رضا سیدحسینی در سمینار سپاس از رضا براهنی در تورنتو2005 ________________
رضا براهنی
بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم
برای رضا سیدحسینی
آیا کسی به سلامت نفس رضا سیدحسینی پیدا می شد؟ آیا کسی قصه شناس تر از او پیدا می شد؟ آیا کسی شعرشناس تر از او پیدا می شد؟ آیا مطمئن تر از او کسی بود که تو همه چیزت را به او بگویی، او اما از گفته ی تو کسی را هیچ نگفته باشد؟ و ناگهان جمله ای از او در مقاله ای دیده شده باشد: "تهران برای براهنی تحمل ناپذیر شده بود." و تو ناگهان احساس کنی ـ پس از گذشتِ سالها که شاید او در یک حرف کوتاه، زندگی تو را، یا مرحله ای از زندگی تو را، تلخیص کرده است؟ یا دو مجموعه از شعرهایت را با هم نشانِ او داده باشی، و او گفته باشد: "این یکی را ولش کن، آن یکی را چالش کن! " اولی مجموعه ای از شعرهای تو بوده باشد در غزل و چارپاره و شکلهای قراردادی؛ و دومی، یکی از مجموعه های شعر تو، که چاپ شده. و ناگهان احساس کنی پس از گذشت این همه سال که دوست خوب چه نعمتی است! ناگهان به یاد آورده باشی که پس از شنیدن سطرهای آغازین اسماعیل اشک در چشم او حلقه زده باشد. یا پس از خواندن ایاز، در همان سال پایان نگارش آن، اولین کسی بوده باشد که از دو نویسنده ی فرانسوی حرف زده باشد که یکیش را تو نخوانده باشی، و آن یکی را خوانده باشی، و وقتی ایاز به فرانسه درآید، تقریبا سی و دو سه سال بعد، منتقدان فرانسه از آن دو نفری اسم برده باشند که او پس از قرائت ایاز از آنها نام برده است! و بعد ببینی که او چه تلخیصی از نوع شناسی کار تو در یک جمله به دست داده است، از همان نوع که: "تهران برای براهنی تحمل ناپذیر شده بود." و مترجم ایاز را هم، به فرانسه، ابتدا او به تو معرفی کرده باشد، که از خیل شاگردان او در زمان تدریس زبان فرانسه در یک مدرسه عالی یکی هم او بود. و بعد ناگهان ببینی که در سال دو هزار میلادی، در کنار کتایون و آذین، و یک مرد فرانسوی روانه ی رستورانی در پاریس هستی، آن مرد به تو حرفی زده باشد که هرگز باورت نشود، و به رغم عدم باور بدان افتخار کنی کرضا سیدحسینی و رضا براهنی در جشن سپاس از براهنی در تورنتوه یکی حرفی به تو زده باشد که آدم باید آن را مثلِ عشقی مخفی در پستوپسله ی جوانی اش، حتی از چشم حسود خود پنهان نگاه داشته باشد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه در ادبیات درک همسایگی ادبی عبور از کوره راههای اضداد و تناقض ها، و نیل به گونه ای آرامش، قیاس با رودخانه ای است که آبش از هر ابر آبستنی، از کنار هر کوه و سنگلاخ و دره ای سرچشمه گرفته باشد، دیگر وقتی به راه افتاد و به پهنای مطمئن خود دست یافت، چنان با طمأنینه و وقار می رود که انگار از همان اول تا ابد به همان شکل راه می سپرده است، و یا اینکه در پهنه، انگار آب در خواب، روان شده است. درک همسایگی ادبی اما رازهای پشت پرده ی خود را دارد. و ایکاش این رازها از سینه ها بر روی کاغذ جاری شود. اینکه دوست پیوسته زنده ام، همنامم رضا، در دهه ی چهل شمسی آثار سه تن را جدا از هم خوانده باشد، سه نفری که از خود آن سید، هر کدام ده دوازده سالی دیرتر به معاصرت با او رسیده باشند. و هر سه برخلاف او دست کم در مراحلی از زندگی خود، هر یک به شیوه ای و از گوشه ای با جهان چپ مأنوس بوده باشند، و هر سه یا طعم زندان چشیده باشند و یا در راه زندان و زندانهای بعدی خود بوده باشند، و هر سه از جایگاههای رسمی دوری گزیده باشند. هر سه با سانسور دست و پنجه