Sunday, November 1, 2009

Rendan , November 2009

_______________

The originally Persian mythical bird Simurgh holding fast nine elephants symbolizing lower constituents of the partial self
______________________

ر ن د آ ن

نوآمبر 2009



یاشار احد صارمی * رباب محب * و . میم آیرو * آزیتا قهرمان * شهاب مقربین * فیروزه میزانی * فرامرز سلیمانی * فریبا صدیقیم * عباس صفاری * آذر کیانی * نصرت الله مسعودی * مینو نصرت * مجید نفیسی * معصومه ضیائی * منصور خاکسار * پرتو نوری علا * اردلان عسکری* آزاده دواچی * محمد شهبازی پویا * شهلا بهار دوست * شاهرخ ستوده فومنی * فرشته ی پناهی * حسین طوافی * لیلا نوری نائینی * هومن نزهت * سرور جوان * ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
سید محمود توحیدی (ارفع کرمانی) ه ه
________


قباد جلی زاده ، با فارسی : بابک صحرانورد *
قباد جلی زاده ، برفابه ای لزج ، با فارسی : سعید دارائی * نگاهی به میلان کوندرآ ، منصوره اشرافی* یادی از استادم منوچهر آتشی ، منوچهر بهروزیان

__

Rose Ausländer * Tarık Günersel *Pedro Salinas acusó

_

تروتسکی
تبعیدی در بویوک آدآ


Exile in Buyukada

___

نامزدهای نهایی دومین دوره جایزه خورشید

I r a n i a n W o m e n' s P o e t r y P r i z e



_________________________________

این جا پشت پرده ی رندان

آوامه

______

Yadollah Royai

__________



Arabic manuscript describing the eye, 12th century.
_______________________

يداله رويائي


از دور




می شمارد
بر سپیده ضربه های چاقو را
خیال سنگی، شهر،ه
وقتی که بال بر بلاد کلاغ می‌زنم


چشم من از مضراب
می‌ریزد و گوشم
چند قطره خون می‌شود



کِی غبار از جای خالی بر می‌دارد ؟
ه





پاریس ، تابستان ۱۳۸۸
_____

ALI REZA SEYFEDDINI

_____________


View of Tabriz, Persia. (ca. 1919-1929)
_________________

علیرضا سیف الدینی


تنها





من اینجام که می گوید هم نمی شنودش کسی
تنها می خشکد مثل ِ پاییز نیست خشکاننده اش تنها
تنها وقتی می خشکد مثل ِ شب نیست تاریکی اش تنها
درخود جمع می شود روحش
شاید هرکسی نداند تکه ای نایلون چگونه درخود جمع می شود درآتش
درخود جمع شده ها هم به اندازۀ تنها نمی خشکند درخود جمع نمی شوند
وقتی می فهمد که خشکیده ست از صدایی که نداشت می افتد تنها
و روحش شبیه وسیع ترین میدان هایی ست که تنها به درد ِ قیام می خورند
کسی مدام درآن گوشه شعار می دهد و باران ِگلوله تمامی ندارد آن جا با تنها
و تپه ای می شود روحش ازهیزم ِفریاد
و زبان ِ شعله ست که لیس می زندش
و چیزی نمی ماند در سکوت از تنها
شاید همین نور ِغبارگون ِ اریب ِتوی این جای تاریک ست تنها



__________________

Shahram Sheydayi

_______________



11/23/2009
شهرام شیدایی درگذشت/ مراسم تدفین چهارشنبه در کرج


شهرام شیدایی شاعر و مترجم پس از تحمل ماهها بیماری و بستری بودن عصر امروز دوشنبه درگذشت.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
به گزارش خبرنگار مهر، شهرام شیدایی عصر امروز دوشنبه دوم آذر در سن 42 سالگی در منزلش در تهران درگذشت.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
این شاعر و مترجم که پنج ماه پیش برای عمل جراحی عازم آلمان شده بود پس از آنکه پزشکان آن کشور از بهبود وی قطع امید کردند به ایران بازگشت و در منزل بستری شد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
شهرام شیدایی متولد 1346 بر اثر ابتلا به سرطان متاستاز و سرایت تومورهای سرطانی به نقاط مختلف بدن در بستر بیماری بود و پزشکان از بهبود او قطع امید کرده و تنها چیزی که توصیه کرده بودند روی آوردن به درمان‌های سنتی بود.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
وی از شاعران ترک زبان است که تا کنون 6 عنوان کتاب از جمله سروده‌هایش و نیز اشعار ترجمه‌ای وی به چاپ رسیده است. از جمله این کتابها می‌توان به مجموعه شعر"آتشی برای آتشی دیگر"، "آدمها روی پل" (ترجمه گزیده‌ای از اشعار شیمبورسکا با همکاری مارک اسموژنسکی و چوکا چکاد)، "خندیدن در خانه‌ای که می سوخت"، مجموعه داستان "پناهنده‌ها را بیرون می‌کنند" و "رنگ قایقها مال شما" (ترجمه گزیده‌ای از اشعار اورهان ولی) اشاره کرد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
مراسم تشییع و تدفین این شاعر و مترجم فقید چهارشنبه چهارم آذرماه ساعت 10 در بهشت بی بی سکینه کرج برگزار می شود.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
___________



