يك چشم به هم زدن خيس مي كند

    با شادماني مي دويم! ه
    مي دويم به سمتي كه نمي دانيم!؟ ه
    چتر روي سر مان همان آسماني مي شود كه بود

    و صداي آرام خنده هاي تو

    از لا به لاي درخت ها
    ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه در خت ها
    ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه درخت مي شود

    سراسيمه به خانه باز مي گردم
    و مي بينم
    باراني آبي ات
    از ديوار آويزان است.ه



    ______

    Karob Rezai



    کروب رضایی
    _____________


    آواز گنجشک ها


    برف

    ه ه ه که
    ه ه ه ه می بارد
    گنجشک ها زیر گوش هم آواز می خوانند:ه
    دانه
    ه ه دانه
    ه ه ه ه ه سنگ
    ه ه ه ه ه ه می خوریم

    __

    آکرولیک



    گل‌ها و بوته‌ها
    مرا در سکوت فرو می‌برند
    در نقش لاکی گم می‌کنند

    قلبم ریش، ریش
    آهار می‌شود
    فرش جهاز مادر با قافله‌ی افکار به چین می‌رود
    بخت با قالیچه‌ی ماشینی
    به خانه می‌آید.ه



    _____

    Hooman Nozhat

    ___________



    Man Ray, Marcel Duchamp, 1921
    __________________

    هومن نزهت


    زندانی






    چهار گام به پيش
    و
    سه گام به راست

    اينک
    دنيای من
    اتاقکی ست
    به
    وسعت گام های محدودم
    و
    حياطی
    که گرچه از حياط خانه ی پدری
    بزرگتر است
    اما
    گوشه ای از قلبم هم
    در آن نمی گنجد
    تا بگسترانمش
    که آفتاب بگيرد.ه

    شب ها
    که از لای مه غليظ
    قطره های باران
    دانه
    دانه
    بر زمين می نشيند
    آهسته،ه
    تا خواب خفتگان را نياشوبد
    ه-و جزای بيداری
    پانزده روز
    حبس نفس در سينه است
    و پانزده روز
    سرما و بستر چوبی
    پانزده روز استخوان درد-ه
    سنگ پايی بر می دارم
    به جنس شعر
    و
    غم های دلم را می سابم
    خاموش .ه

    ديرگاهی ست
    که
    پاشنه ي قلبم پينه بسته است .ه




    ____________

    Shapour Bonyad

    ______________



    شاپور بنیاد


    ____________________


    اندیشه ی بانوی عشق


    ایستاده در درگاه ستاره
    از خود می پرسد
    آیا من
    ه ه ه بانوی بنفشه بودم
    یا بنفشه در در گاه ستاره
    ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه مرا می خواند
    آیا
    ه حیات نرگس بودم
    یا نرگس در درگاه ستاره
    ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه مرا اندیشه می کرد
    آیا
    ه موسیقیِ نیلوفر بودم
    یا نیلوفر
    در درگاه ستاره
    ه ه ه ه ه ه ه مرا ساز می کرد
    ـ
    آنگاه
    بانوی عشق
    در درگاه باران
    موسیقیِ ستاره شد
    و در درگاه همیشه
    ه ه ه ه ه ه ه ه ه ایستاد

    ____________

    Shahrokh Setoudeh Foumani

    ____________

    Ghazaleh Alizadeh-Writer Photo by:Maryam Zandi

    ____________________

    شاهرخ ستوده فومنی


    غزاله علیزاده



    شعری نیست
    دستی نیست
    تو پیکرت را در باد برایمان تکان می دادی
    و طناب کوتاه ضخیمی
    درخت را بر گردن باریکت حفظ کرده بود

    تنها سبزی درشت چشماهایت را باد نمی دید
    از زمانه دریغ کرده بودی
    با این همه
    قامتت شعر سیاه تلخی است

    و
    سرما
    قصیده های بلند
    گالری های خالی و خسته عصر های پنج شنبه
    دهان کوچک و آماده زمین
    ملافه ای سفید و نیلی عبوس

