Friday, February 20, 2009

Exile in Literature

______________



یاشار احد صارمی - نصرت الله نوح
_______________





Yashar Ahad Saremi, Nosratollah Nooh

Los Gatos , Ca, Feb 2009
________________

Sunday, February 1, 2009

R E N D A N February 2009



Brett Weston: Untitled (Carved wooden face),
1973 - photograph (Smithsonian)

_______________


رندان / فوریه ی ۲۰۰۹








  • این‌جنازه را لطفاً از این‌جا بردارید


    و. م. آیرو

    مرگ قلقلكش می‏گيرد می‌خندد

    همه ی نوشته





  • Paradelle for Aziz

    یاشار احد صارمی

    هفت هشت زیزفون صوفی و چند سطر ابری از من

    همه ی نوشته





  • اسیر

    منصوره اشرفی

    و بر دوستی کج ات مغموم می شوم

    همه ی نوشته




  • چشم های "مانو"ه

    مهناز بدیهیان

    زنی که همسایه ی من است عاشق مترسک هاست

    همه ی نوشته




  • پیله

    شهلا بهار دوست

    از کنار این گل ها پروانه می زنم بیرون و شاید هم بی خودی همه ی راه بخندم

    همه ی نوشته




  • برهنگی / دیوار های آسمان

    سرور جوان

    خون که می ریخت گل ها همه سفید بودند

    همه ی نوشته





  • سورگون هاواسی

    لاله جوانشیر

    یئنه آی دوغولور قوربت آخشاملاریندا بودند

    همه ی نوشته





  • سوت و کور

    مینا حسنی

    پرنده‌ای که دق کرد بودند

    همه ی نوشته




  • آن سوی برهنگی

    منصور خاکسار

    انبوهی زر پیرایه ی او از آفتاب

    همه ی نوشته




  • بوی تعزیه می آید

    هاشم خسروشاهی

    من گفتم که شنیدنی هستی

    همه ی نوشته



  • زن

    آزداه دواچی

    کسی به من خودم را تعار ف نکرد

    همه ی نوشته




  • من آدم خطرناکی هستم

    حامد رحمتی

    ساز مورد علاقه ام شر شر باران است

    همه ی نوشته





  • احضارِ ارواح

    بهاره رضائی

    من به یک گفتگوی معمولی هم راضی ام

    همه ی نوشته




  • اینجا کسی از جنگ نمی پرسد

    شاهرخ ستوده فومنی

    هر روز میل دارم گوش چپم را با تیغ ببرم

    همه ی نوشته



  • برای تو

    محمد شهبازی پویا

    زیر باران نمی شود آب شد

    همه ی نوشته



  • تعجیل

    عباس صفاری

    دریایِ وقت ناشناس هم مهِ سنگینش را دارد

    همه ی نوشته





  • از نامه‌های ناتمام

    معصومه ضیایی

    خوابگردی‌ام بر تیغه‌ی پرتگاه

    همه ی نوشته




  • The Clock Hands

    لیلا فرجامی

    خورشید صفحه ی خاک خورده ی ساعتی ست

    همه ی نوشته




  • خاموش كن

    آذر کیانی

    خاموش كن خدا مگر كنترل دستت نيست

    همه ی نوشته




  • می‌گویند خطرناکم ...ه

    شهاب مقربین

    وقتی تو رفتی آهسته آهسته گریه کردم

    همه ی نوشته




  • عاشقانه

    فیروزه میزانی

    مرا شرق دیگری می آمد با قله هاش که برخیزم

    همه ی نوشته




  • افسون

    هومن نزهت

    هشدار! نا محرمان به کمينند.ه

    همه ی نوشته





  • ۲۵۶

    مینو نصرت

    حکایت همان حکایت چند خطی دیروز

    همه ی نوشته




  • دره

    آرش نصرت اللهی

    تنها بود زن

    همه ی نوشته




  • ستارگان

    مجید نفیسی

    یک شب به زادگاهم بازخواهم گشت

    همه ی نوشته



  • چرخه ی باطل

    مسعود حاجی حسن

    دریغا شعاع روشن نور

    همه ی نوشته




  • ___

    Erich Fried

    به تو اندیشیدن

    اریش فرید - معصومه ضیائی

    همه ی نوشته



  • ___

    Emel Güz

    آنها که پراکنده شدند

    اَمل گؤز - هاشم خسروشاهی

    همه ی نوشته



  • ___

    Anne Sexton

    شنای دوباره‌ی موسیقی سوی من

    ان ساکستون - یاشار احد صارمی

    همه ی نوشته






  • ______


    Here Comes Everybody


    Gregory Whitehead


    speaking at the Radio Without Boundaries conference 2003

    همه ی نوشته





  • ______



    Walk Through H 1978




    Peter Greenaway




    همه ی نوشته






  • ______

    پشت صحنه‌ی رندان




  • شیشه خانه




  • رود و رباب و فغان

    MUSPO





  • قوانین و لطفاها
    __

    لطفا با اسم خودتان نظر بگذارید.رندان از انتشار نظرهایی که به صورت مستعار یا گمنام نوشته می شود دوری خواهد جست.لطفا در حین منظور و نظر ، به خود شعر و نوشته بپردازید.میدان نظر را شخصی و عاطفی نکنید. لطفا ...ه