در این اتاق

___________




می‌ترسم شعرهایی را که زیرِ خاک خواهم گفت
نتوانم برای کسی بخوانم
من عجله دارم
و عجیب است که بسیار آرامم
کسی که سرِ قبرم می‌اید
و می‌پذیرد که مُرده‌ام
مرا در خویش کشته است

خواب‌های اینده‌ام را دیده‌ام
سال‌هایِ‌بعدی‌ام را زیسته‌ام
و این اضافه‌گی آزارم می‌دهد
کاش این‌همه عجله نمی‌داشتم
دستِ‌کم آن‌وقت مثلِ همه
در زمان می‌گنجیدم
و با دوست و شهر و زمین کنار می‌آمدم
این‌همه بر در کوبیدن بیهوده است
درها را باز نمی‌کنند
نه کسی می‌بیند تو را
و نه صدایت را می‌شنوند
عجله کرده‌ام
و آن‌قدر جلو رفته‌ام
که نمی‌پذیرند زنده باشم
در این اتاق، زیرِ‌ خاکم
و می‌نویسم
چون یقین دارم که نمی‌توانم مُرده‌ای باشم
چه‌گونه ممکن است که بگویند تمام شده
دیگر نمی‌توانی برگردی
این برایم مثلِ شوخی‌ای‌ست که با همه دست می‌دهد
و من دست‌هایم را قایم می‌کنم
حقیقتی که با آدم شوخی می‌کند
کاملاً مشکوک است
من مرگ را به زنده‌گی آورده‌ام
و از آن بیرون بُرده‌ام
و عجیب است که هر شب بیرون می‌ایم
و بر سنگِ قبرم شعری تازه می‌نویسم
و دوباره می‌خوابم
و از این‌که روز را در میان‌ِ شماها هستم
در خانه با مادرم
و سرِ کار با همکارانم
شگفت‌زده می‌شوم

درِ کودکی‌ام باز مانده
و زمان چون نتوانست گمم کند
از جوان‌ِ بیست‌و‌هفت ساله‌ی من بیرون رفت
کودکی‌ام با بیست‌و‌هفت ساله‌گی‌ام حرف می‌زند :
ه
ه ــ امروز اولین روز بود که به مدرسه رفتم
بیست‌وهفت ساله‌گی‌ام چشمان‌ِ برق‌زده‌اش را می‌بوسد
هــ راهِ خانه تا مدرسه را می‌پرستم
کودکم به عکس‌های بیست‌وهفت ساله‌اش نگاه می‌کند
و نمی‌دانم که چه درمی‌یابد
که چند شب پُشتِ سرِ هم
در خواب فریاد می‌کشد
باید نمی‌گذاشتم داستان‌ِ‌ بلندی را که نوشته‌ام بخواند
باید نمی‌گذاشتم به عکس‌های اینده‌اش نگاه کند
من عجله دارم
چه در گذشته چه در اینده

سنگِ روی سینه‌ام بی‌تابی می‌کند
حتماً، شعری نوشته‌ام .ه

____________

I r a n i a n W o m e n' s P o e t r y P r i z e

______________



Kiki de Montparnasse, 1928, by Pablo Gargallo (1881 - 1934). Bronze, Musée de Louvre (photograph by Hay Kranen)
___________

نامزدهای نهایی دومین دوره جایزه خورشید



در دومین دوره جایزه شعر زنان ایران؛ خورشید، پس از بررسی اولیه آثار، هجده عنوان کتاب به مرحله داوری راه یافته بودند که از آن میان پنج کتاب به عنوان نامزدهای نهایی این دوره انتخاب شدند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

سپیده جدیری، بنیانگذار و دبیر جایزه خورشید این آثار را به ترتیب الفبایی نام آنها به شرح زیر معرفی کرد:ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

ه«با خودم حرف می‌زنم» اثر روجا چمنکار، نشر ثالث
ه«به کسی نگو» اثر کتایون ریزخراتی، انتشارات آهنگ دیگر
ه«دنیا چشم از ما برنمی‌دارد» اثر الهام اسلامی، نشر شاملو
ه«هیچ بارانی این همه را نخواهد شست» اثر شبنم آذر، نشر ثالث
ه«یکی از ما باید به او می‌گفت» اثر فرشته ساری، نشر ثالث