    صندلی فلزی همیشه دادگاه مرا
    رها نمی کند

    ____________

    Ali Saravi

    __________


    Essência

    José Carlos Beltran
    ________


    علی ساروی



    پاییز است


    غایب می شوی

    برگ ها

    یک صدا

    کنار تمام سنگ ها

    یکی بعد از دیگری

    بر درخت فرود می آیند

    رنگ ها

    رو به مرگ هم دارند

    و من

    چگونه گنجشک شوم؟!
    ه

    _____________

    Arash Nosratollahi





    آرش نصرت اللهي

    ____


    قنديل


    زمستان بود

    زمستان بود

    و جنگ ه ه ه ه تنها چيزي كه گرم بود

    پدر بزرگ

    در افتادن از لبه هاي نبرد

    يخ زد

    پدره ه ه ه پي نان و هوا

    پدر روي

    پدر بزرگ ه ه ه ه يخ زد

    حالا اين منم

    يخ زده اي روي پدر

    سقفي براي پسر

    بي حرفي از سال هاي سرزمينم

    كه تنها زمستان دارند !ه


    10 / 11 / 86

    ____

    V. M. Airu




    La petit auto
    Guillaume Apollinaire


    و. م. آیرو


    کـُلاً

    نه کرمی روی زمین
    نه گنجشکی توی آسمان
    نه صدای همیشه بالاآمده از ته چاهِ یوسفِ "شماره 3" و
    نه مدام کیرحواله کردن‌هاش ـ
    از آن‌وَرِ خط، مستقیم به کـُسّ ِ خواهرِ روزگار
    و نه حتی من این‌وَرِ پیشخوانِ باری درست نبش همین خیابان
    پس
    این یعنی امروز کلاً نیست؟
    یا هست، تنها دیروز است که دارد پخش نمی‌شود حتماً
    یا اجرا نشده هنوز لابد، ـ پس فرداست؟ه
    یا
    دارم چه می‌گویم اصلاً




    بعضی‌ها

    بعضی‌ها یک‌بار به‌دنیا می‌آیند و یک‌بار می‌میرند
    بعضی‌ها یک‌بار به‌دنیا می‌آیند و صد‌بار می‌میرند
    بعضی‌ها یک‌بار به‌دنیا می‌آیند و دویست‌بار می‌میرند
    بعضی‌ها هربار به‌دنیا می‌آیند و «این»بار می‌میرند...
    ه




    تنهایی (بُعدِ چهارم)ه

    حسِ اطمینان‌بخشِ بودن در جمع،
    وقتی
    سگ رهگذر به تو پارس می‌کند
    یعنی:
    ه
    ه ه ه ه ه ه ه ه ه «حسِ اطمینان‌بخشِ بودن در جمع
    ه ه ه ه ه ه ه ه ه وقتی
    ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه سگ رهگذر به تو پارس می‌کند.»
    ه





  • از مجموعه‌ی دردست انتشارِ «تلویزیونِ خراب»ه


    _______

    Azita Ghahreman

    __________


    Sanne Sannes Untitled
    ________________

    آزیتا قهرمان




    زمستان که بیاید


    زمستان بیاید
    شکل خودم می شوم
    کتاب های دورت آتش گرفته اند
    یاسمن در خواب ها
    ه ه ه آهو می دود
    سر به کوه می زند
    کوه را به سادگی بغل می کنم
    درسینه جا می شود

    دیدی ترسی نداشت
    قواره ی سنگ ها

    از افتادن بالا که می رویم
    دریا اهلی تر می آید
    سگ پشمالوی سفید
    قلاده اش را گرفته ام

    پس مرا با کلمات نزن
    شکنجه نده
    تنت را به صخره نکش
    تا شکل پلک های خونی
    ه ه بمیرم

    زمستان
    ه ه کوچه ای صاف
    انتهای همین خیابان که بپیچی
    وسال ها
    همین اسب سیاه رم کرده اند
    با انگشتت که بشمری

    زمستان که بیاید
    از هر دو سو رفته ایم
    یکی مرا گم می کند
    با آن یکی
    ه ه پیدا می شوم
    اما باید نمی ترسیدی
    و می گفتی
    چرا به سینه ات چاقو فرو کرده ای
    تا آدم ها در آینه فراری شوند .ه




    ____________