Saturday, August 1, 2009

R E N D A N _ AUGUST 2009

________



Sasanian floor mosaic from Bishapur, depicting a Persian harp
________________

رندان


آگوست 2009




آذر کیانی * شهاب مقربین * رباب محب * جمشید مشکانی * مینو نصرت * منصور خاکسار* فریبا صدیقیم * فرامرز سلیمانی * فیروزه میزانی * مجید نفیسی * منصوره اشرافی * نانام * مهناز بدیهیان * محمود معتقدی * سرور جوان * محمد شهبازی پویا * شهلا بهاردوست * نصرت الله مسعودی * آزاده دواچی * کروب رضایی * مریم اسحاقی * شهرام پور رستم* جهانگیر صداقت فر * علی ساروی * شهرام شیدایی * هومن نزهت * یدالله رویایی * عباس صفاری * یاشار احد صارمی * ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
__







Abbas Saffari

_________


Karawanserei bei Teheran, ca. 1890. Foto Antoine-Khan Sevruguin
_____________

عباس صفاری

صدای سیب


خودت را به آن راه بزن
این بوی عجیب را انکار کن
تکیه داده به بالشت
چشم از تی _ وی بر ندار
و انگشت شستت را بگذار
بی اختیار کانال عوض کند
این تو بمیری دیگر
از آن تو بمیری ها نیست
این کلاغ ها هم بی جهت
روی سیم های آنسوی خیابان
ننشسته اند.
ه

پنجره را بگو ببندند
پنبه در گوش هایت بتپان
و سر ژولیده ات را فرق نمی کند
زیر پتو قرنطینه کنی
یا پشت یک مجله ی مرده
صدای سقوط سیب سرانجام
به تو سرایت خواهد کرد
فقط یادت باشد هر چه سنگین تر
بیشتر در گِل و لای باغ فرو می رود
سیب رها شده از درخت

این هوای عنکبوتی هم
که بوی گرگ و میش وُ
تیر خلاص می دهد
برای ابد در درگاه
منتظر نخواهد ماند
کافی ست پنجره را باز کنی
و چراغ را روشن
شب پره ی سیاه پُرزی
که دو روزی نوبت اوست
در آخرین دقایق عمرش
صحنه را برای هجرت تو
تزئین خواهد کرد.ه


_________


Yadollah Royai

_________



Lukas Birk and Irish ethnographer Sean Foley
Kafkanistan burga
_________________________


یدالله رویایی

بیانیه


نگاه می کنم و
از سنت، ازمحافظه، از آئین
نفرت می کنم
از فاضل، از میانه رو، ازمرده شور
وَ ازعتیقه ، از کفن، از کافور
نفرت می کنم

از نبش قبر و از قالب، از قاری
وز شکل های تکراری
از سطحی، از کلیشه، از کهنه ازکهن
ه-از کهنه در شمایل ِ نو
وز نو در التزام ِ کهنه -
ه
از حجره، از قم و از کدکَن
نفرت می کنم

و از تمام آنان که خوابِ قرون رفته می بینند
و فکرمی کنند
که هیچ چیز بهتر از قرون رفته نیست
از رجعت، از فرورفتن
نفرت می کنم


از آنکه از اصیل، از دیگر، از متفاوت می ترسد
وز شکل های شادِ شکستن می ترسد
از دزدي از ریا و مصلحت و رندی
کشتِ دروغ
ه- فرهنگِ آخوندی -ه
از بَربَر، از بسیج و از باتون
از قتل و از شقاوت، از قاتون
از وهن
ه- وقتیکه شخص می شکند در شخص -ه
از اعتراض های خاموش
وَ اعتراف های ناچار
از مغزهای شسته، از شستن
نفرت می کنم

از صدای حلقه های بسته در ضمیر و حلفه های بی ضمیر
از زخم و از شکنجه، از زنجیر
از گشت های به اسم ِالله
ه- روی رمین ِخدا عفونتِ الله-ه
از مسجد، ازخرافه، ازخشم
وَ از قواره های پشم ،
ه
از حوض و از حوزه، از بوی گند
از گوسفند،
ه
از آفتابه، از لیفه، از اِِزار
از چاهکِ ولایت
تا چاهِ انتظار،
ه
تسبیح و کفش کن
نفرت می کنم

از قارچ های زهر:
ه
از خود و خار، – همهمۀ دستار-ه
از لاشخوارهای موعظه، از منبر
از تازیانه و از چنبر،
ه
از غارت، از غنیمت
ه- بال ِ سیاه شولا برلاشه های خوردن -ه
از بُردن
نفرت می کنم


در چهارراه های خطابه
از فکرهای روشن، از روشنان ِفکر
- معبّرها -
که از خطا و خواب طلائی شان دائم
تعبیرهائی بی توبه می کنند
از توبه، از خجالت
از رسم و راه گفتن، اما
از خبط خود نگفتن
از گفتن نگفن
نفرت می کنم

از چشم های بسته، مشت های باز
ه(یا مشت های بسته، چشم های باز؟)ه
از آبروی ریخته، آویخته از حرف
از حرف های بیوقت از پسران ِ وقت
ه- وقتی برای گفتن -ه
از ریختن، آویختن
نفرت می کنم

وقتی که ارتجاع
چون بختکی نفس گیر
ه- صدها هزارتُن تهوع و تقلید-ه
بر شعر اوفتاده است
و پاسداران ادیب، ادیبان ِ پاسدار
- دربانان ِحجره های ادبیاتِ دربسته-
در پشتِ دردهای سیاه و درهای سیاه
کج خنده های دیروزرا امروز می کنند
ذوق زبان
از آب دهان محتضران می ریزد
و هیچ نسلی از هیچ منظری بر نمی خیزد
از نوحه، از ردیف و قافیه، از شعر انجمن
نفرت می کنم

از موریانه های معرّب،
ه
کفتارهای فقه و فتوا، موقوفه خوارها
از شیخکان شاعر، از طالبان نو، (مدرنیسم حوزه ها)
ه
که با سکوتشان
هضم ِجنایت می کنند
و یا که خود، به رسم رهبر
جنایت هضم می کنند
دردانه های بیت، انگل ها
ازحافظان حدیث و آیه و آیت
پرورده های سنت
و توله های سنت شکن
نفرت می کنم


وقتی که شاعران حقیقی خاموش اند
دیگر نمی نویسند
یا آنکه می نویسند
و راز های کوچک و فنی شان را
از انزواهاشان بیرون نمی دهند
و مرگِ شاعران بی مرگ
پنهان و بی سخن می ماند
از ماندن،
ه
از احتضار و از مردن
نفرت می کنم


من می روم و نفرت من می مانَد
من می روم و آنکه می آید هم
با آنچه از من می ماند
نفرت می کند