داوران دومین دوره جایزه شعر زنان ایران؛ خورشید عبارتند از: آزیتا قهرمان، رؤیا تفتی، پگاه احمدی، بهاره رضایی و رؤیا زرین.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

دکتر فریده فرهادی، رئیس بیمارستان الغدیر؛ دکتر فاطمه حق‌بین، جراح و متخصص بیماری‌های چشم؛ اعظم پاکی، دبیر بازنشسته آموزش و پرورش و فاطمه سالاروند، شاعر نیز حمایت مالی از این جایزه را بر عهده دارند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

جایزه شعر زنان ایران؛ خورشید سال گذشته در نخستین دوره خود به کتاب «می‌خواهم بچه‌هایم را قورت بدهم» اثر رؤیا زرین تعلق گرفت.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
________

Seyed Mahmood Tohidi

_____________



A detail of a 17th or 18th century Kerman carpet
____________________

سید محمود توحیدی (ارفع کرمانی)ه



امشب به کویت آمدم دانم که در وا می‌کنی
رحمی به این خونین دل رسوای رسوا می‌کنی
لیلای من باشد عیان در هر زمان در هر مکان
زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا می‌کنی
ای دل بیاموزی اگر راه درست عاشقی
با هر چه او قسمت کند صبر و مدارا می‌کنی
این چرخه می‌چرخد بسی بهر حساب هر کسی
یک روز جبران می‌کنم جوری که با ما می‌کنی
آشفته‌بازاری نکن ای دزد مادر زاد دل
صد حلقه می‌پیچی به هم تا یک گره وا می‌کنی
گر در تماشاخانه‌ی قسمت مرا بازی دهی
گه نقش‌های خویش را در من تماشا می‌کنی

_____________

Exile in Buyukada

__________





تروتسکی

تبعیدی در بویوک آدا


________________


In the eleven years following his expulsion from the Soviet Union, Leon Trotsky (1879–1940) exposed the crimes of Joseph Stalin through his writings, tried to organize a worldwide current of opposition to capitalism and Stalinism alike, and lived with the dark foreboding of his own eventual demise at Stalin's machination. Exile in Buyukada is a plausible cinematic evocation of Trotsky's time of persecution and frustration. A hybrid of documentary and drama based on Isaac Deutscher's celebrated biography, The Prophet Outcast (1963), and narrated enchantingly by English actress Vanessa Redgrave, the film depicts Trotsky in his Turkish exile.
___

Nima Yushij

___________


نیما یوشیج
______________

هست شب



هست شب یک شبِ دم کرده و خاک
رنگِ رخ باخته است.ه
باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است.ه

هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،ه
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.ه

با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
با دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!ه
هست شب. آری، شب.ه

____________________________

ه"هست شب" شعری است از نیما یوشیج ، سروده شده به تاریخ ۲۸ اردیبهشت ۱۳۳۴. "هست شب" را با آواز استاد شجریان و سنتور زنده یاد پرویز مشکاتیان میشنوید.ه




___________

Bruce Andrews

___________



From Seven Poems


Dear World, fuck off advice ingredients, empty swing. Studies show that couples who try to avoid arguments tend to average higher happiness scores. Sizes carried, class analysis, men's consciousness-raising, medieval robbers, no one seems to know how many. There are freshly dug graves, but children were buried together, driven to obscurity by the unconscious need to cover up the defects of the argument. 'I'm a knee fetishist,' sit up, arching the back a little, the transformation of a worker into a mere hand. Noises? Smells fresh but doesn't linger = semen disinfectant, 20 kilos of heroin; if I had lost the race, I could start over, but by winning I get to race again. Eat letters! Excavations, soft minimals, ELITIST INTENSITY -- institutions no more than the barricades of repression clapping his twists. Great foster argument; crabbing which count mere heart shiver joints. Kick out stiff rubbed slow far fell crib. Was eagerly -- presses. Violent Crimes by Young Girls on the Upswing Across U.S. without the oppressive shadows of our protective images intruding. Clocks spike pupil visa -- goes to Africa on Vacation, Returns with Bride He Bought from Tribal Chief. It's like giving your whole body a facial.


Mavericks do not become great leaders. The organization is more the weighing of one part against another within a whole than the building of a whole through systematic succession. She is a child playing house inside her own enthusiasms, the kind of success that can only be measured in loss, a lot of useful scrutinizing, the insidious connection develops between economic dependency and sexuality. S, S, S & s & s, an intellectual: someone living articulately beyond her or his intellectual means. We have no other, a phrase that badly needs study. Nonsense bargains. I don't want an art of visual aids, this is the problem of an index. Events now followed with bewildering rapidity. What shit about loaves and fishes? Meet-me-tonight-cowshed. Vestiges of illusionism do not overpower but assume their place in a revealed activity -- "the terms I like to see," ...Faith-less Love, "defensive communication." Well grubbed, old mole! Taken as a whole, they are like quicksilver do's and don'ts -- what is the status of 'always'? Ten trillion flies cannot be wrong: Eat shit. Like a searchlight that had found its target, man's auditory equipment is similarly elaborate. ('No beliefs to propel him, only imposed but arbitrary obligations.') The touchdowns are the triumphs of will.
____________