    _________


    V. M. Airu



    George Maciunas
    1976, Poznań, Collection Jarosław Kozłowski

    _______________

    و. م. آیرو


    گور دسته‌جمعی


    گورهای دسته‏فردی
    ه ه گورهای دسته‏فردی ه ه گورهای دسته‏فردی

    گورهای دسته‏فردی
    ه ه گورهای دسته‏فردی ه ه گورهای دسته‏فردی

    گورهای دسته‏فردی ه ه گورهای دسته‏فردی ه ه گورهای دسته‏فردی

    گورهای دسته‏فردی
    ه ه گورهای دسته‏فردی ه ه گورهای دسته‏فردی


    گورهای دسته‏فردی ه ه گورهای دسته‏فردی ه ه گورهای دسته‏فردی

    گورهای دسته‏فردی
    ه ه گورهای دسته‏فردی ه ه گورهای دسته‏فردی


    گورهای دسته‏فردی
    ه ه گورهای دسته‏فردی ـ هـــــا... ه




    این‌جنازه را لطفاً از این‌جا بردارید!
    ه


    مرگ كلمه‏ای‏ست كه تمام شاعران جهان به‏نوعی با آن درگيرند
    وقتی كه در شعر به‏كارش می‏گيرند:
    ه
    مرگ قلقلكش می‏گيرد می‌خندد
    دل‏ريسه می‏رود
    غش می‏كند
    می‏افتد
    می‏ميرد.
    ه




    *

    همان‌طور که هر‌روز
    از سر کار برمی‌گردی
    لم می‌دهی روی مبل
    چشم‌هایت را می‌بندی و
    آهسته
    به‌طور خیلی آهسته می‌میری
    هم‌زمان داری فکر می‌کنی که شعری می‌خوانی
    که فکر می‌کند
    آسان‌ترین راه مقابله با مرگ
    مردن است
    به‌شیوه‌ای
    کاملاً
    آرام و
    طبیعی.
    ه




    *

    این‌ها را دارم تنها به‌تو می‌گویم دخترم
    همیشه آخرین ترانه در بازدمِ واپسین

    در ساحلِ اولین سرود دمِ نخستین گام برمی‌دارد

    لاک‌پشت‌هایی هم که به‌مقصد نمی‌رسند
    بالاخره یک‌روز
    یک‌روز مقصد به آن‌ها خواهد رسید
    و از آن‌ها سراغ لاک‌پشت‌های دیگر را می‌گیرد
    آن‌ها هم سراغ لاک‌پشت‌های دیگری...
    ه
    آن‌روز، من دیگر پاک مقصد را فراموش کرده‌ام
    و تو
    سرعت پریدن سایه‌ام به‌سمتی از همیشه را نمی‌بینی،
    ه
    اما درعوض
    می‌توانی دقیقه‌ها و ساعت‌ها
    روی شن‌های وسیع ساحل بنشینی و
    به حرکت جاودانه‌ی لاک‌پشت‌ها خیره شوی...
    ه



    نشخوار


    علفی
    توی زمين
    زيرِ زمين
    روی زمين
    به‌ من چه كجا
    می‏رويد و
    آن را
    گاوی
    توی زمين
    زيرِ زمين
    روی زمين
    به‌ تو چه كجا
    می‏بلعد و
    باز
    به‌ ما چه
    علفی ديگر و
    همان گاو و
    به‌ همگی چه و
    همين
    .

    ه(همه‌ی متون شعری بالا برگرفته شده‌اند از کتاب "داد نزن؛ در این آینه کسی نیست" چاپ 2004 انتشارات: ساب‌ويژن، کانادا)ه

    __________

    Masoud Haji hasan




    مسعود حاجی حسن
    _________

    چرخه ی باطل





    شبنمي كه از چشمان خمار نرگس افتاد
    ديگر به خواب نمناك شب و آغوش امن
    باز نخواهد گشت
    پرنده اي كه از بام روياهامان پريد
    ديگر در آسمان اين حوالي
    پرنخواهد گشود
    ترانه اي كه از گيرو دار لب هاي نيمه باز
    رفت
    ديگر به اشاره هاي هيچ حادثه اي
    ثبت نخواهد شد
    حالا سيگارت را روشن
    و چراغ اينهمه انتظار را
    خاموش كن
    دريغا شعاع روشن نور و
    فانوس هدايت آدمي.ه