با آنچه می ماند از من
من، - بعدِ من-
ه
در بودن و نبودن
نفرت می کنم .ه




______________

Yadegari

___________


یاشار احد صارمی
_____________


Yashar Ahad Saremi
________

Yadegari

_________





خسرودوامی - منصور خاکسار
___________________

Khosrow Davami -Mansoor Khaksar
June 24 2008

IN DARKNESS

______________


Foto by Lukas Birk
_______________________

سرمایه : چاپ تصویر شاعر زنده روی کتاب ممنوع شد




سرو: براساس یک قانون نانوشته، ناشران کتاب های شعر نمی توانند تصویر شاعر را روی جلد کتاب چاپ کنند. البته آنطور که ناشران می گویند صورت شاعران مرده می تواند روی کتاب هایشان ظاهر شود ولی به کار بردن تصویر شاعران زنده برای معرفی کتاب هایشان امری ممنوع شمرده می شود. بر ما معلوم نیست چنین قاعده نانوشته ای از کی و با چه استدلالی به اجرا درآمده است اما از یکی دو ناشر کتاب های شعر که پرس وجو کردیم متوجه درستی خبر شدیم و هر چه می شنیدیم بر حیرت مان می افزود. ناشری که از دغدغه بدتر شدن اوضاع نشر خود نخواست نامش برده شود، گفت: «چرا اینقدر تعجب می کنید؟ طوری چشمتان گشاد می شود که انگار دارم دروغ می گویم. بله، درج تصویر شاعر زنده روی جلد ممنوع است بنابراین تصویر محمدعلی سپانلو، محمد شمس لنگرودی، فرشته ساری، علی عبداللهی، محمد حقوقی و هر شاعر زنده ای که وجود داشته باشد نمی تواند روی جلد کتاب هایشان بیاید.»او اضافه کرد: «شاعران مرده مشمول لطف هستند و می توان از عکس چهره آنها روی جلد استفاده کرد. چپ و راست بودن آنها هم مهم نیست و از احمد شاملو، منوچهر آتشی، نیما و نصرت رحمانی گرفته تا قیصر امین پور و احمد منزوی را می توان استفاده کرد.» این ناشر از ذکر بقیه نام ها خودداری کرد چون به قول او «تفاوت و تبعیضی وجود ندارد و هر شاعری را که بگویید مشمول این قضیه می شود.» با خودمان فکر کردیم چرا یک شاعر نمی تواند عکس خود را روی جلد بیاورد؟ مگر شاعر در جای دیگری غیر از کتابش هم می تواند معرفی شود؟ مگر چه تعداد نشریه و روزنامه برای تبلیغ آثار شاعران داریم؟ شاعران چگونه باید به مخاطبان شناسانده شوند؟ کجا باید سیمایشان دیده شود؟ چقدر جایزه و نشست های شعری در این ملک برپا می شود؟ چرا شاعری که پول انتشار کتابش را هم خودش می پردازد، نمی تواند تصویری معمولی و با رعایت شئون اخلاقی را روی جلد بگذارد؟ چرا جلد برخی کتاب ها منقش به چشم و ابرو و اشک های گداخته و دلبرکان غمگین است و در عوض شاعر نمی تواند از تصویر خود برای اعتبار بخشیدن به جلد کتاب بهره بگیرد؟ چرا جلد کتاب یک شاعر نباید از دور به واسطه تصویر شاعر معروفش معرفی شود و مخاطب را به سمت خود بخواند؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ههه هه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه هه

سخن اینجاست که اگر منظور از تصویر چهره شاعر معرف صاحب اثر است و جز این نیست و هدف دیگری نیز ندارد، درج نام شاعر هم روی جلد مصداق همین معرفی است و بنابراین باید آن را هم از روی جلد برداشت. سوال برانگیزتر از همه این است که چرا این حق برای شاعران مرده وجود دارد و برای زنده ها نه؟ پس درمی یابیم که چالش اصلی به تبلیغ شاعرانی خاص مربوط نیست و آنچه موجب وضع این قانون نانوشته شده است، احتمال بزرگنمایی شاعرانی است که در قید حیات اند و امکان دارد از این طریق بخواهند از تصویر خود استفاده ابزاری کنند، نکته دیگری که ناشری دیگر به آن اشاره کرد در مورد شاعران خارجی بود که ظاهراً با رعایت ملاحظات - در مورد زنان - منعی ندارند و می توانند تصویرنمایی شوند. ه ه ه ه ه ه ه ه ه ههه هه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه هه


__________

Tori Amos

_____________

Bonnie and Clyde,

Bonnie and Clyde
______________






Just the two of us.. [8X]
Baby your da-da loves you (hey)
And I'ma always be here for you (hey) no matter what happens
You're all I got in this world
I would never give you up for nothin
Nobody in this world is ever gonna keep you from me
I love you
C'mon Hai-Hai, we goin to the beach
Grab a couple of toys and let da-da strap you in the car seat
Oh where's mama? She's takin a little nap in the trunk
Oh that smell (whew!) da-da musta runned over a skunk
Now I know what you're thinkin - it's kind of late to go swimmin
But you know your mama, she's one of those type of women
that do crazy things, and if she don't get her way, she'll throw a fit
Don't play with da-da's toy knife, honey, let go of it (no!)
And don't look so upset, why you actin bashful?
Don't you wanna help da-da build a sand castle? (yeah!)
And mama said she wants to show how far she can float
And don't worry about that little boo-boo on her throat
It's just a little scratch - it don't hurt, her was eatin
dinner while you were sweepin and spilled ketchup on her shirt
Mama's messy isn't she? We'll let her wash off in the water
and me and you can pway by ourselves, can't we?
Just the two of us.. [2X]
And when we ride!
Just the two of us.. [2X]
Just you and I!
Just the two of us.. [2X]
And when we ride!
Just the two of us.. [2X]
Just you and I!
See honey.. there's a place called heaven and a place called hell
A place called prison and a place called jail
And da-da's probably on his way to all of em except one
Cause mama's got a new husband and a stepson
And you don't want a brother do ya? (Nah)
Maybe when you're old enough to understand a little better
I'll explain it to ya
But for now we'll just say mama was real real bad
She was bein mean to dad and made him real real mad
But I still feel sad that I put her on time-out
Sit back in your chair honey, quit tryin to climb out (WAHH!)
I told you it's okay HaiHai, wanna ba-ba?
Take a night-night? Nan-a-boo, goo-goo ga-ga?
Her make goo-goo ca-ca? Da-da change your dia-dee
Clean the baby up so her can take a nighty-nighty
Your dad'll wake her up as soon as we get to the water
Ninety-seven Bonnie and Clyde, me and my daughter
Just the two of us.. [2X]
And when we ride!
Just the two of us.. [2X]
Just you and I!
Just the two of us.. [2X]
And when we ride!
Just the two of us.. [2X]
Just you and I!
Wake up sweepy head we're here, before we pway
we're gonna take mama for a wittle walk along the pier
Baby, don't cry honey, don't get the wrong idea
Mama's too sweepy to hear you screamin in her ear (ma-maa!)
That's why you can't get her to wake, but don't worry
Da-da made a nice bed for mommy at the bottom of the lake
Here, you wanna help da-da tie a rope around this rock? (yeah!)
We'll tie it to her footsie then we'll roll her off the dock
Ready now, here we go, on the count of free..
One.. two.. free.. WHEEEEEE! (whoooooshhhhh)
There goes mama, spwashin in the wa-ta
No more fightin wit dad, no more restraining order
No more step-da-da, no more new brother
Blow her kisses bye-bye, tell mama you love her (mommy!)
Now we'll go play in the sand, build a castle and junk
But first, just help dad with two more things out the trunk
Just the two of us.. [2X]
And when we ride!
Just the two of us.. [2X]
Just you and I!
Just the two of us.. [2X]
And when we ride!
Just the two of us.. [2X]
Just you and I!