V. M. Airu

___________

Orhan Veli Kanık, askerlik
__________________

اُورهان ولی کانیک / ترکیه


فارسی: و. م. آیرو



سربالايی



اون دنيا دمدمای غروب
تو ساعتِ وقفه‏‌ی كاری ِ شركتمون
راهی كه ما رو به خونه‌مون می‌رسونه
اگه اين‌جور سربالايی نباشه
مرگ همچين بدک هم نيس

________


شعری از «کتاب مشاهیر»* نوشته‌ی و. م. آیرو شاعر کردتبار ایرانی

اُورهان ولی کانیک


همین امروز بود ای‌ی‌ی‌ی
با اورهان ولی
یادش به‌خیر
در "قره گمرکِ" استانبول
در قهوه‌خانه‌ای نشسته بودیم...ه
من از شرایط زندگی در فنلاند برای‌اش گفتم
و او از شرایط مرگ در آن دنیا...
ه
چشم‌های‌اش گرد شدند وقتی از من شنید:ه
«همه‌جای فنلاند دریاچه و جنگل است، و آن‌جا اصلاً تپه و کوه نیست»
ه
و او اظهار پشیمانی کرد از این‌که مُرده است
می‌گفت:
ه
از بس که آن‌جا سربالایی‌ست. ه



ه* دو تذکر لازم به توضیح برای برخی از دوستان که ا‌ی‌میل می‌زنند و اولاً گمان می‌کنند «کتاب مشاهیر» ترجمه‌ای‌‌ست از آثار برخی آدم مشهور، در صورتی که این کتاب نوشته‌های من را دربرمی‌گیرد که در آن تعدادی آدم مشهور کارکترهای شعری من را به شکلی فانتزی می‌سازند. و به‌جای عنوان هر نوشته (یا شعر!)، اسم یکی از مشاهیر آمده است و ما در متن ِ پایین ِ اسم به شیوه‌ای که صلاح می‌دانیم با آن آدم حال می‌کنیم. یعنی شما که متن مثلاً پیکاسو را می‌خوانید نمی‌دانید که این آدم اصلاً شعر ننوشته تا چه رسد به این‌که ترجمه شود؟! دوماً درجواب این که این کتاب را از کجا می‌شود تهیه کرد باید بگویم که خودم هنوز تهیه‌اش نکرده‌ام تا شما لطف کرده تهیه کنید. یعنی هنوز چاپ نشده و در حال اجرا یا بهتر است بگویم در دست تعمیر و بازسازی‌ست. تقصیر نانام است هی آدم را وسواسی می‌کند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه


_______________

Azita Ghahreman

_______________



The Turkmenistan Bride, early XX th Century. Self-portrait, 2005
__________________

آزیتا قهرمان



اینجا ...ه


اینجا پرتابم کرده اید
تا باران ها را با حوصله ی پیرزنی
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه به رج بکشم
و به دنیای ابری شما نگاه کنم
به خانه های شطرنجی نخ نما
و بادبان های کاغذی
که پشت خطوطی مبهم از دریا
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه پوسیده است.ه
تا نگاه کنم
به چراغ های نمور و درختان وارونه ای
که سایه می اندازد
بر میدانگاهی فرسوده
و من که کوچک هستم
میان این موسیقی تاریک و لوزی های محزون
دست تکان می دهم
از میان رویاهایم
برای مردی که هرگز ندیده ام .
ه
اینجا پرتابم کرده اید!ه
کنار گود باران ها.ه
و
چک چکی کُند
دامنه های روز را آبله گون می کند
آنجا که رمه های سرگردان در شن
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه گم می شوند.ه
و حفره ای کبود
دهان بادهاست
وقتی بابویی غریب می آیند
تا گریه ها را بیدار کنند.ه




__________

Soroor Javan

____________



سرور جوان
________________

در مِهی دور


مسیح رویا ببیند دوباره
دست هایش چقدر درد و خون
چقدر روی لبهایش حالا سکوت
مسیح رویا ببیند باز
و باز صلیب و باز خار تاج و خون و پاهای سوراخ...
مشتی کلمه سیال در هوا
التماس شاید قاطی اش.
موسی باز فریاد بزند حیرانیش را
طور، کر و کور بشود
گوساله بسازد باز سامری
و بنده باز بشود گوساله، زانو به زانو... روی خمیدگی تاریخ...
ه
مشتی کلمه سیال در هوا
عصیان شاید قاطی اش.
ه
شق القمر را باز و باز و باز...ه
و باز خدا دور بزند پرده های سفیدش را و باز کلیدش را بسپارد دست کسی دیگر
شنهای سرخ و... شمشیرهای خونین...
ه
کلمه های سیال در هوا را بی خیال.ه
توی قفس، باز ققنوس بفروشند توی خیابان های ناتمام مصر
برای دهانهای باز و دست های خالی...
ه
همه همه همه همهمه
شعله باز بکشد و باز خاکسترِ رستاخیز بپاشد روی اضطراب...
ه
به خاطر انسان پشت میله ها
روی خاکستر، باز آواز و شعله... رقص.
ه
تنها ققنوس، اشک های خدا را پاک می کند.ه