    ____________



    Yashar Ahad Sarami

    __________



    ________________

    یاشار احد صارمی


    Paradelle for Aziz

    ه " می نویسم از خویش به خویش ،از دلم به دلم، از روحم به روحم . ای که از چشم پنهانی و در دلم حاضری، سلام بر آن غایب حاضر باد "ه زلیخا- حدائق الحقایق


    صدای شنی و یکبار دیگر دلهره ی دورگه
    صدای شنی و یکبار دیگر دلهره ی دورگه
    چند لحظه زیر پلک ها زخمی و کمی غروب
    چند لحظه زیر پلک ها زخمی و کمی غروب
    پلک ها غروب و زیر دلهره ی زخمی
    کمی صدای دورگه و یکبار دیگر چند لحظه شنی

    تاریک و در وزنِ خاموش این همه دره های گیج چقدر چشم
    تاریک و در وزنِ خاموش این همه دره های گیج چقدر چشم
    و در دست خط آشنا نیلوفر و رقص ارواح با تو
    و در دست خط آشنا نیلوفر و رقص ارواح با تو
    ارواح با دست خط تاریک تو در دره های نیلوفر
    و وزن گیج رقص در چشم این همه خاموش و چقدر آشنا

    هفت هشت زیزفون صوفی و چند سطرابری از من
    هفت هشت زیزفون صوفی و چند سطرابری از من
    دو سه شیشه خون خدا در وقت گلو و کمی زن ...
    ه
    دو سه شیشه خون خدا در وقت گلو و کمی زن ...ه
    از خون هفت دو شیشه صوفی و هشت گلو زن
    کمی ابری و سه سطر خدا و من ه ه ه چند زیزفون به وقتِ ...ه


    زیر ابری تاریک صدای چشم تو و ارواح خاموش
    غروب در دره های دلهره و خونِ زیر پلک ها
    و وزن دورگه ی این سطرآشنا با هفت هشت خط زخمی
    و یکبار دیگرکمی گلو کمی زن واین همه من
    دو سه شیشه در وقتِ صوفی و رقص شنی چند زیزفون
    چقدر دست گیج در خدا و از نیلوفر ...
    ه


    _____________

    Ahmad Ghazali,




    Le martyre de Al Hallaj,peinture du XVIIe
    Amir Najm ol din Dehlavi_ India

    __________


    شیخ احمد غزالی


    عشق




    روح چون از عدم بوجود آمد
    بر سر حدّ وجود،عشق منتظر موکب روح بود


    ___


    تا عاشق ، مست جام شراب عشق است
    از دایره ی عذر و عتاب بیرون است
    و بر وی تکلیف و مواخذات نه.ه

    ___


    عشق به تحقیق آن بود که :
    صورت معشوق پیکر جان عاشق آید

    ___


    در عشق
    رنج اصلی ست و راحت عاریتی.ه


    ___



    عقول را دیده بسته اند از ادراک و ماهیت و حقیقت روح
    و روح صدف عشق است
    پس چون به صدف علم را راه نیست
    به جوهر مکنون که دُرّ آن صدف است ، چگونه راه بود؟ه

    ___



    حقیقت عشق
    جز بر مرکب جان سوار نیاید.ه


    ___


    عاشق کدام است و معشوق کدام
    این سری بزرگ است
    زیرا امکان دارد که اول کشش او بود، آنگاه انجامیدن این


    ___


    گریز معشوق از عاشق برای این است که :ه
    وصال نه اندک کاری ست

    ___


    اگر چه عاشق با عشق آشناست
    با معشوق هیچ آشنایی ندارد
    عاشقی همه اسیری ست و معشوقی همه امیری
    میان اسیر و امیر چه مناسبت است ؟ه



    ___


    بارگاه عشق ، ایوان جان است
    و بارگاه جمال ، دیده عاشق
    و بارگاه درد ، دل عاشق
    نشان کمال عشق آن است که :ه
    معشوق بلای عاشق گردد

    ___



    هر زمان عاشق و معشوق از یکدیگر بیگانه باشند
    هر چند عشق به کمال رسد، بیگانگی بیشتر بود.ه


    ___


    از اعضای آدمی
    دیده را کار دیدن است، تا دیدن نباشد او بیکار بماند
    گوش را کار شنیدن، اگر نه او بیکار بماند
    همچنین هر عضوی از اعضا را کاری
    کار دل عاشقی ست، تا آن نباشد ، او را هیچ کاری نباشد و بیکار بماند
    دل را برای عشق و عاشقی آفریده اند و هیچ چیز دیگر نداند
    آن اشک ها که به روی دیده فرستد طلایه ی طلب است
    تا از معشوق چه خبر ؟ه

    ___


    عاشق در حوصله ی معشوق تواند گنجید
    معشوق اما در حوصله ی عاشق کی تواند
    عاشق یکی موی تواند گشت از زلف معشوق
    اما یک موی معشوق را همگی ماوی نتواند کرد
    ___