نرم کرده باشند و هر سه از بنیانگذاران کانون نویسندگان ایران بوده باشند. و ناگهان آثارشان علاوه بر همسایگی ادبی در یک نسل از برابر نگاه کسی عبور داده شده باشد که سرچشمه ی نوعی اطمینان است. آری چنین سه نفری، بی آنکه بدانند که هر سه با یک معتمد ادبی سروکار دارند، در مقطع آفرینش آثار خود، پیش از چاپ از آن رود مشترک عبور داده شده باشند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه در اوایل دهه ی چهل، ساعدی بخش هایی از عزاداران بَیَل را، انگار فصل به فصل، تلفنی برای من خوانده. او در مطب "دلگشا"، من در زیرزمینی در خیابان "حقوقی" بالای پیچ شمیران؛ گاهی نیز از روبرو. بعدها فهمیده ام که برای حصول اطمینان از اینکه کار تا چه حد با توفیق قرین است، آن را در هر فرصتی تلفنی یا حضوری برای سید هم خوانده است. سالهای سال بعد خود سید به من گفته که وقتی شازده احتجاب گلشیری دست ناشر اول آن، نیل ـ زمانه رسیده، کتاب را با حذف نام نویسنده به سید سپرده اند، و بعد کتاب با نام گلشیری چاپ شده است. اعتماد به درک ادبی او فقط از سوی من نیست. سید حسینی در مقطعی شریک آل رسول بوده است. شاید اگر این دو نویسنده ی نسل من زنده بودند، شهادتی کامل تر از این نوع ارتباط با سید حسینی به دست می دادند. ما سه تن، در آن زمان متنی به مجله ی سخن که سید حسینی از نویسندگان آن و نیز گهگاه سردبیر آن بود، ندادیم. بساطمان را در جُنگها و فصلنامه ها و ماهنامه ها و گهگاه در هفته نامه ها پهن کرده بودیم. در هفته نامه ها من از آن دو تن بیشتر، و آن هم در دوران سبز مجله فردوسی که نسل جوان و نسل قبلی خواننده پر و پا قرص آن بودند. نمی دانم آن دو تن دیگر آثار دیگر خود را به رؤیت سید، پیش از چاپ رسانده بودند یا نه. وضع من فرق می کرد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه در سال 1336 در مقطع گرفتن لیسانس انگلیسی از دانشگاه تبریز، در منزل اسفندیار رضوانی با قوم خویش او جلال]منوچهر[خسروشاهی آشنا شدم. ماههای اول اقامتم در استانبول با او هم اتاق بودم. و او گاهی نامه هایی را برای من می خواند که می گفت آنها را فروغ فرخزاد برایش می نویسد. نامه ها را ندیده ام، ولی جلال، که بعدها همکار سیدحسینی در ترجمه ی بعضی از آثار ترکی، بویژه یاشار کمال و لطیفه تکین شد، مدام از حفظ شعرهای یکی دو کتاب اول فروغ را با آب و تاب می خواند. در آن زمان من رمانی صد صفحه ای نوشتم که در بازگشت به این و آن نشان دادم، که یکی از آنها به آذین بود و دومی سید حسینی. کتاب چاپ نشده باقی ماند. رابطه با سید حسینی هر روز قوی تر شد، و او شد پای اصلی مراوده ی ما بر سر دو چیز: رمان و نظریه ی ادبی. کتاب درخشان او مکتب های ادبی که چشم نسل مرا به روی ادبیات جهان گشوده بود، پل واسط این بحث ها بود. رابطه که بیشتر با سید قوت گرفت، او خواننده ی بخش هایی از کتاب مردگان خانه ی وقفی شد که در واقع سرنوشت گود"مرده شوخانه" بود، از محلات تبریز که آن را مثل کف دستم می شناختم. بخش هایی از کتابِ گم و گور شده و به سرقت رفته، اخیراً در میان کتابها و دفترهایم پیدا شد که دخترم در آمریکا نگه داشته بود. تا به نیمه ی اول دهه ی چهل برسیم، سید بخش هایی از این کتاب را هم خوانده بود. با دو سه قصه ی کوتاه، که به تفاریق نشانش داده بودم. سید خواننده ی اول روزگار دوزخی آقای ایاز بود، که بخش اول آن در فردوسی چاپ شد، و کتاب اصلی آن را "امیرکبیر" چاپ کرد. سید حسینی بانی خیر چاپ متن مفصل یک جلدی طلا