______________

The Document People

___________


این عکس تاریخی از میز گردیست در روزنامه ی اطلاعات با شرکت احمدشاملو (شاعر ونویسنده)، محمدقاضی (مترجم)، دکتر جواد مجابی (شاعر ونویسنده)، دکتر فرید نوین (اقتصاد دان و نویسنده) ، کاظم السادات اشکوری (شاعر ونویسنده) و گیتی نوین ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

1350/1971
روزنامه ی اطلاعات
_______________

Manuchehr Atashi

________________



منوچهر بهروزیان
________________________

یادی از استادم منوچهر آتشی


ه« تا چه دوری رفته است
آن صیاد چالاک پروانه ها؟ »ه



او بود که اولین بار این شعر را برایم خواند. برایم خواند و در آن تنگ غروب زمستانی حیرانم کرد از آنهمه لطافتی که در آن نهفته بود. گفت چاپش کن توی روزنامه دیواری ات! و اضافه کرد: بعضی ها «پروانه ها » را « سنجاقک ها » ترجمه کرده اند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

آنروز آمده بود به کتابخانه تازه تأسیس شهر تا رفیق چندین و چند ساله اش، مرحوم استاد محمد رضا نعمتی زاده را ببیند. رفیقی که سال های سال هم همکارش بود توی آموزش و پرورش و هم هم اطاقش در دوران دانشجوئی در تهران!ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

شعر فوق را که خواند پرسیدم از کیست؟ و او با لبخند همیشگی اش گفت شاید بدانی که بیشتر ژاپنی ها شاعرند. این شعر هم متعلق به شاعره ایست ژاپنی که در رثاء فرزندش سروده است.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

آن سال من کلاس آخر دبیرستان را می گذراندم و حجم درسهایم زیاد بود و وقت ستان. نمی شد آنی از خواندن آنها غافل شد اما با همه گرفتاری ها تا فرصتی مییافتم میرفتم به سراغش و شعرهای سیاه مشقی خودم را میگذاشتم جلوش. او با حوصله و سعه صدر میخواندشان و ایراداتشان را می گرفت.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

میتوانم بگویم آنروزها تقریباً هیچیک از شعرهایم را تأیید نکرد. نه اینکه تعمدی داشته باشد بلکه قابل تأ یید نبودند؛ ولی هرگز هم نگفت بی ارزشند و نومید کننده! میگفت رگه های درخشانی در آنهاست ولی پراکنده. باید همه را جمع کنی و یکدست! و روزی که در تهران شعر « انتظار » را بدستش دادم تا نظر دهد بعد از اینکه خواندش صورتم را بوسید و گفت انتقاداتم حالا ثمر داد. میتوانم بگویم الان شعر گفته ای! و بعد از آن دیگر از هیچیک از آنها ایرادی نگرفت!ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

نیمه های دهه چهل بود. شده بود یلی در عرصه شعر معاصر ایران. خود را و زبان شعری خود را به تمام معنا پیدا کرده بود. با چاپ « آواز خاک » دکتر رضا براهنی که در آنروزگار تنها منتقد مطرح شعر و قصه بود نوشت که آتشی در این کتاب به کمال رسیده است. براستی براهنی درست می گفت!ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

برای من افتخار بزرگی بود شاگرد او بودن و بعد پذیرفته شدن بعنوان یک دوست. در همان میانه دهه چهل که کوچ اجباری برای ادامه تحصیل در دانشگاه تهران مرا هم مانند او پایتخت نشین کرده بود توفیق دیدارش را نسبت به ایامی که در بوشهر بودم بیشتر داشتم. اگر همیشه نه در منزلش، که از خانه من دور بود، لااقل هفته ای یکبار در کافه فردوسی که پاتوق غولان ادبیات آن روزگار بود میدیدمش و لذت میبردم از همصحبتی با او! برایش شعر میخواندم و او هم برایم میخواند و احساس غربت را از تنم میزدود چرا که زبانش زبان زادگاهم بوشهر بود و استعاراتش همانی که با همشهریانم داشتم. میگفت، میخندید و میخنداندم و میگذاشت مرا در میانه احساس پرشکوهی که در شهرم داشتم. او دیگر شده بود پیش سالار شعر و احساس من!ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