    ابتدای عشق چنان باشد که عاشق معشوق را برای خود بخواهد خیلی
    این عاشق خود است با همین معشوق دانی ؟
    کمال عشق چون بتابد
    کمترینش آن باشد که خود را برای حضرت معشوق بخواهد
    و جانباز راه رضای او
    عشق این است. باقی همه سوداگری و هوس و علت




    ___


    آورده اند اهلِ قیبله ی مجنون گرد آمد و به لیلائیان گفتند:ه
    این مرد را عشق خواهد کُشت
    چه زیان دارد اگر یکبار دیدارش باشد با لیلی
    گفتند : ما را از معنی هیچ حذری نیست اما خود او تاب دیدار لیلا ندارد
    مجنون را کشان کشان بیاوردند به خرگاه حضرت لیلا
    هنوز سایه ی آن خوب پیدا نشده بود که مجنون مجنون شد
    افتاد روی خاک
    گفتند: ما گفتیم او را طاقت دیدار نیست
    این است معنای خاک سر کوی او با او

    گر ندهد هجر به وصلت یارم
    با خاک سر کوی تو کاری دارم

    زیرا که از او قوت تواند خورد در هستی علم
    اما از حقیقت وصل قوت نتواند خورد. اوئئ در او بنَماند دانی ؟ه


    ___


    عشق عاشق بر معشوق دیگر است و عشق معشوق بر عاشق دیگر
    عشق عاشق بر حقیقت است
    و عشق معشوق عکسِ تابش عشقِ عاشق در آینه ی دلش

    ___

    همش آفتاب و همش فلک
    همش آسمان و همش زمین
    همه عاشق و معشوق و عشق
    که اشتقاق عاشق و معشوق از عشق است
    چون اشتقاق بر خاست کار به یگانگی افتاد

    __


    او مُرغ خود است و آشیانه ی خود، ذات خود و صفات خود
    بال و پرِ خود و هوای خود و پروازِ خود
    صیاد خود است او! شکار خود، قبله ی خود، آینده ی خود
    طالب خود، مطلوب خود، اول و آخر خود
    سلطان خود، مردمِ خود، صمصام و نیام خود
    باغ خود درخت خود شاخ خود میوه خود
    آشیان خود و پرنده ی خود

    ___


    قدمی هست در عشق بُلعجب
    که در آن قدم ، عاشق تماشای نفس خود کند
    زیرا که این نفس آیان و شََوَآن اسب معشوق باشد دانی ؟ه

    __


    گاه عشق آسمان باشد و روح زمین، تا هنگام چه بخواهد ببارد
    گاه عشق تخم باشد و روح زمین ، تا خود چه روید
    گاه عشق گوهر کانی باشد و روح کان، تا خود چه گوهری بیاورد چه کانی
    گاه آفتاب باشد در آسمان روح ، تا خویش چه تابد
    گاه شهابی در هوای روح، تا خود چه سوزد
    گاه زین باشد بر اسب روح ، تا خود که نشیند
    گاه لگامی بر دهان سرکش روح ، تا خود به چه سویی هی بزند
    گاه سلاسل قهر کرشمه ی معشوق باشد در بند روح ، تا کی گشاید
    گاه زهر ناب در کام قهر، هنگام تا خود کرا گزد و کرا کُشد

    ___

    خیانت محبت در راهِ دوستی
    بر خود تکیه کردن است

    ___

    گرفتاری عاشقان دیگر است و گفتار شاعران دیگر
    حدّ ایشان بیش از نظم و قافیه نیست
    و حدّ عاشقان جان دادن است

    __

    حدبث عشق در حروف نیاید در کلمه جا نشود
    " عبارت" در این گفتار " اشارت" است


    __


    راه عاشقی همه اویی ست ، معشوقی همه تویی!
    زیرا که تو نمی شاید که خود را باشی که شاید معشوق را باشی
    عاشقی می باید تا هیچ خود را نباشی و به حکم خود نه.ه

    __

    معشوق خزانه ی عشق است
    و جمال او ذخیره ی اوست


    __


    قوت عشق از درون عاشق ، زهره ی عاشق است
    و جز در کاسه ی دل نخورد
    چون تمام بخورد صبر پیدا شود
    اما تا تمام نخورد، راه صبر بر عاشق بر بسته است
    و این نیز از عحایب خواص عشق است

    ___


    در ابتدا بانگ و خروش و زاری بود
    که هنوز عشق همه ی ولایت را نگرفته
    چون به کار کمال رسد و ولایت بگیرد، حدیث در باقی افتد
    و زاری به نظاره و نزاری بدل گردد
    که آلودگی به پالودگی بدل افتاده است

    __

    عشق مردم خوار است
    او مردمی را بخورد و هیچ باقی نگذارد

    ___

    عاشق در میانه، بنده ی عاجز و اسیر عشق است
    و عشق سلطان است و توانگر
    اگر چه عاشق با عشق آشناست با معشوق هیچ آشنایی ندارد