Just the two of us.. [4X]
Just me and you baby
is all we need in this world
Just me and you
Your da-da will always be there for you
Your da-da's always gonna love you
Remember that
If you ever need me I will always be here for you
If you ever need anything, just ASK
Da-da will be right there
Your da-da loves you
I love you baby


_____________

Massumeh Ziai

___________



Bill Wittliff - La vida brinca
__________________

معصومه ضیائی



حالا که دیگر نیستی





شاید روزی برگردم
شالی برایت بیاورم
یا فندکی نقره‌
دم غروب
در ایوان بنشینیم
تو ترانه‌ای قدیمی را بی صدا زمزمه کنی
و من به همین فکر کنم
که شاید روزی برگردم
شالی برایت بیاورم
یا فندکی نقره
روزی
که نه تو مرده باشی
نه من





____________

ALI REZA SEYFEDDINI

______________


Weegee Picasso Distortion, c. 1956
_____________________

علی رضا سیف الدینی




سلام بر شعری که نباشم


عقرب روی تن ِتنهای سایه بلغزد...نباشم
هوای خاکستری باشم یا رفتن ازلای دربگذرد که نباشم باید نبایدراباید ازیاد برد
نبود اگرهم صدایی بودکه می گفت اوست.....نبود.....باشم نباشم...توفیرچیست؟ه
نگفتم بازی ست......کی گفتم ؟ نگفتم....نبود گفتم.......نخواهم بوددیگربا
نباشم
یک فنجان قهوه بیش ترنداشتم روی میز که این همه بخارهاش لب های آویخته داشت
یخ توی کوچه جاری بود
گرمایم همین بود همین بود فنجان داغ که حال نداشتم گرما نیست...نباشم
دیگر...این گره نگاه را...ازپنجره بازخواهم کرد....پنجره بازنخواهم کرد
صفرا روی شیشه ها بماند
باد تا ابد گوشه ی دامن بنفش توی خیال را بلرزاند....نیاید
تا مرگ پشت این میزبیاید.......نباشم


_______________

Azita Ghahreman

____________


Iturbide Graciela
____________

آزیتا قهرمان


آب سیاه



شقایق ها اول آمدند و
ملخ ها
بعد وقت باد
این تمام کودکی ی چشم های تو بود
پیش از آب سیاه و تیغ
رشته های هزار مسجد
از گل های دیوانه رد می شد

اول شقایق ها رفته اند
بعد مادر بزرگ و
اتاق نمور شازده
عکس اوپنهایمر و پاتریس لومومبا
مبل قرمز در حراجی ی الیاس

چارقدهای بته دار آبی ه ه ه رد شدند
آکاردئون و پرچم های عزا
تُرک ها
ه ه ه کردها
عمو هایم
ه ه با عکس شان ه ه ته قلیان
مادرم در صف اول نماز جمعه
ه ه ه پشتش به من
برادرم عضو ...
ه

اول ملخ ها می آیند و بعد شقایق ها
نه
اول شقایق ها رفته بودند
و ملخ ها .....
ه

گودی چشم
ه ه ه از برف پر می شد
دره های زمستان سفیداست

بعد تیغ و آب های سیاه .....ه


_________

Shahram Sheydayi

_____________


Nude with Rocks, Bretagne — Lucien Clergue, 2001

____________________


شهرام شیدایی





بی آن که بدانی حرف زده ای
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه بی آن که بدانی زنده بوده ای
ه ه ه ه بی آن که بدانی مرده ای .ه



ساعت را بپرس کمکت می کند
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ازهوا حرف بزن ه ه کمکت می کند
نام مادرت را به یاد بیاور
ه ه ه ه ه ه ه شکل وتصویر ِکسی را


سریع !ازچیز کوچکی آغاز کن
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه مثلاً رنگ ها مثلاً رنگ زرد
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه سبز ، اسم چند نوع درخت


به مغزی که نیست فشار بیاور
فصل ها را ،مثلاً برف
سریع باش،سریع
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه چیزی برای بودنت پیداکن ،دوربردار
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ممکن است بقیه چیزها یادت بیاید

سریع ! وگرنه
ه ه ه واقعاً
ه ه ه ه به مرگت
ه ه ه ه ه ه عادت کرده ای .ه



ه 1376/2/10ه

___________

Ali Saravi

______________



Peggy Moffitt — William Claxton, undated
____________________

علی ساروی



ماه

عروسکی برعلف
باکره بردروازه وخاک
باخته
بافته ی دوبافه ی گیسو
تابشکند این رگ
بیاد می آرم
تابستانی کودک را
که به خواب می رود
و جدایی ات را
که به ناخن ماه
می شکند.ه



____________

Jahangir Sedaghatfar

__________


Torso of Lee Miller by Man Ray (1930)
___________

جهانگیر صداقت فر


در انتظار پگاه

آهسته بر می خیزم ، باز
به عادت معمول :ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ملاحظه کارانه.
ه

دلبندم،
ه
بانوی هم بسترِ چه شبهام،ه
تنهاست چه بی من
در خواب های آشفته ی خویش؛
ه

چرا درنگ می کند آفتاب ؟
ه



تیبران _ 23 دسامبر 1999


_________

Maryam Es-haghi

___________



مریم اسحاقی

________________

آیه های کوچه



حادثه در پیاده رو / آب نمی رود

در هزار سالگیم هم که به دنیا بیایم
مختصری حرف های ناگفته دارم.
صبر کن!
ه
پوست انداخته ام.
ه
در کلمه ام صدای باروت می آید.
ه
و استخوان هایم
پشت دیوار
تلخ تلخ / الرحمان می خوانند
مشتم باز نمی شود.
ه
کلمه زنجیر است
خورشید فرسوده ست وُ
خدا های های می گرید
و پیامبری فروتنانه
بر آیه های کوچه فال گوش می ایستد



________________

Azar Kiani

________

Janieta Eyre From the Manual of Human Dissection, 1999

_________________

آذر کیانی

نگفتگو


روی زمینی که من نبودم دراز کشید
از خاموشی دریا گفت و از کناره گیری ستاره
نمیدانم بادبادک چشم هایش
درکدام آسمان کودک شده بود
ویا زبان اش برای که کوک

می گ ف ت
و خط میزد نوشته های دفتری گم را
داشت یواش یواش
خط می خورد ازکنارم
کنارم کم کم داشت
برگ شمعدانی میشد گوشه ی مبل
سرم پر از سبز بود
از نوع تهرانی ، کابلی ، بصری
نمیدانم شاید این وسط ...
ه

انکرالاصوات؟
ه
نه بلبل
که به قورباغه می گفت زکی سه بقول صادق هدایت
دو سه کشتی خشکید کنارم و
یک لیوان دریا به خوابم نیامد
خود را بدست گرفتم
بردم نه دم
به دمایی که لرز لرز