شبی در خانه اش پوشه ای بدستم داد پر از دستنویس اشعار چاپ نشده اش. گفت به اندازه یک مجموعه انتخاب کن و من هم تا اذان صبح همه را خواندم و تعدادی از آنها را برگزیدم. وقتیکه که منتخبات را به دستش دادم او عنوانهایشان را که دید گفت تقریباً همان هائی هستند که مورد نظر خودش بوده اند. کوتاه مدتی بعد آنها را کتابی کرد بنام « دیدار در فلق». از بین اشعار انتخابی من فقط یکی حذف شده بود که آنهم اجبار داشت از جو زمانه!ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

دیروز وقتی که همسرم گفت « تلویزیون ایران اعلام کرد که آتشی مرده!» بهت زده شدم. تا دومین تکرار اخبار نشستم روبروی تلویزیون و در دل دعا کردم که خبر دروغ باشد ولی شوربختانه راست بود. راست بود که اسطوره دیگری از افتخارات شهر و کشورمن مرده است!ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

از قبل میدانستم بیمار است و حتی در سفری که به وطن داشتم از برادرانش نوذر و رسول که آمده بودند بر مزار خواهرم برای شرکت در مراسم روز هفت او، شنیدم که منوچهر گرفتار ناراحتی ریه شده و به سختی صحبت میکند ولی هیچکدامشان نگفتند که کلیه هایش هم دچار مشکل است. در سایتهای خبری بود که خواندم ابتدا کلیه هایش را جراحی کرده اند و چند روز بعد هم در بخش مراقبت های ویژه در گذشته است.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

اکنون دو روز است که در خاطره هایم کند و کاو جانکاهی دارم برای یاد آوری انبوه لحظاتی که با هم گذرانده بودیم و حتی کلماتی را که در آن سالهای دور بینمان رد و بدل شده بود. دوستی با او لبالب بود از افتخار و خاطره! او سوای افتخاری که در انتخاب اشعار کتاب « دیدار در فلق» ش نصیبم کرد رخصتی را که داد تا در کنارش بایستم و در شب شعرش در دبیرستان امیرکبیر آبادان شعرهای خودم را بخوانم خاطره ای برایم بجا گذاشت فراموش نشدنی! روح پر فتوحش شاد و تا زمان باقیست یادش جاودان و گرامی باد! ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

__________________

Qubadi Jali Zadeh

___________



قباد جلی زاده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
سلیمانیه / کردستانِ عراق
________________________

فارسی : سعید دارائی


برفابه ای لزج !ه

۱

باران
مرگ تدریجی ابر است !
ه


۲

از رگبار گداخته ي باران
سینه ی برف
چنين سوراخ است !
ه


۳

باران
چاقو نهاده
بر گردن برف !
ه

۴

باران ، بی حیا
تگرگ ، بازیگوش
برف ، خاموش و
شرمگین !
ه

۵

برف
بوسه ای با باران برایم فرستاد
پیچیده در نسیم !
ه

۶

برای همخوابگی با باد
برف
بید را به زانو خوابانده است !
ه

۷

فرشته ای دل خدا را شکست ..
ه
پر و بالش را بدل به ریزه های برف کرد و
فرو باراند !
ه

۸

برف
تشکی است سفید و تمام قد
آفتاب روی آن دراز می کشد !
ه

۹

قرچ قرچ دنده های نازک برف است
زیر پاهای سنگین باران !
ه

۱۰

برف
از ترس آفتاب
گیسوانش را با یخ بسته و
شالی از نسیم بر گردن پیچیده است !
ه

۱۱

تا بلندترین نقطه ی کوه
آفتاب
برف را دنبال کرد !
ه

۱۲

برف از دامنه گریخت ..ه
شلواری گیاهی
شورتی نرگسی و
برفابه ای لزج
از او جا ماند !
ه

____________

Leila Nouri Naini

______________

Dorothea Tanning
Dorothea Tanning- Sofa on a Rainy Day, 1973 - cloth
________________________

لیلا نوری نائینی




به کدامین آغازه ه ه ایمان بیاورم
در روزگاری که ه ه فصل ها ه ه یکسره خا کستری اند

انگار آفتاب با زمین قهر کرده که
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه کوه های یخی جای پونه های وحشی روییده اند

در سرزمینی که نهنگ ها
در امتداد ساحل غربت جان می دهند
طنین خنده ی موج از جان صدف ها به گوش نمی رسد
شب ها بلند و ماه هم چه بی رمق
گویی
ساعت شب قطبی رسیده است


به کوچه نگاه می کنم - به انتهای رفتنت -
ه
انگار
اینهمه دلتنگی
در رثای تو بوده است

