___
هر زمان عاشق و معشوق از یکدیگر بیگانه باشند
هر چند عشق به کمال رسد، بیگانگی بیشتر بود.ه
___
از اعضای آدمی
دیده را کار دیدن است، تا دیدن نباشد او بیکار بماند
گوش را کار شنیدن، اگر نه او بیکار بماند
همچنین هر عضوی از اعضا را کاری
کار دل عاشقی ست، تا آن نباشد ، او را هیچ کاری نباشد و بیکار بماند
دل را برای عشق و عاشقی آفریده اند و هیچ چیز دیگر نداند
آن اشک ها که به روی دیده فرستد طلایه ی طلب است
تا از معشوق چه خبر ؟ه
___
عاشق در حوصله ی معشوق تواند گنجید
معشوق اما در حوصله ی عاشق کی تواند
عاشق یکی موی تواند گشت از زلف معشوق
اما یک موی معشوق را همگی ماوی نتواند کرد
___
ابتدای عشق چنان باشد که عاشق معشوق را برای خود بخواهد خیلی
این عاشق خود است با همین معشوق دانی ؟
کمال عشق چون بتابد
کمترینش آن باشد که خود را برای حضرت معشوق بخواهد
و جانباز راه رضای او
عشق این است. باقی همه سوداگری و هوس و علت
___
آورده اند اهلِ قیبله ی مجنون گرد آمد و به لیلائیان گفتند:ه
این مرد را عشق خواهد کُشت
چه زیان دارد اگر یکبار دیدارش باشد با لیلی
گفتند : ما را از معنی هیچ حذری نیست اما خود او تاب دیدار لیلا ندارد
مجنون را کشان کشان بیاوردند به خرگاه حضرت لیلا
هنوز سایه ی آن خوب پیدا نشده بود که مجنون مجنون شد
افتاد روی خاک
گفتند: ما گفتیم او را طاقت دیدار نیست
این است معنای خاک سر کوی او با او
گر ندهد هجر به وصلت یارم
با خاک سر کوی تو کاری دارم
زیرا که از او قوت تواند خورد در هستی علم
اما از حقیقت وصل قوت نتواند خورد. اوئئ در او بنَماند دانی ؟ه
___
عشق عاشق بر معشوق دیگر است و عشق معشوق بر عاشق دیگر
عشق عاشق بر حقیقت است
و عشق معشوق عکسِ تابش عشقِ عاشق در آینه ی دلش
___
همش آفتاب و همش فلک
همش آسمان و همش زمین
همه عاشق و معشوق و عشق
که اشتقاق عاشق و معشوق از عشق است
چون اشتقاق بر خاست کار به یگانگی افتاد
__
او مُرغ خود است و آشیانه ی خود، ذات خود و صفات خود
بال و پرِ خود و هوای خود و پروازِ خود
صیاد خود است او! شکار خود، قبله ی خود، آینده ی خود
طالب خود، مطلوب خود، اول و آخر خود
سلطان خود، مردمِ خود، صمصام و نیام خود
باغ خود درخت خود شاخ خود میوه خود
آشیان خود و پرنده ی خود
___
قدمی هست در عشق بُلعجب
که در آن قدم ، عاشق تماشای نفس خود کند
زیرا که این نفس آیان و شََوَآن اسب معشوق باشد دانی ؟ه
__
گاه عشق آسمان باشد و روح زمین، تا هنگام چه بخواهد ببارد
گاه عشق تخم باشد و روح زمین ، تا خود چه روید
گاه عشق گوهر کانی باشد و روح کان، تا خود چه گوهری بیاورد چه کانی
گاه آفتاب باشد در آسمان روح ، تا خویش چه تابد
گاه شهابی در هوای روح، تا خود چه سوزد
گاه زین باشد بر اسب روح ، تا خود که نشیند
گاه لگامی بر دهان سرکش روح ، تا خود به چه سویی هی بزند
گاه سلاسل قهر کرشمه ی معشوق باشد در بند روح ، تا کی گشاید
گاه زهر ناب در کام قهر، هنگام تا خود کرا گزد و کرا کُشد
___
خیانت محبت در راهِ دوستی
بر خود تکیه کردن است
___
گرفتاری عاشقان دیگر است و گفتار شاعران دیگر
حدّ ایشان بیش از نظم و قافیه نیست
و حدّ عاشقان جان دادن است
__
حدبث عشق در حروف نیاید در کلمه جا نشود
" عبارت" در این گفتار " اشارت" است
__
راه عاشقی همه اویی ست ، معشوقی همه تویی!
زیرا که تو نمی شاید که خود را باشی که شاید معشوق را باشی
عاشقی می باید تا هیچ خود را نباشی و به حکم خود نه.ه
__
معشوق خزانه ی عشق است
و جمال او ذخیره ی اوست
__
قوت عشق از درون عاشق ، زهره ی عاشق است
و جز در کاسه ی دل نخورد
چون تمام بخورد صبر پیدا شود
اما تا تمام نخورد، راه صبر بر عاشق بر بسته است
و این نیز از عحایب خواص عشق است
___
در ابتدا بانگ و خروش و زاری بود
که هنوز عشق همه ی ولایت را نگرفته
چون به کار کمال رسد و ولایت بگیرد، حدیث در باقی افتد
و زاری به نظاره و نزاری بدل گردد
که آلودگی به پالودگی بدل افتاده است
__
عشق مردم خوار است
او مردمی را بخورد و هیچ باقی نگذارد
___
عاشق در میانه، بنده ی عاجز و اسیر عشق است
و عشق سلطان است و توانگر
اگر چه عاشق با عشق آشناست با معشوق هیچ آشنایی ندارد
__
حقیقت عشق چون پیدا شود
عاشق قوت معشوق آید نه معشوق قوت عاشق
زیرا که عاشق در حوصله ی معشوق تواند گنجید
اما معشوق در حوصله ی عاشق نگنجد
__
خود را به خود بودن دیگر است
و خود را به معشوق خود بودن دیگر
خود را به خود بودن خالی ، بدایت عشق است
__
وصال معشوق ، قوت آگاهی خوردن است از نقد جان خود، نه یافتن
اما حقیقت وصال خود اتحاد است و این نقطه از علم متواری
اما چون عشق به کمال رسد
قوت هم از خود خورد ، از بیرون کاری ندارد
___
فریضه ی ما خدا بودن است
و سنت ما رسول بودن
___
حاضران ،رفتگانند
غایبان ، ماندگانند.ه
__