سکوت پاره تر از آجر نمیشد لامصب
گف
ت ت ته اش در نمی آمد
این کوک برای که زنگ

ه*به دریا بنگرم دریا تِه وینم
ه*به صحرا بنگرم صحرا تِه ...ه

در نمی آمد تِه اش که بالاخره...
ه

ه• اشعار از دوبیتی های بابا طاهر


____________

Shahab Mogharabin

_____________


Kaligraphie von Seifedin Nadjmabadi
__________________

شهاب مقربین


نمی‌توانم ...ه



نمی‌توانم با کلاشینکف شعر بنویسم
نمی‌توانم با کوکتل‌مولوتُف نقش بزنم بر کاغذ
نمی‌توانم با تفنگ ...ه

تُف بر تفنگ
تُف بر کوکتل‌مولوتُف
بر کلاشینکف
بر همه‌ی این کلمات تُف

این‌ها شاعرانه نیستند
می‌خواهم از تو بنویسم

اما تو را با همین کلمات نقش کردند
بر زمین



16 تیر 1388

_______________

Robab Moheb

___________


Betye Saar (b. July 30, 1926) A Siege of Sirens, 1966 - Lithograph (Museum of Fine Arts, Boston)
___________

رباب محب



1

بی‌بی خدیجه چیزی کم نداشت،ه
از بزرگترینشان: نیچه.ه

:
:
:

واژه را
مثلِ گُل بومی‌کشید
حرف را
مثلِ میوه می‌چشید
در سرازیر‌هایِ افتادن، ه
با چند تیغ، چند چاقو در سوراخ‌‌هایِ بدن
‌گفت: نرم بکش. نرم بکش-ه

پنسل‌هایت را
رویِ
بوم.ه



2

گاهی بلند شدن یعنی گم شدن،ه
در شلوغی‌ها

ه: سفر در مِه.ه

ه: از دریا به قطره رسیدن. ه




3

ته مانده‌یِ صدایم را کجا می‌بری تا
زنگِ آینه‌هایت؟ه


دست‌چینی از خاکِ قدم‌هایِ تو جایِ بوسه‌هایت می‌کارم
تکه‌ای از صدایت را مثلِ این رعدِ همیشه جاری
تویِ سرم. ه

پشتِ پلک‌هایم اما خوابی نمی‌بارد
خدایی مرده می‌بارد. ه
در سکوتِ عابر پیاده‌یِ رویِ
لبانم؛ ه
ه ه ه پشتِ پشیمانی‌هایش
ه ه ه ه ه صد کلیدِ شکسته دارد
ه ه ه ه ه ه می کارد. نمی‌بارد.ه


استکهلم _ بهار دوهزار ونه


____________

Jamshid Meshkani

_________




Manuel Alvarez Bravo
______________

جمشید مشکانی




روبروی من ،در این قطار آخر شب
زنی نشسته است ، شاید زنم
با نگاهش _ کبود_ ه
چیزی از بورخس را به زبانی شمالی می خواند
با بارانی اش _ سفید_
من به فارسی خیال می ورزم
از هوس تند کف دستم زیر گرمای شاشش _ او _ ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه چه می تواند دانست؟ه
در این تحرکی که هر تکانش را دزدیده از حکومت سکوت
ه ه ه از بوی ماهیانِ خام کس می لرزند دو پره ی بیچاره ی بینی م
سوز فرو _ شبیه شدن
زیبا شدن در او
شور عروج تا اندرونه ی خدا به چه تواند مانست؟ ه

در ایستگاه پیشین ترکم گفته اند
ه ه ه ه ه ه ه زنم ، خدا و بورخس
در کرم خوردگی های زمین
توازی آهن ادامه دارد


از سنگنبشته های تنگستانی ، جمشید مشکانی ، چاپ اول، پاییز 1372 ، استکهلم


_____________

Minoo Nosrat

__________


Bill Brandt Baie des Anges, 1959

___________

مینو نصرت


1

پدر اجازه نمی دهد
تو را یاد بگیرم
لای دفترچه ی خاطراتم قدم می زند
زیر زمین خانه ام
پر است از خم هائی که با تو می جوشند
پدر اجازه نمی دهد
شراب بنوشم

2

لخت که می شوم
خند ه هایم می شکنند
لخت تر
استخوانهایم


3

از آن روزی که
ماهواره ها آسمان را به زمین کوبیدند
دیگر کسی
ماه را در حاشیه ی برکه ای
لخت ندید


4

وقتی اتفاق بیفتی
مرز ها ریحان می کارند
مرزبان ها آدامس نعنا تقسیم میکنند
و
رفت و امد از درختی به درخت دیگر
مجوز نمی خواهد


5

ترس ام رم میکند
وقتی تنور از چشمان تو بلند می شود
کرسی را موریانه ها خورده اند
زمستان اش باقی مانده است
دود در مطبخ
طرید و ناورد می کند





____________

Mansoor Khaksar

__________


A miniature painting from a fifteenth century manuscript of Nizami's Khamsa ('Five Poems'), produced in Shiraz, Iran, 1435-1436.
_________________

_______________
منصور خاکسار



آن سوی برهنگی

12

این
نکیساست
ه ه ه ه ه یا
ه ه ه ه ه ه شیرین
که دیدگان درشتش را
به گستره ی دریا گشوده است
و جهان را به مقیاس عشق
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه اندازه می کند
عیاری، فراسوی این شبح و سنگ
و موسیقی مرده ای که
ه ه ه ه ه ه ه در خم هر مویه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه می تند!ه
کدام لحظه آیا
نکیسا
به این ترنم شیرین خواهد پیوست
پشت به آن آینه ی موهوم
ه ه ه ه ه ه و شوری دیگر تازه می کند
سایه روشنی که
از زاویه ی پنهانِ جان
ه ه ه ه ه ه ه در گذرد
و آفتاب و هوا را
به کفِ رقصی
ه ه ه ه ه بی قرار
ه ه ه ه ه ه ه بسپرد!ه




سبک و برهنه
بر انگشتی نو
ه ه ه ه ه می لغزد
و سیم
به حسی نامانوس
ه ه ه ه ه ه ه سر می زند

حجمی از قوس روشن ماه
که پلک های شب را
ه ه ه ه ه ه ه ه می پوشاند
و نت های ممنوعه را
ه ه ه ه ه ه ه ه انکار می کند
سقفِ بزرگی از آینه
ه ه ه به رنگ چشم شیرین
چنگی هزار چنگ
و غزلی پایان ناپذیر
که بر لب های پنهان جهان می شکفد
و منظره ای مهربان تر از
ه ه ه ه ه ه ه ه حافظه ی امروز
ه ه ه ه ه ه ه ه ه اختیار می کند
چه نام شیرینی دارد
ه ه ه ه ه ه ه ه ه این کرشمه
چه شیاری از عرق
ه ه ه بر پیشانی دارد
ه ه ه ه ه ه ه ه این طنین
خنیاگری
که از رگِ هر سنگ
ه ه ه ه ه ه ه ه ه می گذرد
و کمان رنگین اش
گام های خونین ما را
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه می شمرد.ه



چنگی که
ه ه ه در پنجه اش
ه ه ه ه ه ه ه ه می فشارد
بافه ی هر ابری را
ه ه ه ه ه ه ه ه پس می زند

منظومه ای
ه ه ه بر آمده
ه ه ه ه از ماه نمک
ه ه ه ه و عاطفه ای تشنه
که پی به پی آفتاب
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه می نهد
و در گذری تازه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه می چرخد
تا زمین
ه ه به شانه ی عاشق
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه بر خیزد