___________

Milan Kundera

______________



منصوره اشرافی
___________________

نگاهی به کوندرا



فلسفه و ادبیات پیوند های نامرئی و جدایی ناپذیر با هم داشته و دارند و این پیوند ها زمانی پر رنگ و گاهی اوقات بسیار کم رنگ رخ می نمایند. همیشه هر نوشته ادبی حتی مبتذل ترین آنها در ذات خود مروج ایده و نظر خاصی می تواند باشد و چه بسا می توان گفت ادبیات گاه آگاهانه و زمانی نا آگاهانه در خدمت فلسفه بوده است.نویسندگان و شاعران صاحب اندیشه در واقع فیلسوفانی بزرگ و یا کوچک هستند که برای ترویج نظریات خود به آن رنگ و لعاب دلپذیر و مطلوبی می دهند؛ در واقع به طور غیر مستقیم آن را بیان می کنند و در این میان کوندرا را می توان جزو فلاسفه ای دانست که حرفی برای گفتن دارند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

هر چند که گفتن از کوندرا بسی دشوار است؛و هر چند که مورد کوندرا جای سخن و تامل بسیار است، اما این اندک نوشته را شاید بتوان مقدمه ای کوچک دانست برای ورود به جهانی که او ساخته و پرداخته است.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
نگاه او به جهان و هستی و آدمیان به گونه ای متفاوت است و این تفاوت نیازمند کنکاش و تعمق بسیار است.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
کوندرا را همه جا نمی شود خواند.مثلا وقتی در اتوبوس رهسپار مقصدی هستی؛و یا در مطب پزشکی در انتظار نشسته ای…ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
کوندرا را فقط باید زمانی خواند که مختص کوندرا باشد.برای خواندن آثار وی باید وقت گذاشت زیرا آن نگاشته ها برای پر کردن اوقات بیکاری نیست. در غیر این صورت آنچه را که می خوانی یا پیش پا افتاده و مبتذل خواهی یافت و یا اینکه مطالبی بی سر و ته.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
کتابهای کوندرا ،رمانهای سرگرم کننده ای نیستند که برای پر کردن اوقات فراغت مورد استفاده قرار گیرند.به قول خودش«رمان روی چیزی پا فشاری نمی کند،رمان جست وجو و پرسش هایی را مطرح می کند؛…»خواندن کوندرا همراه با آمادگی ذهنی و تمرکز فکری میسر می شود،در غیر این صورت خواننده با یک سری پرسش هایی روبرو می شود که به دنبال پاسخ آن گشتن وقت تلف کردن است،زیرا کوندرای داستان نویس -به معنای اخص آن- وقایع نگار زندگی قهرمانان خود نیست؛بلکه در نوشته های خود چرا هایی را که وجود دارند و دغدغه هایی را که رو ح آدمی با آن دست به گریبان است، نشان می دهد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
پس هیچ گاه از یاد نبریم که کوندرا خواندن سرگرمی نیست ،بلکه سر در گم شدن در کلافی است به نام هستی ،و رودر رو شدن با واقعیت هایی به سنگینی هستی و به سبکی نیستی و مرگ.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
اگر مجاز باشیم که رمان را به گونه ای شعر تشبیه نماییم؛رمان های کوندرا را می توان رباعی هایی دانست؛که گاه درمیان آن ابیاتی ناب مثل «بار هستی» می درخشد.شخصیت ها در کتابهای او به گونه ای به خواننده شناسانده می شوند که گویی زمان درازی را با وی پیمو ده اند؛ هر چند که کوندرا ــ به دور از هر گونه زیاده گویی ــ فقط جلوه های خاصی از زندگی آنان را نمایانده است،جلوه هایی بر جسته و برشها ی کوتاه از زندگی که گویی تمامی زندگی آنان در این جلوه ها خلاصه گردیده است.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
رمان نویسان بزرگ در گذشته، دقایق و لحظات بی شماری از زندگی شخصیت هایشان را باز گو کرده اند. گاه حتی به توصیف چهره و لباس آنان نیز با دقت تمام پرداخته اند.گاه اشیایی را که با آن سروکار داشته اند را نیز تو صیف نموده اند و توصیف مناظر و جغرافیای اطراف آنها نیز، کم به چشم نمی خورد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
اما کوندرا به گونه ای خاص از تمام اینها دوری جسته است. او به گونه ای قهرمانان داستانهایش را ساخته و پرداخته است که گویی قصیده ای بلند را در چهار چوب یک رباعی گنجانده است و چه جالب چند مصرع کوتاه بار عظیم معانی فلسفی را بر دوش می کشند.او هرگز به شرح جزییات نمی پردازد،جزییات در کنار بستر اصلی جریانات روان هستند،بدون بازگو شدن.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
خود او می گوید:«رمان او را باید کلمه به کلمه خواند و از هیچ سطری نا خوانده عبور نکرد.....» براستی کهِ «بار هستی»کوندرا به قدری تاثیر گذار و عمیق است که انسان با خواندن آن از این همه سرگشتگی و غربت و بی پناهی انسان بر خود می لرزد و حس غریبی همچون سنگینی بار هستی را در اعماق وجودش به کنکاش می نشیند.تلخی این رمان روح آدمی را به گریستن وا می دارد.هر یک از شخصیت های این رمان فی الواقع بار سنگین هستی را به تنهایی بر دوش می کشند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
رمان ها ی کوندرا در عین طنز گونگی بسیار تلخ و غریب اند. احساس یگانگی و آشنایی دیرینه عجیبی میان خواننده و شخصیت های رمان دست می دهد که شگفت آور است. درون مایه رمانهای وی را دارای دو وجه می توان بر شمرد :یک وجه طنز و شوخی و وجه دیگر آن تیرگی و جبر زندگی.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
طنز در آثار وی جای ویژه ای دارد. کو ندرا می گوید:«در طول وحشت استالینیست بود که ارزش شوخی را فهمیدم.آن وقت ها بیست سالم بود...حس شوخ طبعی علامت اطمینان بخشی برای شناختن افراد بود.از آن موقع،از دنیایی که دارد حس شوخ طبعی اش را از دست می دهد به وحشت افتادم.»ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در رمان های او در زیر لایه به ظاهر آرام زندگی که در جریان است؛واقعیتی تلخ و گزنده با خواننده همراه می شود؛واقعیتی آنچنان تلخ که خواننده در پایان در خود به گریستن واداشته خواهد شد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ه «بار هستی» حکایت تلخ کامی هستی است؛که در پس زندگی به ظاهر شیرین شخصیت های آن نهفته است.آنان هیچ گاه از آن چه که بر ایشان می گذرد گلایه ای نمی کنند اما طعم تلخ هستی شان را؛توی خواننده؛احساس می کنی.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
این تلخی همان چیزی است که در تمام رژیمهای تو تالیتری در زندگی افراد موج می زند در حالی که آنان می پندارند که خوش بختند ولی مرگ تنها راه گریز آنان از این اجبار زیستن است.زندگی هایی که فنا می شوند و انسان هایی که نابود می گردند بدون آنکه نابودی و مرگشان کوچکترین حس ترحمی در تو بر انگیزد چرا که آنان در دایره ای محصورند که هیچ چیز آن خود خواسته نیست، و نه راه گریزی در آن متصور است.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در رژیم های توتالیتر،کلیشه است که بر جامعه،فرد،روابط و مناسبات زندگی حکمفرمایی می کند،حتی زبان را هم از آن گریزی نیست. وقتی که واژه ها کلیشه ای می شوند وقتی که سیاست کلیشه ای است،سکوت پدیده ای می شود تحمیل شده و آن گاه است که انتخاب از بین می رود و وقتی جهان زبانی از بین برود یعنی جهان «من» از بین رفته است،چرا که جهان من همان جهان زبانی من است.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
کوندرا در رمانهایش رنج انسان را با تمام ابعاد آن چنان ساده ودر عین حال پیچیده به گونه ای طنز مانند ارائه می دهد که گاه در نگاه اول و به ظاهر قابل رویت نیست . کوندرا رنج هستی و درک فلسفه وجودی از انسان را نه در قالب کلمات خشک و پیچیده فلسفی؛بلکه در لفافه ای نازک و ظریف از طنزی بسیار گزنده ارائه می دهد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