در مس بود. به پیشنهاد او کتاب را در سال 48 نیل چاپ کرد. سیدحسینی خواننده ی اول آواز کشتگان، چاه به چاه، بعد از عروسی چه گذشت و رازهای سرزمین من هم بود و تا آنجا که یادم هست، همگی پیش از چاپ. آزاده خانم و نویسنده اش را به صورت خاصی نوشتم. صبح می نوشتم، بعدازظهر نوشته را پاکنویس می کردم. وقتی کتاب به نیمه رسید و از نیمه گذشت، متن پاکنویس را سپردم دست سید. من هیچ کتابی را با این ایقان و به این سرعت ننوشتم. کتاب از نیمه نگذشته بود که آن را به نشر "قطره" و ناشر شریف آن مهندس فیاضی سپردم. و از او خواهش کردم که کتاب را فقط من و ماشین نویس او ببینیم. و او با سعه ی صدر پذیرفت. سه چهار ماه بعد، هم نگارش کتاب تمام شده بود و هم تقریباً حروفچینی آن. سید حسینی نیمه ی دوم را پس از چاپ خواند. سید حسینی متن رمان الیاس در نیویورک را موقع ترجمه ی آن توسط خانم مترجم آن در تهران خواند. همانطور رمان صد صفحه ای لیلیث را. ترجمه ی این دو کتاب را به فرانسه بعداً برایش فرستادم. درست در مقطع پایان نگارش جلد دوم روزگار دوزخی آقای ایاز (جلد منصور) پیش از آنکه کتاب را برای او بفرستم، او به خواب ابدی فرو رفت.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه من تمام زورم را زدم تا آزاده خانم و نویسنده اش در ایران چاپ شود. مدتی از تحویل کتاب به ارشاد گذشت. خبری نشد. خودم رفتم به ارشاد و با سه نفر که گویا مسئول کتاب بودند، یک ساعت صحبت کردم. هیچ دلیلی برای ممانعت از چاپ کتاب نداشتند. شب وقتی که جلو تلویزیون نشسته بودم حدود نیم ساعت در برنامه ی "هویت" به من فحش دادند، غافل از اینکه حدود یک ماه پیشتر تصویری از جلال آل احمد و مرا در فیلم مربوط به فرخ زاد نشان داده، گفته بودند که جلال آل احمد همیشه با جوانها در ارتباط بود! من آن جوان بودم. فرق آن تصویر من با تصویری که از هویت نشان دادند، یک چیز بود. من در آن فیلم در کنار جلال آل احمد ریش نداشتم. و هویتی های محترم گمان کرده بودند من با ریش از شکم مادر بیرون آمده ام. چون کتاب به انتظار پاسخ بود و نهایتاً هم اجازه ندادند چاپ شود، به آقای محترمی که گمان می کرد کتاب حتماً اجازه ی انتشار خواهد یافت، پیغام دادم که سه راه وجود دارد. یا کتاب به همان صورت که حروفچینی و چاپ شده بود منتشر می شد و بعداً به خدمت و خیانت نویسنده رسیدگی می شد. یا اینکه من بخش آخر کتاب را در خرابه ی جلو آپارتمان مسکونی ام در پاسداران، که زیرزمینش هم "کارگاه قصه و شعر" من بود، به صورت یک نمایش اجرا می کردم ـ که عبارت بود از ریختن بنزین روی سر نویسنده و آتش زدن او با روشن کردن فندکی که زن سوم رمان، زمانی به او هدیه داده بود؛ و یا ایران را به دلایلی که اسنادش بعداً منتشر شد، و به همین دلیل برایم تحمل ناپذیر شده بود، ترک می کردم. جوابی نیامد. پیش از خروج از ایران بی آنکه امیدی به خروج داشته باشم و بی آنکه به سید حسینی بگویم که دارم می روم با او نیم ساعتی از هر دری صحبت کردم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه دو سه روز بعد، وقتی که پس از عبور از بررسی گذرنامه و چمدان و غیره، رفتم آن سو، و بعد موقعی که سوار اتوبوس می شدم، در فرودگاه سه نفر را دیدم که با واکی تاکی صحبت می کردند، مرا نگاه می کردند و می خندیدند، اتوبوس راه افتاد. با دیگران پیاده شدم، رفتم سوار هواپیما شدم، و چند ساعت بعد در استکهلم از هواپیما پیاده شدم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه سید را سالها