    __

    حقیقت عشق چون پیدا شود
    عاشق قوت معشوق آید نه معشوق قوت عاشق
    زیرا که عاشق در حوصله ی معشوق تواند گنجید
    اما معشوق در حوصله ی عاشق نگنجد

    __

    خود را به خود بودن دیگر است
    و خود را به معشوق خود بودن دیگر
    خود را به خود بودن خالی ، بدایت عشق است


    __

    وصال معشوق ، قوت آگاهی خوردن است از نقد جان خود، نه یافتن
    اما حقیقت وصال خود اتحاد است و این نقطه از علم متواری
    اما چون عشق به کمال رسد
    قوت هم از خود خورد ، از بیرون کاری ندارد

    ___

    فریضه ی ما خدا بودن است
    و سنت ما رسول بودن

    ___


    حاضران ،رفتگانند
    غایبان ، ماندگانند.ه

    __

    Mansoureh Ashrafi




    Ozbekistan/Balball's

    ____________

    منصوره اشرافی
    اسیر


    درد کشیدم

    بی صدا

    رنج بردم

    بی صدا

    گریستم

    بی صدا

    اما در برابر تو

    همچون صخره

    ایستادم.
    ه



    _________


    دستم پر تاول و زخم

    پیکرم آماج تیر های زهر آگین

    و بر گونه ام ،
    ه

    سیلی سخت بی اعتمادی.
    ه


    اینگونه

    سر سخت و استوار گام بر می دارم.
    ه

    و این چنین باید زاده شوم،
    ه

    سخت و پر درد و پر آزمون.
    ه


    بر مهرت بوسه می زنم

    بر دردت

    اشک می ریزم

    و بر دوستی کج ات

    مغموم می شوم

    چرا که ،
    ه

    دوستت دارم.
    ه

    چرا که ،
    ه

    زخم هایم، از بهر تو ست.
    ه


    وچه شاد و سر فراز

    چه ساده

    خویشتن ام را

    می یابم.



    _________


    تیزی برنده ی سنگی

    گاه گاه

    به یادم می آورد

    سنگلاخ و پای برهنه را.
    ه

    چه شوخی زشتی!
    ه

    کفش هایم را کجا قایم کرده خدا.
    ه


    از مجموعه در دست انتشار(نفس های پنهان)ه

    _________





    Mahnaz Badihian



    Soundsui
    Nick Cave

    ___________


    مهناز بدیهیان

    چشم های "مانو"ه


    هوا غلیظ بود
    و از سقف چکه می کرد
    روی غبار چشم هایم

    علف دراز کشیده بود
    زیر گوش دلتنگی
    کنار بوی کندر مرده

    دیوار سیاهی پر بود از اجساد فسیل شده ی
    پرنده های دریایی
    که حرف از دور دست دریا می زد


    تابلوهایی خاک خورده
    با تصویر زنان سرخپوست
    و پستان های آویزان
    و موهای مکدر سیاه
    و چشم هایی که خونین بود

    روی صندلی سیاه
    گربه ی سیاه دلتنگی
    چمباتمه زده بود
    و بوی جوی مولیان
    زیر پوست سگ کوچکی
    پنهان شده بود که گاه با چشم های مهربانش
    به ان اشاره ای می کرد

    اینجا اطاق گم شده ایست
    که صاحبش در یک قاب عکس نقره ای
    زندگی می کند

    پرده های اطاق کوتاه می شوند
    و گاه بلند
    و روی مبل های آبی آبها
    سایه می اندازند

    اینجا کجاست؟ه
    پوست سرم گر گرفته
    و پوست تنم قد می کشد
    قد می کشد بسوی دریچه ای که سو سو می زند
    از زیر پله های نمناک زیر زمینی
    و چشمم خمار می شود
    و رنگ آجری سرمه ام
    به انتهای دیوار بیستون خیره می شود

    تمام شلوغی اطاق از گوش چپم فرو رفته
    در کف سرم
    و من مدام صدای هزار قبیله را می شنوم
    که با هم حرف می زنند، داد می زنند
    و گاه گریه می کنند ، بیصدا


    دیروز آنقدر سرم را بدیوار کوبیدم
    که اجساد ده جیرجیرک کوچک از تخم چشمهایم
    پرید روی پوست پریده ام

    زنی که همسایه ی من است عاشق مترسک هاست
    و گاه با چوب های بلندی
    اجساد مرده ی مترسک ها را
    برنگ آبی، سرخ ، سفید
    از بام خانه اش پرواز می دهد

    زن همسایه ساکت است
    و چشم های کوچک و بزرگش
    آبریزش شدیدی دارد
    که گلهای حسرت را با آن آب می دهد
    و دسته دسته گلها را
    با گلدانهای نا مرعی
    به پشت درب خانه ها می گذارد
    زیرا شب کریسمس است
    و پیر کیسه بدست پشت درب خانه خواهد بود