آه ...ه
دریغی
ه ه ه ه هرگز مخواه!ه
ه ه ه ه ه ه ه که عشق
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه جانی فراتر است

کدام نفس !ه
ه ه ه به دَمِ ان دریا
ه ه ه ه می سوزد
ه ه ه ه ه و باز دمی نامیرا
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه می پذیرد؟ه
هزار پرده
ه ه
ه از تو
ه ه ه ه
ه بر افتاده است
و چه انبوه نام
پانوشت این دفترند
و او
ه ه هنوز
ه ه ه ه از این سپید گیسو
ه ه ه ه ه ه ه ه چشم بر نمی گیرد! ه


____________

Fariba Sedighim

_________


Lauren E. Simonutti - Eye
______________

فریبا صدیقیم


چشم می بندی


چشم می گذاری
من در لباس تنگ نوزادی ام پنهان می شوم
یک..... دو...... سه سُک سُک
همه پیدا می شوند
و من بین دو زمستان گم می شوم

آسمان روی ابرها خوابش برده
حتی دیگر چای داغ هم جان زمستان را گرم نمی کند
و کرسی مادر بزرگ
گردن بندی را که از دانه های برف ساخته ام
آب نمی کند

چشم هایم را می بندم
یک...دو...سه...ه
همه گم شده اند




_____________

Faramarz Soleimani

________


Eyn Ali Gulu _ Mohamad Ramazani
_______________

فرامرز سلیمانی


طبیعت بیجان


-
چند نقطه که می‌‌تپد سیاه و سپید
در چند نقطه که می‌‌دود گرد پا گرد چند نقطه در طبیعت بیجان-
بر سفره ی مندرس ماه
اناری می‌ خوشد
تازه در باغ مشرف به ایوان
وقتی تنی می‌‌تند بر خسوف
چیزی از من کم دارد لایه ی عصری که آغاز می‌‌شود
به آواز کنار آواری
یا تلنگری شاید
در گامی‌ تمام
تا گشتی دیگر گشوده بگردانمش
بر سفره ی مندرس ماه
هنوز کوبه ی طبل بی‌ پرده می‌‌تند بر خسوف
به قصد چیدن می‌‌اید
لایه‌های عصر مریم
در سبدی ٔگل
خرام بوریا ی دعوت
به قصد برچیدن
اندام ریشه یی ش
ریشه ی تنها
بر تن می‌‌تند
در یله‌های خنک
بار ٔگل به تازه گی می‌‌خوشد
در اناری چاک
چاک طپش هاش
کمی پیش و پس
بالا و پایین شاخه‌ها و پایین تر
آواز ناهنگام عصر کنار آواری بر پا
یک تیک دیگر
یک تیک و تاک بالای بر چرخ
کمی از باریکه‌های بین راه
پیش و پس از پیش و پس از عصر
به جان آمده بود طبیعت بیجان
با یی به جان می‌‌جست
تمرین بازی را داشتم می‌‌گفتم توی خیابان
بعد شاعر کلاه گیسوی حصیری ش را به با د بخشید
و شعر طبیعت بیجان را خواند
داشت می‌‌گفت چگونه زبان را کنار زبان می‌‌گذاری
و من گلابی‌ها را تازه توی سبد چیدم در آبچین سبز
و انجیر و انگور و انار چاک چاک
روی بومی تر



ه(نوشتای تازه : تابستان ۱۳۸۸/۲۰۰۹ ، لندن تان)ه

______________

Firoozeh Mizani

_________



Sexperiencias, 1968 ~ José María Nunes
______________

فیروزه میزانی


قبه ی باد



چه گیسوان سرخی دارد پاییزِ تابستان
چه اشتهای مهیبی
به جویدنِ برگ ها
نخستین و آخرین باران _ ه
این سیب از یاد رفته
در تعارفی به دنیا.ه

حباب های حایل و پراکنده
تمام فرصت هاست
تمام زمزمه ها سرخ
تنها باد است بیرون و توو می وزد
از چارچوب خالی .ه

_____________

Majid Naficy

_____________

'Salome' by Henri Regnault, French. Oil, 1870.
'Salome' by Henri Regnault,
French. Oil, 1870
________________
مجيد نفيسى

چهره‌ى زن در شعر احمد شاملو


Print this page↓
_____


براى بررسى چهره‌ى زن در شعر احمد شاملو لازم است ابتدا نظرى به پيشينيان او بيندازيم‌. در ادبيات كهن ما، زن حضورى غايب دارد و شايد بهترين راه براى ديدن چهره‌ى او پرده برداشتن از مفهوم صوفيانه‌ى عشق باشد. مولوى عشق را به دو پاره‌ى مانعة‌الجمعِ روحانى و جسمانى تقسيم مى‌كند. مرد صوفى بايد از لذت‌هاى جسمانى دست‌شسته تحت ولايت مرد مُرشد خانه‌ى دل را از عشق به خدا آكنده سازد. زن در آثار او همه جا مترادف با عشق جسمانى و نفس‏ حيوانى شمرده شده و مرد عاشق بايد وسوسه‌ى عشق او را در خود بكشد: عشق آن زنده گزين كو باقى است‌.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه
برعكس‏ در غزليات حافظ عشق به معشوقه‌ى زمينى تبليغ مى‌شود و عشق صوفيانه فقط چون فلفل و نمكى به كار مى‌رود. با اين وجود عشق زمينى حافظ نيز جنبه‌اى غيرجسمانى دارد. مرد عاشق فقط نظرباز است و به جز از غبغب به بالاى معشوق به چيزى نظر ندارد. و زن معشوق نه فقط از جسم بلكه از هرگونه هويت فردى نيز محروم است‌. تازه اين زن خيالى چهره‌اى ستمگر و دستى خونريز دارد و افراسياب‌وار كمر به قتل عاشق سياوش‏وش‏ خويش‏ مى‌بندد:
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه

شاه تركان سخن مدعيان مى‌شنود
شرمى از مظلمه‌ خون سياووشش‏ باد

در واقعيت مرد ستمگر است و زن ستمكش‏ ولى در خيال نقش‏ها عوض‏ مى‌شوند تا اين گفته‌ى روانشناسان ثابت شود كه ديگرآزارى آن روى سكه‌ى خودآزارى است‌.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
با ظهور ادبيات نو زن رخى مى‌نمايد و پرده تا حدى از عشق روحانى مولوى و معشوقه‌ى خيالى حافظ برداشته مى‌شود. نيما در منظومه‌ى "افسانه" به تصويرپردازى عشقى مالیخولیایی اما زمينى مى‌نشيند؛ عشقى كه هويتى مشخص‏ دارد و متعلق به فرد و محيط طبيعى و اجتماعى معينى است‌.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
چوپان‌زاده‌اى غمزده، در دره‌هاى ديلمان نشسته و همچنان كه از درخت اَمرود و مرغ كاكلى و گُرگى كه دزديده از پس‏ سنگى نظر مى‌كند ياد مى‌نمايد، با "افسانه" یعنی تجسم دوگانه ی دل عاشق‌پيشه‌ و دلدار خود، در گفتگوست‌. نيما از زبان او مى‌گويد:
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
حافظا اين چه كيد و دروغى‌ست
كز زبان مى و جام و ساقى‌ست
نالى ار تا ابد باورم نيست
كه بر آن عشق بازى كه باقى‌ست
من بر آن عاشقم كه رونده است