ندیدم. تا اینکه به مناسبت مراسم هفتاد سالگی من به تورنتو دعوت شد. شبی داستانی را برای او نقل کردم که آن را توی رمانی گنجانده ام: حدیث مردی است که با چند نفر که از هویت آنها به کلی بی خبر است، می خواهد از ایران خارج شود. موسیقیدان است و تخصص در نواختن "قیچک" دارد. محافل هنری خارج از کشور به یک قیچک زن احتیاج دارند. او که می خواهد از ایران خارج شود، باید قیچک خود را همراه خود ببرد. در خارج از ایران پیدا کردن ساز قیچک محال است. قرار است او در کنار سایر موسیقی دانها، قیچک بزند. اما به مناسبتی نامعلوم، نمی تواند از ایران به شکل قانونی خارج شود. باید قاچاقی از ایران برود. همراه چند نفر که چندان باروبنه ای هم ندارند و با هیچکدام کوچکترین آشنایی ندارد به کمک قاچاقچی می خواهد ایران را ترک کند. موقعی که همگی از کوه و کمر بالاپایین می روند، و او نیز که باروبنه ی چندانی ندارد، اما باید با قیچک همه جا برود و می ترسد به سازش آسیب برسد، از دیگران عقب می ماند. اما به هر طریق خود را دنبال آنها می کشاند. گاهی هم می ایستد تا نفسی تازه کند. یک بار که از دیگران عقب افتاده، گرگ گنده ای را می بیند که دنبال آن چند نفر جلویی می دود. هر قدر داد می زند و هشدار می دهد فاصله ی زیاد مانع رسیدن صدایش به همسفرها می شود. ناگهان فکری به ذهنش خطور می کند. قیچک را به دست می گیرد و شروع می کند به زدن، با ترس، و از ترسش با قدرت، ساز می زند. ناگهان گرگ می ایستد و انگار گوش می خواباند تا ببیند صدا از کدام سو می آید. ساززن به کار خود ادامه می دهد. از ترس به قدرت ساز می زند. ناگهان متوجه می شود که گرگ برگشته و دارد به طرف او می آید. و بعد گرگ به او می رسد و کنار او راه می افتد. قیچک زن از دور همراهانش را می بیند که از خط مرزی گذشته اند. او نیز می رود، به همان حال قیچک زدن و از مرز عبور می کند. گرگ هم از مرز رد می شود. وقتی که آنور مرز همه سوار اتوبوس می شوند تا از خط مرزی دور شوند و او هم به عجله خود را به کنار اتوبوس می رساند، و به همان حال قیچک زدن، گرگ راه را بر او می بندد. دیگران عجله دارند. او قیچک می زند. می گویند: "بپر بالا، بیا! معطل چی هستی؟" گرگ راه بر او بسته است. او به قیچک زدن ادامه می دهد. از کنار اتوبوس برمی گردد به طرف خط مرزی و داخل خاک ایران می شود. گرگ نیز همراه او برمیگردد به ایران.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
رضا سیدحسینی موقع سخن گفتن درباره ی من در تورنتو، به این قصه که برای او تعریف کرده بودم، بی آنکه تعبیر و تفسیری از آن به حضار جلسه بدهد، اشاره کرد، خاکش توتیای چشم ما و شما باد!ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
همه شب حيرانش بودم،ه حيرانِ شهر ِ بيدار كه پیسوز چشمانش میسوخت و انديشهی خوابش به سر نبود و نجوای اورادش لَخت لَخت آسمانِ سياه را میانباشت چون لَترمه باتلاقیِ دمه بوناک كه فضا را.ه
حيران بودم همه شب شهر بيدار را كه آواز دهانش تنها همهمهی عَفنِ اذكارش بود:ه شهر بیخواب با پیسوز پُر دودِ بيداریاش در شبِ قدری چنان.ه
در شبِ قدری گفتم: بنخفتی، شهر!ه همه شب به نجوا نگرانِ چه بودی؟ه
گفتند:ه برآمدن روز را به دعا شب زندهداری كرديم.ه
مگر به يُمنِ دعا آفتاب برآيد.ه
گفتم:ه حاجتروا شديد كه آنک سپيده!ه
به آهی گفتند: كنون به جمعيتِ خاطر دل به دريای خواب میزنيم كه حاجتِ نوميدانه چنين معجز آيت برآمد.ه
آه اگر می توانستی دو دقیقه دیرتر از داری دوباره از آآآآه آه اگر کمی دورترک از خیابان کبود ترها آآآآه