    از همسایه می پرسم جسد گربه ی سیاه تنها را دیده ای
    می گوید برنک ببر بود یا برنگ شغال؟ه
    می گویم رنگ چشم های مانو * بود
    قبل از انفجار تاریخ نفرت ها
    و بی زبان مثل دختران اسیدی
    در دادگاههای بی قانون
    و من دل کندم از هر چه گربه ی سیاه
    که چشم های سبز دارد و ساکت است


    ه"مانو" در زبان اردو یعنی گربه. در این شعر مانو اشاره ایست بدختر چشم سبز زیبای پاکستانی که برادرش اینهمه زیبایی را برای خواهرش مناسب نمی دانست و با پاشیدن اسید بصورت خواهر او را کور می کند. ه

    _____________

    Shahla Bahardoost

    ___________




    شهلا بهار دو ست
    ____________

    پیله


    _______



    امشب
    من
    خوشرنگ
    اینجا
    خوشرنگ تر از آفتاب پیله بسته ام
    دورِ تنم
    بنفش،قرمز،صورتی
    داغ ِ داغ
    اینجا
    روی آبی های آب...ه
    زیرِ نقره های ِ باران
    لکه های ِ سفیدِ آسمان
    سبزهای ِ نسیم وُ
    دست که بر من می کشی،آهُ س ت ه یواش باش!ه
    اینجا
    من
    عریان تا این همه بی کران !ه
    بالا و بال و بالا و حالا آ و ا ز می خوانم
    در چشم هایم که نگاه می کنی، آه س ت ه، یواش
    صبح که بزند
    از کنار این گل ها پروانه می زنم بیرون و شاید هم بی خودی همه ی راه بخندم



    _____

    Soroor Javan

    __________



    Petah Coyne
    ______________

    سرور جوان


    برهنگی

    چه بگویم ...ه
    کلمات هم
    فرو افتاده اند.
    ه
    نگاه کن مرا
    در این اوج برهنگی.
    ه

    __




    Lale Javanshir

    ______________


    SAYAT NOVA (El color de las granadas) Sergei Parajanov
    _________

    لاله جوانشیر

    سورگون هاواسی
    قرارسیزام
    هاوادا نم، هاوادا اوچوشور نفسی نین قوخوسو
    تؤکولور، سوزولور اللریمدن
    سجاده ندن قالخمیشام سورگونونه
    سور.......گون
    یئنه آی دوغولور قوربت آخشاملاریندا
    هاوادا اوچوشور نم، سن، سورگون
    شهر ایچیمه دالیر یئنه
    آجی بیر شراب کیمی دادیرام، دادیرام آدینی
    جهننم دروازاسیندا تانری عشقی
    آنیرام.
    ه
    اوچوشور سورگونون هاوامدا
    آتلار یه هرله نیر
    قرارسیزام......... ه

    _________

    Mina Hassani




    Maynard Dixon (Jan. 24, 1875 - 1946)
    Shapes of Fear, 1930-1932 - oil on canvas (Smithsonian)

    __________


    مینا حسنی


    سوت و کور


    به خاطر من روی هِرّه می‌نشست

    نه آب و دانه تو

    ه ـ پرنده‌ای که ظِلِّ آفتاب تابستان هم دلش برای خانه ی ما پَرمی‌کشید

    پرنده‌ای که دق کرد

    از دست این همه دیوارِ سر به زمین ـ ه

    گواه می‌خواهی:ه

    همین کاسه ی آب و ارزن و

    این خانه ی سوت و کور

    که غربتش را آواز چلچراغ هم روشن نمی کند


    ___________

    Mansoor Khaksar

    ____________

    Antonio Gómez
    Antonio Gómez
    ______________

    منصور خاکسار

    آن سوی برهنگی

    ۶



    انبوهی زر
    ه ه ه ه پیرایه ی او
    ه ه ه ه ه ه ه از آفتاب.ه

    تا بیارایدش بر مو
    و رایحه اش کوه را خوشبو کند
    فرسنگی راه
    شانه به شانه ی فرهاد سپرد
    شیرین!ه
    کدام پرده را کنار می زد
    که حفاظ دیده بانان را به هیچ می شمرد؟ه
    دل دیوانه ی باد!
    ه
    و گریز بازی او در دامنش
    زبانِ لال عشق و
    ه ه ه ه ه ه ه هیجان فرهاد
    جهان گویی

    ه ه ه ه ه پروانه ای از گل و ابریشم
    و اقیانوسی از حریر
    که در پلک های عاشق بازی می کند