بر گستره‌ى همين مفهوم نوين از عشق است كه به شعرهاى عاشقانه‌ى احمد شاملو مى‌رسيم‌. من با الهام از يادداشتى كه شاعر خود بر چاپ پنجم هواى تازه در سال 1355 نوشته، شعرهاى عاشقانه‌ى او را به دو دوره‌ى ركسانا و آيدا تقسيم مى‌كنم‌.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ركسانا يا روشنك نام دختر نجيب‌زاده‌اى سُغدى است كه اسكندر مقدونى او را به زنى خود درآورد. شاملو علاوه بر اينكه در سال 1329 شعر بلندى به همين نام سروده در برخى از شعرهاى ديگر هواى تازه نيز از ركسانا به نام يا بى‌نام ياد مى‌كند. او خود مى‌نويسد:«‌ركسانا، با مفهوم روشن و روشنايى كه در پس‏ آن نهان بود نام زنى فرضى شد كه عشقش‏ نور و رهايى و اميد است‌. زنى كه مى‌بايست دوازده سالى بگذرد تا در آيدا در آينه شكل بگيرد و واقعيت پيدا كند. چهره‌اى كه در آن هنگام هدفى مه‌آلود است، گريزان و ديربه‌دست يا يكسره سيمرغ و كيميا. و همين تصوير مايوس‏ و سرخورده است كه شعرى به همين نام را مى‌سازد _ يأس‏ از دست يافتن به اين چنين هم‌نفسى‌.» (صفحه 348) ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در شعر ركسانا، صحبت از مردى است كه در كنار دريا در كلبه‌اى چوبين زندگى مى‌كند و مردم او را ديوانه مى‌خوانند. مرد خواستار پيوستن به ركسانا روح درياست ولى ركسانا عشق او را پس‏ مى‌زند:ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

بگذار هيچ‌كس‏ نداند، هيچ‌كس‏ نداند تا روزى كه سرانجام، آفتابى كه
بايد به چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد، آب اين درياى مانع را
بخشكاند و مرا چون قايقى فرسوده به شن بنشاند و بدين
گونه، روح مرا به ركسانا ــ روح دريا و عشق و زندگى ــ باز رساند.ه
عاشق شكست‌خورده كه در ابتداى شعر چنين به تلخى از گذشته ياد كرده:ه
بگذار كسى نداند كه چگونه من به جاى نوازش‏ شدن، بوسيده شدن، ه
گزيده شده‌ام!ه

اكنون در اواخر شعر از زبان اين زن مه‌آلود چنين به جمع‌بندى از عشق شكست‌خورده‌ى خود مى‌نشيند:ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
و هر كس‏ آنچه را كه دوست مى‌دارد در بند مى‌گذارد
و هر زن مرواريد غلطان خود را
به زندان صندوق محبوس‏ مى‌دارد

در شعر "غزل آخرين انزوا" (1331) بار ديگر به نوميدى فوق برمى‌خوريم‌:
ه


عشقى به روشنى انجاميده را بر سر بازارى فرياد نكرده، منادىِ نام انسان
و تمامى دنيا چگونه بوده‌ام؟ه

در شعر "غزل بزرگ" (1330) ركسانا به "زن مهتابى" تبديل مى‌شود و شاعر پس‏ از اينكه او را پاره‌ى دوم روح خود مى‌خواند نوميدانه مى‌گويد:
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
و آن‌طرف
در افقِ مهتابى‌ِ ستاره‌بارانِ رو در رو،ه
زن مهتابى من ...ه
و شب پر آفتابِ چشمش‏ در شعله‌هاى بنفشِ درد طلوع مى‌كند:ه
ه «_مرا به پيش‏ خودت ببر!ه
سردار بزرگ رؤياهاى سپيد من!ه
مرا به پيش‏ خودت ببر!»ه

در شعر "غزل آخرين انزوا" رابطه‌ى شاعر با معشوقه‌ى خياليش‏ به رابطه‌ى كودكى نيازمند محبت مادرى ستمگر ماننده مى‌شود:
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
چيزى عظيم‌تر از تمام ستاره‌ها، تمام خدايان:ه
قلبِ زنى كه مرا كودكِ دست‌نوازِ دامنِ خود كند!ه
چرا كه من ديرگاهيست جزين هيبت تنهايى كه به دندانِ سردِ بيگانگى‌ها جويده شده است نبوده‌ام
جز منى كه از وحشت تنهايى خود فرياد كشيده است نبوده‌ام‌...ه

نام ديگر ركسانا زن فرضى "گل‌كو"ست كه در برخى از شعرهاى هواى تازه به او اشاره شده‌. شاعر خود در توضيح كلمه‌ى گل‌كو مى‌نويسد:« ‌گل‌كو نامى است براى دختران كه تنها يك بار در يكى از روستاهاى گرگان (حدود على‌آباد) شنيده‌ام‌. مى‌توان پذيرفت كه گلكو باشد... همچون دختركو كه شيرازيان مى‌گويند، تحت تلفظى كه براى من جالب بود و در يكى دو شعر از آن بهره جسته‌ام گل‌كوست‌. و از آن نام زنى در نظر است كه مى‌تواند معشوقى يا همسر دلخواهى باشد. در آن اوان فكر مى‌كردم كه شايد جزء "كو" در آخر اسم بدون اينكه الزاماً معنى لغوى معمولى خود را بدهد مى‌تواند به طور ذهنى حضور نداشتن، در دسترس‏ نبودن صاحب نام را القا كند.»(صفحه 345)
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ركسانا و گل‌كو هر دو زن فرضى هستند با اين تفاوت كه اولى در محيط ماليخوليايى ترسيم مى‌شود، حال آنكه دومى در صحنه‌ى مبارزه‌ى اجتماعى عرض‏اندام كرده به صورت "حامى" مرد انقلابى درمى‌آيد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در شعر "مه" (1332) مى‌خوانيم‌:ه

در شولاى مه پنهان، به خانه مى‌رسم‌. گل‌كو نمى‌داند.ه
مرا ناگاه
در درگاه مى‌بيند.ه
به چشمش‏ قطره اشكى بر لبش‏ لبخند، خواهد گفت‌:ه
ه«بيابان را سراسر مه گرفته است‌... با خود فكر مى‌كردم كه مه،ه
گر همچنان تا صبح مى‌پاييد
مردان جسور از خفيه‌گاه خود
به ديدار عزيزان باز مى‌گشتند.»ه

مردان جسور به مبارزه‌ى انقلابى روى مى‌آورند و چون آبايى معلم تركمن صحرا شهيد مى‌شوند و وظيفه‌ى دخترانى چون گل‌كو به انتظار نشستن و صيقل دادن سلاح انتقام آبايى‌ها شمرده مى‌شود‌.(‌از زخم قلب آبايى )ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