داری دوباره از بغضِ جانسوزِ این خیابان می گذری و با چشم های تعویق از لرز لب هایِ ما می فهمی که اینجا دیگر اینجا نیست و توویِ این برف چقدر سرد است ! ...ه
لطفا همین جا بایست تا .. لطفن ن ن ن ن ...ه توویِ این نن تن نا ندارد و پِ حالا همه ی چشم های لطفا این جا خیس می ریزند روی این آهی که فقط می خواهد بگوید ه - پدر!ه
آه اگر می توانستی دو دقیقه دیرتر از داری دوباره از آآآه آه اگر کمی دورترک از خیابان کبود ترها صدایت که از ناگهان می ریزد توویِ رگ های آینه در این دمادم آدمی ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ما ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه آرام ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه بی اختیار از اینجا می چکیم و با چشم های تو گیج خیره می شویم به لرز لب هایِ زار با نفسِ نفسِ های شیرین مادر زاد تو آآآه ما آرآ م و تو با چشم های شنبلید از این جا کنار این تبریزی ها و یاآآ...!ه ما آرام و تو با دست های مترنم کنار این قوچ های نقره ای و یاآآآ...!ه
الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر
آه اگر می توانستی دو دقیقه دیرتر از داری دوباره از آآآه
چقدر امروز زشت و پلید است چقدر امروزبی خود و بی خداست
و تو که هزمان و هزمان و هزمان این سفید را که به مِز می اندازی با این سفید را که شبیه شیهه می کنی به زیبا و ساده دل دیگر نمی توانی بیاد بیاوری مصرع زخمی را با لبانِِ دق !ه و این گفتگوی باد را با سنگ و دست و هق
آه اگر می توانستی دو دقیقه دیرتر از داری دوباره از آآآآه آه اگر کمی دورترک از خیابان کبود ترها آه اگر ای کاش آآآآه آه اگر گلوله دل داشت آه اگر اگر !ه
م ا روزگ ار ی ادگ اری م در ای ن گِِ ل ی م د خ ت ر ک خاطره ی قرمزِ عزیزِ خونریزِ خاطره ی جلزِ شورانگیز روزگار لاله زار از تو و این چند مرغ عشق این چند سیمرغِ مدهوش
آه اگر فقط می توانستی
img:Daughters Of Wounds And Relics, 2006; hair braid made of stretched and curled audio tape recordings of the last known Union Civil War soldier’s voice and the last known Confederate Civil War widow’s voice, homemade paper (pulp made from sweetheart letters written by soldiers who did not return from various wars, sepia, bone dust from every bone in the body), lace and fabric from mourning dresses, hair flower braided by a Civil War widow, colored paper, silk, milk paint, ink stained ash, glass, typeset; 30 x 19 x 3 ¼ inches; Collection of Jeannie and Mickey Klein; Promised gift to the Blanton Museum of Art, The University of Texas at Austin
دخترم سنت شان بود زنده به گورت کنند تو کشته شدی ملتی زنده به گور می شود.ه
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد او که پول مرگ تو را گرفته شام حلال می خورد.ه
تو فقط ایستاد ه بودی و خوشدلانه نگاه می کردی که به خانه ات بر گردی اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم و خیل خیال های خوش آینده بر در و دیوارش پرپر می زنند.ه
تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی مرغی حیران که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند تو به دام افتادی همچون خوشه ی انگوری که لگدکوب شد و بدل به شراب حرام می شود.ه
کیانند اینان پنهان بر پنجره ها، بام ها کیانند اینان در تاریکی که با صدای پرنده ی خانگی پارس می کنند.ه