    و بر عقربه های ساعت لگام می زند
    تا گذر

    ه ه ه از گامِ عشق
    ه ه ه ه ه ه ه ه آبستن شود.ه
    درنگ طولانی تر باد
    این نخل ایستاده بار می خواهد
    و سر از ابر می گذراند
    تا پیاله ی تاریکش روشن شود.ه

    ______

    Hashem Khosroshahi

    ___________



    Waxworks 1924 Paul Leni

    _________


    هاشم خسروشاهی


    بوی تعزیه می آید





    درون چادر زبانم دو شب بوی هجرانی
    ماه پایت می لرزد
    ه ه ه ه تلخ می افتی ه ه ه بازوانم ریسمان می بافد
    گناه را چه خوب می بخشد
    ه ه ه شیطانی گردنت ه ه ه محل جنایت نامرئی شقاق


    می دانی روزگار هزار آینه و می شکنی
    ه ه ه می دانی پرده پرده...


    بوی تعزیه می آید از شبستان عقربه ها
    ه ه ه از کوچ بوسه های تو
    به روی لب های من از تو
    ه ه ه کسی باقی نمانده است
    تازه این مرد عتیق فرمان قتل را چنان به خنده می خواند انگار لب های عنابی تو را می بوسم


    رفته رفته می آید
    ه ه سُر می خورد صبح از شانه های تو ه ه دو شب بوی هجرانی
    ساحلم را که می بری چیزی به صبح نمانده است!
    ه




    دندان به دندان تو می زنم
    ه ه ه زمان فاصله های نزدیک است
    اینجائی رایحه ها چه می گوید
    ه ه ه من چه


    طاس لب های من مگر از زبان تو می ریزد که می ریزم به فاصله های صدای تو
    حالا ریسمان بازوانت را حلقه کن به گردنم
    ه ه رفتنیم ه ه دو شب بوی هجرانی


    من گفتم که شنیدنی هستی
    نمی دانی تندی روزگار چه پرده پرده پرده
    اینجائی کیستی
    ه ه ه آهسته تر برو
    بوی تعزیه می آید!
    ه



    ژانویه 2009

    آنکارا

    __________

    Azadeh Davachi

    ___________



    Jindrich Heisler, Untitled (1944) - from the series Of the Same Ilk (De la meme farine)
    ________

    آزاده دواچی

    زن



    متولد که شدم،ه
    کسی منتظر من نبود
    عکسم،ه
    در کاشی ها گم شد
    کسی به من خودم را تعار ف نکرد

    در گلوی زمین گیر کردم ،ه
    کسی منتظر من نبود
    روزها یم را به هم دوختم
    حنجره ام ،ه
    در پنجره ها گر ه خورد
    حرف هایم،ه
    به لق لق ما شین ها
    باید در گلوی زمین بما نم،ه
    با ید از همینجا به صدای کتاب ها کفا یت کنم،ه
    باز هم متولد خواهم شد
    من زنم !ه
    با ید با ورم کنند


    ___________

    Peter Greenaway





    Peter Greenaway Walk Through H 1978
    ____________

    As the camera pores over 92 mixed media pictures hung in a gallery (all painted exquisitely by Greenaway himself), a pedantic narrator describes his mysterious journey to H, using the pictures as maps. Subtitled The Reincarnation of an Ornithologist, this film seems to be concerned with the migration of a soul (to Heaven or Hell) following the migratory paths of birds (which feature prominently) - but along the way it takes in the curious provenance and intrepretation of each painting, and it documents a bewildering intrigue between the narrator, his mentor Tulse Luper and his rival van Heuten (keeper of the owls at the Amsterdam Zoo).


    _________

    Hamed Rahmati




    Vladimir Nabokov chasing butterflies
    __________

    حامد رحمتی


    من آدم خطرناكي هستم



    در يك اتاق تاريك

    خود را حبس كرده ام

    به قهوه اعتياد دارم

    به كم خوابي ...ه

    اصلن خود آزارم

    كتاب مي خوانم

    و براي شفافيت شيشه ها

    روزنامه هاي باطله را مچاله مي كنم

    از ديوار كسي بالا نرفته ام

    اما از نردبان چرا؟ ه

    آخرين بار كه عاشق شدم

    دو پروانه را از جنگل بيرون كرده بودند

    ساز مورد علاقه ام

    شُر شُر باران است

    دوش آب سرد را

    با صداي گرفته ام دوست دارم

    وقتي مي روي ...