در شعر ديگرى به نام "براى شما كه عشقتان زندگى‌ست‌" (1330) ما با مبارزه‌اى آشنا مى‌شويم كه بين مردان و دشمنان آن‌ها وجود دارد و شاعر از زنان مى‌خواهد كه پشت جبهه‌ى مردان باشند و به آوردن و پروردن شيران نر قناعت كنند:
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
شما كه به وجود آورده‌ايد ساليان را
قرون را
و مردانى زاده‌ايد كه نوشته‌اند بر چوبه‌ى دارها
يادگارها
و تاريخ بزرگ آينده را با اميد
در بطن كوچك خود پرورده‌ايد.ه
....
و به ما آموخته‌ايد تحمل و قدرت را در شكنجه‌ها
و در تعصب‌ها

چنين زنانى حتى زيبايى خود را وامدار ذوق مردان هستند:
ه

شما كه زيباييد تا مردان

زيبايى را بستايند
و هر مرد كه به راهى مى‌شتابد
جادويىِ نوشخندى از شماست
و هر مرد در آزادگى خويش‏
به زنجير زرين عشقى‌ست پاى‌بست

اگرچه زنان روح زندگى خوانده مى‌شوند ولى نقش‏آفرينان واقعى مردان هستند:ه

شما كه روح زندگى هستيد
و زندگى بى شما اجاقى‌ست خاموش‏؛ه
شما كه نغمه آغوش‏ روحتان
در گوش‏ جان مرد فرحزاست
شما كه در سفر پرهراس‏ زندگى، مردان را
در آغوش‏ خويش‏ آرامش‏ بخشيده‌ايد
و شما را پرستيده است هر مرد خودپرست،ه
عشقتان را به ما دهيد
شما كه عشقتان زندگى است !ه
و خشمتان را به دشمنان ما
شما كه خشمتان مرگ است!ه

در شعر معروف "پريا" (1332) نيز زنان قصه يعنى پريان را مى‌بينيم كه در جنگ ميان مردان اسير با ديوان جادوگر جز خيالپردازى و ناپايدارى و بالاخره گريه و زارى كارى ندارند.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در مجموعه‌شعر "باغ آينه" كه پس‏ از "هواى تازه" و قبل از "‌آيدا در آينه" چاپ شده شاعر را مى‌بينيم كه كماكان در جستجوى پاره‌ى دوم روح و زن همزاد خود مى‌گردد:ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
من اما در زنان چيزى نمى‌يابم گر آن همزاد را روزى نيابم ناگهان خاموش‏ (كيفر 1334)ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

اين جستجو عاقبت در "آيدا در آينه" به نتيجه مى‌رسد:ه

من و تو دو پاره‌ى يك واقعيتيم (سرود پنجم)ه

ه"آيدا در آينه" را بايد نقطه اوج شعر شاملو به حساب آورد. ديگر در آن از مشق‌هاى نيمايى و نثرهاى رمانتيك، اثرى نيست و شاعر سبك و زبان خاص‏ خود را به وجود آورده است‌. نحوه‌ى بيان اين شعرها ساده است و از زبان فاخرى كه به سياق متون قديمى در آثار بعدى شاملو غلبه دارد چندان اثرى نيست‌. شاعر شور عشق تازه را سرچشمه‌ى جديد آفرينش‏ هنرى خود مى‌بيند:ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
نه در خيال كه روياروى مى‌بينم
ساليانى بارور را كه آغاز خواهم كرد.ه
خاطره‌ام كه آبستن عشقى سرشار است،ه
كيف مادر شدن را در خميازه‌هاى انتظارى طولانى
مكرر مى‌كند.ه
...
تو و اشتياق پر صداقت تو
من و خانه‌مان
ميزى و چراغى . آرى
در مرگ‌آورترين لحظه انتظار
زندگى را در روياهاى خويش‏ دنبال مى‌گيرم؛ه
در روياها
و در اميدهايم‌!ه

ه(و همچنين نگاه كنيد به شعر "سرود آن كس‏ كه از كوچه به خانه بازمى‌گردد" ، " و حسرتى" از كتاب مرثيه‌هاى خاك كه در آن عشق آيدا را به مثابه‌ زايشى در چهل سالگى براى خود مى‌داند.)ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
عشق به آيدا در شرايطى رخ مى‌دهد كه شاعر از آدم‌ها و بويناكى دنياهاشان خسته شده و طالب پناهگاهى در عزلت است‌:ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
مرا ديگر انگيزه‌ى سفر نيست
مرا ديگر هواى سفرى به سر نيست
قطارى كه نيمه‌شبان نعره‌كشان از ده ما مى‌گذرد
آسمان مرا كوچك نمى‌كند
و جاده‌اى كه از گرده‌ى پل مى‌گذرد
آرزوى مرا با خود به افق‌هاى ديگر نمى‌برد.ه
آدم‌ها و بويناكى دنياهاشان يكسر
دوزخى‌ست در كتابى كه من آن را
لغت به لغت از بر كرده‌ام
تا راز بلند انزوا را دريابم‌. (‌جاده‌ى آن‌سوى پل)ه

اين عشق براى او به مثابه‌ بازگشت از شهر به ده و از اجتماع به طبيعت است‌:ه

و آغوشت
اندك جايى براى زيستن
اندك جايى براى مردن،ه
و گريز از شهر كه با هزار انگشت، به وقاحت
پاكى آسمان را متهم مى‌كند. (آيدا در آينه)ه
و هم‌چنين:ه
عشق ما دهكده‌اى است كه هرگز به خواب نمى‌رود
نه به شبان و
نه به روز.ه
و جنبش‏ و شور و حيات
يك دم در آن فرو نمى‌نشيند. (سرود پنجم)ه

ركسانا زن مه‌آلود اكنون در آيدا بدن مى‌يابد و چهره‌اى واقعى به خود مى‌گيرد:ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
بوسه‌هاى تو
گنجشكگان پرگوى باغند
و پستانهايت كندوى كوهستان‌هاست (سرود براى سپاس‏ و پرستش)ه

كيستى كه من اينگونه به اعتماد
نام خود را
با تو مى‌گويم،ه
كليد خانه‌ام را
در دستت مى‌گذارم،ه
نان شادى‌هايم را
با تو قسمت مى‌كنم،ه
به كنارت مى‌نشينم و بر زانوى تو
اين‌چنين آرام
به خواب مى‌روم‌؟ (سرود آشنايى)ه

حتى شب كه در شعرهاى گذشته (‌و همچنين آينده) مفهومى كنايى داشت و نشانه‌ى اختناق بود اكنون واقعيت طبيعى خود را بازمى‌يابد:
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
تو بزرگى . مثه شب .
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگى
مثه شب
خود مهتابى تو اصلاً خود مهتابى تو
تازه وقتى بره مهتاب و
هنوز
شب تنها، بايد
راه دورى رو بره تا دم دروازه‌ى روز،ه
مثه شب گود و بزرگى ، مثه شب‌، (‌من و تو، درخت و بارون...)ه

شيدايى به آيدا در كتاب بعدى شاملو "‌آيدا درخت و خنجر و خاطره" چنين به نقطه‌ى كمال خود مى‌رسد:
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
نخست
ديرزمانى در او نگريستم
چندان كه چون نظر از وى بازگرفتم
در پيرامون من
همه چيزى
به هيئت او درآمده بود.ه
آن‌گاه دانستم كه مرا ديگر
از او
گريز نيست‌. (شبانه)ه