کشتندت دخترم کشتندت تا یک تن کم شود اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.ه
آه ندای عزیز من گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود باز شد گسترده شد و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید و اینانی که ندا داده اند ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه بلبلانند میلیون ها تن که گرد گلی نشسته ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه و نام تو را می خوانند.ه یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد او که صید حلال می خورد.ه
جلوتر کمی به اندازه در سکوت کمی باده به اندازه در پیالههایِ خیابانها وُ کوچههایِ طلوع کمی میآیم کمی جلو جلوتر ه ه ه ه تا سینهام.ه
ه ه ه ه ه ه ه ه سینهام یادت نرود ه ه ه ه ه ه ه ه با دو مردمک، دو اهو ه ه ه ه ه ه ه ه که هی... هو ....میکشند:ه
ه"به اشتباه خط میزنید من فقط عریانم من فقط از تمام اصلهایتان بیست و هفت را برداشتهام در طلوعِ پیالههایِ کوچهها وُ خیابانها ریختهام حالا اما اگر این باده سنگ شده برایِ سری که با دهانهایِ دروغهایِ لغزنده میآید حرفی ندارم، سکوت دارم و سینهام
وقتی که میآئید:ه دن کیشوتهایِ پنبهای اینهمه جلو اینهمه جلوتر تا سینهام وشما شلیک میکنید و من خط نمیخورم میآیم کمی جلو کمی جلوتر جلوتر از سکوتِ به اندازه در خیابانها وُ کوچههایِ طلوع
کمی بیشتر باده در پیالههایِ سکوت
:
میآیند کمی جلو جلوتر تا سینهام عریان اگر این-ه همه - نه من،ه مردمکهای مناند میآیند:ه کمی جلوتراز جلو کمی بیشتر از بیشتربه اندازه -ه در سکوت میایند!ه
و شما دروغهایِ لغزنده را رویِ سینهام تلنبار میکنید و به اشتباه هی خط میزیند مردمکهائی را که با چشمهایِ من میآیند با کمی بیشتر باده در پیالههایِ سکوت!"ه
26 ژوئن 2009 میلادی برابر با جمعه 5 تير ۱٣٨٨ خورشیدی
ساده بودی ساده و ناشناس که ناگاه تابیدی،ه چون قوسی از ماه درشب و برقی شفاف بر علف و شکستی مثل نازکای ساقه ی عریان گندمی ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه در تموز تابستان و ظهور کردی در دالانی دراز از رنج مایه های انسانی محصور شده در جهانی که سوم اش می خوانند.ه
2
من فکر می کنم روز در میان گیسوان تو زاده شد و پوست تنت از اعماق آب های بی آشوب ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه سیراب گشت شب بر پیشانی ات فرو افتاد اما، تو همچنان بالا را نگاه می کردی آنجا که پرندگان انبوه از میان نورهای ستارگان ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه گذر می کردند و دور می شدی از امواجی که بر ساحل می کوبیدند.ه
3
آنگاه که مغلوب مرگ شدی هنوز نگاهت، نیستی را پس می زد.ه هیچ کلامی کفایت نکرد تک هجای نگاهی که گرد مدار تمنا گشت وگرم و گران در هجومی سرخگونه دیدگان زنده را به شرم کشاند.ه
4
مُردن را نخواستن با پیشانی زیستن در جغرافیای مرگ،ه با حدیث مکرر گریز و ناگزیری از تلاقی مرگ و زندگی وتکرار و تعویض، تاریخ را ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه در تو در توی دایره ها.ه
Demonstrators in Berlin hold up an image of Neda Agha Soltan, a 26-year-old student who was shot dead by a sniper in Tehran on Saturday. Photograph: Till Budde/Getty Images _________
مینو نصرت