    آدم ديگري مي شوم

    در هوايي مه آلود

    كه درخت ها

    اكسيژن توليد نمي كنند

    به دنبال پروانه ها مي دوم

    به خواب لطيف شب بوها

    قدم مي گذارم

    دسته گلي برايت مي چينم

    آرام ... آرام به سمت خانه پيش مي آيم

    قبل آن كه از خواب برخيزي

    از هياهوي جنگل خالي شده ام

    و ميز صبحانه را چيده ام

    صبح بخير عزيزم. ه

    __________

    Bahareh Rezaei

    __________



    _____

    بهاره رضائی

    احضار ارواح





    همه چیز ازهمین مونولوگ ساده آغازشد
    کسی درا ین ا تاق هست
    که ابعاد ذهن مرا ا ندازه بگیرد
    و بداند این جا!
    ه
    درست همین جا!ه
    کنار هند سه ی تحلیلی ی ذهنم
    چند بارچهارپایه را از زیر کلمه ی حضور
    قائمه کشیده ام؟!
    ه
    نه!ه
    گونیا دیگر وسیله ی مناسبی برای اندازه گیری نیست

    تکرار می کنم:ه
    کسی در این اتاق هست
    که بداند
    چقدر خواب می بینم
    که زنده ام هنوز؟!ه

    من تمام مربع های ذهنم را
    با همین مونولوگ ساده
    مکعب کردم
    ه " من در اين جا حضور دارم و تك صدايي خسته ام كرده "ه


    اگر کسی در این اتاق هست
    لطفن روی کلمه ی حضور
    روشن شود
    من به یک گفتگوی معمولی هم راضی ام


    کسی در این اتاق هست؟!ه
    هیچ صدائی نمی آید
    و روی کلمه ی سکوت
    صبح می شود.ه

    ___

    Shahrokh Setoudeh Foumani

    ______________

    Align Center

    Don Quixote, 1955 - Pablo Picasso
    _____

    شاهرخ ستوده فومنی

    دن کیشوت

    اینجا کسی از جنگ نمی پرسد




    توپ هایشان بادیست
    جنگی نیست
    و شب های سکوت و اکسیژن
    منورهای عزیز غزه را ندارند

    آه المرت پاک
    پیامبر من
    عفیف روزگار

    کودکان ترا دوست دارند
    چون زیتون
    چون رویای توپ چرمی در اردوگاه

    اما
    یکی از همین آسیاب های بزرگ بادی
    با پروانه های بزرگش
    هر روز سعی می کند تا مرا به جنگ دعوت کند
    یا
    هر روز میل دارم گوش چپم را با تیغ ببرم
    اما آدرس برای پست ندارم

    برای کسی نگفته ام
    اما هر روز مردی شبیه دن کیشوت
    مرا در آیینه یا شیشه های خسته بارانی نگاه می کند

    اگر هنوز بماند
    فردا به آن آسیاب بادی بزرگ خواهم تاخت
    ه





    Schiedam, Netherlands
    _____











    ُُ

    Mohamad Shahbazi Poya



    Mimmo Paladino: Dormienti Villa Pisani Stra

    _____


    محمد شهبازی پویا

    برای تو




    دست هایم را می آورم
    بنویس باران
    بگیرد
    تا تنها برقصانمت با خیابان نمی رقصد
    نگاه مردم سنگ ریزه را درخیابان آب می کند
    آب نمی شوم
    در گلویت
    گیر کرده ام
    به خاطر این سطرها که ازدست می روند
    بنویس باران نگیرد
    زیر باران نمی شود آب شد
    زیر باران نمی شود
    گریه های مردم را با دست نشان داد
    زیر باران نمی شود… ه

    _____

    Abbas Saffari

    ___________



    The Map of the World
    _________

    عباس صفاری

    تعجیل


    از کلمات خوش خط و خالی که بی واهمه
    می گردند لابلای ترافیکِ عصر و علایم راهنما
    زیباترینشان را به دام انداخته ام
    تا اتاق رو به دریایت امشب
    سبقت بگیرد از نگارخانه ی چین

    راه خانه ات را اما
    در خیابان های این شهر توبه شکن
    دوباره گم کرده ام
    و غریزه ی زنبوری ام ه ه ه گریخته از من
    دریای وقت ناشناس هم
    مهِ سنگینش را دارد
    هُل می دهد به میان شهر

    حتما چشم به راهم نیستی
    که ردِ نگاهت را
    سرِ هیچ چارراهی نمی بینم.ه


    ___________

    Maryam Hooleh

    ________

    Maryam Hooleh




    Maryam Hooleh
    ___



    مریم هوله


    ه 1. نیچه با لباس کردی

    ____

    Massumeh Ziai

    ____________


    Dydi'r haf Peter Finch
    _____________

    معصومه ضیائی



    از نامه‌های ناتمام


    1

    در خواب‌ها‌یت
    گاه زلالی کاشانم
    در عطر جاری جهان
    گاه نفرین مرگ و طعنه‌ی کافور! ه





    2

    بیدار نمی‌شوم
    تا خواب‌هایم را به یاد نیاورم
    خوابگردی‌ام
    بر تیغه‌ی پرتگاه ِ
    عشق و جنون تو!ه




    3


    بد ‌می‌خوانی‌ام
    با آتش کلماتی
    که از من عبور می‌کنند و
    خاکسترم را
    در چشم تو می‌پاشند! ه


    _________