ولى سرانجام با بازگشت اجبارى شاعر از ده به شهر به مرحله‌ى آرامش‏ خود بازمى‌گردد:
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
و دريغا بامداد
كه چنين به حسرت
دره‌ى سبز را وانهاد و
به شهر باز آمد؛
چرا كه به عصرى چنين بزرگ
سفر را
در سفره‌ى نان نيز، هم بدان دشوارى به پيش‏ مى‌بايد برد
كه در قلمرو نام . (شبانه)ه

شاملو از آن پس‏ از انزوا بيرون مى‌آيد و دفترهاى جديد شعر او چون "دشنه در ديس‏"، "ابراهيم در آتش‏"، "كاشفان فروتن شوكران" و "ترانه‌هاى كوچك غربت" توجه او را به مسايل اجتماعى و بخصوص‏ مبارزه‌ى مسلحانه‌ى چريكى شهرى در سال‌هاى پنجاه نشان مى‌دهد. با وجود اينكه در اين سال‌ها برخلاف سال‌هاى بيست و سى كه شعر "به شما كه عشقتان زندگى‌ست" در آن دوران سروده شده بود زنان روشنفكر نقش‏ مستقلى در مبارزه‌ى اجتماعى بازى مى‌كنند ولى در شعرهاى شاملو از جاپاى مرضيه احمدى‌اسكويى در كنار احمد زيبرم اثرى نيست‌.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
چهره‌ى زن در شعر شاملو به تدريج از ركسانا تا آيدا بازتر مى‌شود ولى هنوز نقطه‌هاى حجاب وجود دارند. در ركسانا زن چهره‌اى اثيرى و فرضى دارد و از يك هويت واقعى فردى خالى است‌. به عبارت ديگر شاملو هنوز در ركسانا خود را از عشق خيالى مولوى و حافظ رها نكرده و به جاى اينكه در زن انسانى با گوشت و پوست و احساس‏ و انديشه و حقوق اجتماعى برابر با مردان ببيند، او را چون نمادى به حساب مى‌آورد كه نشانه‌ى مفاهيمى كلى چون عشق و اميد و آزادى است‌. در آيدا چهره‌ى زن باز مى‌شود و خواننده در پسِ هيئت آيدا، انسانى با جسم و روح و هويت فردى مى‌بيند. در اينجا عشق يك تجربه‌ى مشخص‏ است و نه يك خيالپردازى صوفيانه يا ماليخولياى رمانتيك‌. و اين درست همان مشخصه‌اى‌ست كه ادبيات مدرن را از كلاسيك جدا مى‌كند: توجه به «مشخص» و «فرد» به جاى «مجرد» و «نوع» و پرورش‏ شخصيت به جاى تيپ‌سازى . با اين همه در "آيدا در آينه" نيز ما قادر نيستيم كه به عشقى برابر و آزاد بين دو دلداده دست يابيم‌. شاملو در اين عشق به دنبال پناهگاهى مى‌گردد يا آن‌طور كه خود مى‌گويد معبدى (‌جاده آن‌سوى پل) يا مسجدى(ققنوس‏ در باران) و آيدا فقط براى آن هويت مى‌يابد كه آفريننده‌ى اين آرامش‏ است. شايد رابطه‌ى فوق را بتوان متأثر از بينشى دانست كه شاملو از هنگام سرودن شعرهاى ركسانا نسبت به پيوند عاشقانه‌ى زن و مرد داشته و هنوز هم دارد. بنابر اين نظر، دو دلداده چون دو پاره‌ى ناقص‏ انگاشته مى‌شوند كه تنها در صورت وصل مى‌توانند به يك جزء كامل و واحد تبديل شوند (‌تعابيرى چون دو نيمه‌ى يك روح، زن همزاد و دو پاره‌ى يك واقعيت كه سابقاً ذكر شد از همين بينش‏ آب مى‌خورند). به اعتقاد من عشق (مكمل‌ها) در واقع صورت خيالى نهاد خانواده و تقسيم كار اجتماعى بين زن خانه‌دار و مرد شاغل است و بردگى روحى ناشى از آن جزء مكمل بردگى اقتصادى زن مى‌باشد و عشق آزاد و برابر، اما پيوندى است كه دو فرد با هويت مجزا و مستقل وارد آن مى‌شوند و استقلال فردى و وابستگى عاطفى و جنسى فداى يكديگر نمى‌شوند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
بارى از ياد نبايد برد كه در ميان شعراى معروف معاصر به استثناى فروغ فرخزاد، شايد احمد شاملو تنها شاعرى باشد كه زنى با گوشت و پوست و هويت فردى به نام آيدا در شعرهاى او شخصيت هنرى مى‌يابد و داستان عشق شاملو و او الهام‌بخش‏ يكى از بهترين مجموعه‌هاى شعر معاصر ايران مى‌شود.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در شعر ديگران غالباً فقط مى‌توان از عشق‌هاى خيالى و زن‌هاى اثيرى يا لكاته سراغ گرفت‌. در روزگارى كه به قول شاملو لبخند را بر لب جراحى مى‌كنند و عشق را به قناره مى‌كشند (‌ترانه‌هاى كوچك غربت) چهره‌نمايى عشق به يك زن واقعى در شعر او غنيمتى است‌.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه



مجید نفیسی

در آستانه ی زمان

به ياد احمد شاملو

آيا مى‌توانم زمان را
در توده‌اى از يخ به بند كشم؟ه
پس‏ بايد از نو آغاز كنم
هنگامى كه دفترِ مجله‌هاى كوچكت را
به روى من گشودى
با سرآستين‌هايى بالازده تا آرنج
لبخند و بوى حروف سربى
و من كه در آستانه‌ى در، زار مى‌زدم
زيرا به مرد حماسه‌هاى خود مى‌نگريستم
كه اكنون تمام‌قد در برابر من ايستاده بود
و مى‌گفت‌:«‌بچه جان!ه
چرا گريه مى‌كنى‌؟‌»ه

آيا مى‌توانم زمان را
در حجمى از الكل به بند كشم؟ه
پس‏ بايد از نو آغاز كنم
هنگامى كه بانوى آب‌ها
در را به روى من گشود
با گيسويى بلند تا روى شانه
و چون سايه‌اى سبك گذشت
تا ما در كنار پنجره بنشينيم
با دو جام خالى
لب هايى خشك و خونين
و عطشِ ساليان بر زبانمان
و تو كه صدا مى‌زدى:ه
ه«آيدا! كجا هستى؟‌»ه

اما زمان، زمان است
يخ، آب مى‌شود
و تنها از گوشه‌هاى چشم من
فرو مى‌ريزد
و الكل، تنها روح مرا
شناور مى‌سازد
و تو مى‌مانى
با نيم‌تنه‌ى پُرشكوه شعرت
و پاهاى بريده‌ات
كه هنوز از درزِ خاك بيرون مانده‌اند
و مدادهاى سرتراشيده‌ات
كه همچنان در انتظار دست‌هاى تو
بر لبه‌ى ليوان سر خم كرده‌اند
و كتاب‌هاى خوشبوى شعرت
كه با هر سرانگشتى كه آن‌ها را مى‌گشايد
فرياد مى‌زنند:«‌نه‌!ه
شاعر حماسه‌هاى ما
همچنان بلند و خدنگ
در آستانه‌ى زمان ايستاده است‌.»ه




ه 24 ژوئيه 2000





Print this page
_____