نام تورا از هر طرف که میخوانم ویرانی ست این لب دیگر طعم بوسه نمی گیرد و این آغوش شرجی شیرین لزگی را پس می زند به سلامتی رنگ پرچم ها اهتزاز دکه ی حقوق بشر دکان سازمان ملل قه قهه ی بازار جهان یک پیاله سیرو سرکه می نوشم و در نشئگی موزون چشمانم مردانی ظاهر می شوند که روزی نگاتیو آنها را خواب دیده بودم بیداری بید مجنونی ست که در حاشیه ی خیابان ها تیر باران می شود
نه دعوی بهار نه سفيدی مدهوش شکوفه ی ماگنوليا نه سيماب گذر بچه قوی فراهم چون ابر بر آسمانی که به آب افتاده نه قوی خاکستر بر پر نه جوجک های اميد نه پرواز مرغان دريايی نه بادبادکهای تفنن بر تپه ی دموکراسی نه خاطره ی مردگان نيمکتی ** نه فراغت صافی ی آفتاب از تور باران نه شيطنت سمور که پروای تماشای تو را دارد بر تنه ی درخت زبان گنجشک نه ياد حريصی ی دوست که در حريم علفها و خلنگزاران با من جفت شد و هر آن می شد که به چشمک بيگانه ای رسوا شويم اما از هم رها نگرديم جفت تلخی ی علف که به زبان بی زبانی رسوای تلخکامی ی خويشم کرده است با شبيخون رفتنش.ه
نه بيکرانگی ی هامپستد هيث*** در ازای اطاقک تنگ در رهن و خالی شده از عطر تو نه تيری که آرامش ذهن بر چله ی ديگر چکنم می گذارد نه آسايش همرهان جلفای چمن نه خستگی قدم های ناگزيری نه موسيقی يی که از تابستان شراب به نوروز هرسال می وزد نه بدر کردن فروردين نحس که تولد بيگانگی ی من و توست نه بوسه ی قهوه ی اکراه که نفس از تنباکو تيپا خورده را از ميانه ی راه بر می کشد
آنچه از پارک رفتن زير پاشنه ام به فرش تنهائيم باز می آورم گه سگ است گه سگ.ه
لندن- آوريل 1998
ه*فردريکو گارسيا لورکا**اشاره به "ديروز مرا کشت" از پرويز اوصياء
از جيبش مار را در آورد و گفت سر اين شلنگ را به لوله ببند ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه بگذار بپيچد وُ پیچید وُ ابرویم بالا رفت عظمت داشت پیچیده تر می شد با این مار دروغ است با خودم گفت :ه زود باش پيراهنت را دربياور و گاز را باز كن زود باش زود باش
شبرنگِ سیاوش آنجا و این صدای زنگوله ها
و هوهوی سیاه این هوا و گفتگوی سیاه این هوا و کوچه پس کوچه های سیاه این هوآ و پلک های سیاهِ این هوآ
توویِ این پیراهن کسی داشت در کوچه ای خیلی تاریک می خواند و گریه می کرد در صدایش آهِ غریبِ ماه منظورش را نمي فهميدم با همه ي شباهتش به بهشت بلد نبود نماز بخواند از درونِ دور آمده بود اين جا
از کوی لک لک ها
قلبم را زير سرش گذاشتم و دراز كشيدم
چه نگاه منسوخی داشتم وقتی که آينه را گذاشت آن وسط و شلپ
فقط يك عاشق مي تواند در آينه به وصال برسد فقط یک عاشق می تواند در آینه به وصال برسد فقط یک عاشق می تواند در آینه به وصال برسد ف ق ط ی ک ع آ ش ق م ی ت و آ ن د د ر آ ی ن ه ب ه و ص آ ل ب ر س د
دست دریابِ من رفت و گفته بود که ...ه نالا
مُژه های خاک آلودِ من و این هوآ گیجی خاک آلود من و این هوآ تپق های خاک آلود من و این هوآ تاریکی خاک آلود من و این هوآ
Martin Puryear - Ladder for Booker T. Washington, 1996. Wood ash and maple
___
سرور جوان
تعلیق
تو را دیگر تمام کرده ام.ه تمامت را از حفظ شده ام.ه دیگر می روم پشت نورهایی که می زنند بیرون از میان سینه شب دیگر می روم پشت انحنای نورها و پشت سوسو زدن های بی دلیل خیره کننده نورها و نورها در مرز وهم و بیداری رهایت می کنم پرتابت می کنم روی صخره های غول پیکر معلق رها که می شوی می خوری به صخره های هوشیاری پشت هم صخره ها متلاشی ...ه تکه تکه های صخره در صورتم، در تمام تنم خون می پاشد روی تمام شب شبِ پر خون، شبِ خالی.ه اشک ها روی خون لغزان شبِ شفاف، شبِ ترسناک مهربان، شبِ آرام.ه دلم، سکوت منِ زخمی، منِ آرام...ه باد و تو که معلق هر تکه ات مانده روی انگشتی از شب .ه
hoto Philip gould-Piet Hein’s ‘superelliptic’ egg sculpture in front of Danish castle, Egeskov
________________ منصور خاکسار
هنوز هم زمین معلق است
به فرهاد و سودابه شاملو
می گوید:ه شرح کارت را قلم به قلم و به ترتیب تاریخ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه برایم بفرست
به توصیه اش عمل می کنم و نامش را بی کم و کاست کنار سطر کتابی که روبرویم گشوده است ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه می نویسم با قید بیست و هشتمین در خواست
آیینه ی کج دیوار عقربه ی ساعت را بر می گرداند و قیافه ام را ه ه ه ه ه تاریک تر نشان می دهد فضایی که بارها روشن نبوده است چون گرفتگی ابر وقتی که دارِ بلندِ نخل ه ه ه ه ه ه ه ه ه از صدا ه ه ه ه ه ه ه ه ه و ماه ه ه ه ه ه ه ه ه ه از روشنایی ه ه ه ه ه ه ه ه ه باز می ماند
گربه ای کنارم لم داده است پا در هوا،ه ه ه ه بر آرنج نیمکت آویخته ام
می گویم:ه زمین هنوز هم معلق است بی خود نیست روز به خیرم را کسی نمی شنود و هرچه روی شانه ام گذاشته بودم ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه افتاده است.ه
حالا هرچندازاوهمین عکس ها مانده ست ه ه ه درسایه من اما هرگز «ازاین پس» نگفته ام ه ه هرگز تا دست پرده را کشید و پریدند گنجشک ها همه از رنگین کمان ِمژه ها،ه واز روی صحنه پایین خزید پاره پاره تن،ه دیگرهیچ اسمی برایم عجیب نیست.ه یک عمر شاید بی پلک وخمیازه تماشا کرده بودمش بعداما هرگز «ازاین پس» نگفته ام ه ه ه هرگز و زمان که خیال بود گذشته بود ه ه ه گذشته بود؟ ه ه ه حالا به هرحال ترجیع بندزندگی ام این بود:ه زمان خیال هم اگرباشد بگذار بگذرد او زمان نبود ونیست که بگذرد اوهست ه ه ه همیشه هست ه ه ه حتا اگر نخواهد که باشد حتااگر این در روی پاشنه اش ه ه بچرخد یا نچرخد او پژواکی همیشگی ست،ه ومن فریاد گلوی نیاز.ه بعد جهان مواج شد به تلاطمی برگشت و دریا دست به دهان ماند وزمان گذشت ه ه ه گذشت؟ ه ه ه حالا به هرحال درنقشه ای که چیده بوده اند اوجنگ بود تمام یک جنگ بود میان اسطوره وحکایت ومن درهیچ ایستاده بودم تا برگردم به تلاطم ضرورت ه ه ه بی هیچ چاره ای برای گذشتن اما ازگذشته باید می گذشتم ه ه نگذشتم ه ه بدان ه ه حالا به هرحال کسی که رفته بود تمام اشک ها را ازروی گونه هاش به چشم هاش برده بود برگشته بود با نفس های حبس شده درسینه تا شاید ازمرزهای نسیان بگذرد حالا گذشته بودیا نگذشته بود نمی دانم ه ه ه نمی دانم می دانی؟ه
نوری مثلثی همیشه پهن بودروی این زمین وشب بود ودری بازبود ه ه یا فکرکرده بودیم که در بازست چه اشتباه سکر آوری !ه عصرازداوری گذشته ست ه ه حالا به هرحال تمام بازهای جهان ِما بال های بسته داشتند ه ه نمی دانستیم!ه و شب بود ودری بازبود یا فکرکرده بودیم که دربازست و پرواز همیشه درراه است نبود پاییزبود همیشه پاییز بود
زنی که راه می بردش پرهای بازدارم می گفت ه ه نداشت ه ه ه نمی دانست عشق چمبره ماری بود دورلیوان پراز پاییز یا قرمز چه اشتباه سکر آوری!ه ومن تندتند برمی گشتم اززرد به سبز ازسبز به زرد ه ه ه نمی دانست راهی به روح بیشه ها نداشت؟ ه ه ه حالا به هرحال نورمثلثی همیشه پهن بودروی این زمین وکسی که رفته بود زمان نبود که بگذرد ه ه ه وزمین حتا وانگار نور تیشه بود ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه چه می دانستیم!ه