در منظر نگاه شخصیت های رمان هایش زندگی تفسیرهای گوناگون و متضاد می یابد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
به راستی زندگی در نگاه کوندرا چه چیزی می تواند باشد ؟سراسر رنجی که در فنا به نهایت می رسد؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
دیدگاه های او در پس کلماتی است که بر زبان قهرمانانش جاری می شود و این مجال اندک را یارای آن نیست که به آن پرداخته شود.اما به اجمال می توان گفت که رمان های کوندرا حکایت فنا شدن و مرگ و نیستی است؛فنا شدن انسانهایی که بازیچه ای بیش نبوده اند ؛بازیچه قدرت؛سیاست و سرنوشت.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
انسان هایی که از همان آغاز راه رو به سوی سراشیبی هستندو خواننده در پس لایه نازک خوشبختی آنان؛به گونه ای رمز آلود عمق فاجعه را احساس می کند.فاجعه نابودی انسان و انسانیت بویژه در نظام های تک حزبی.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

اغلب افراد در رمان های او دارای چند شخصیت هستند،آنگونه که فکر می کنندنیستند و آن گونه که هستند در زمان و مکان دیگر خلاف آن رفتار می نمایند«یارو میل»در رمان زندگی جای دیگریست"پرو فسور اناریوس"در رمان «جاودانگی» ؛ سابینا،فرانس و تو مادر رمان «بار هستی» و تقریبا تمام قهرمانان داستانهای عشق های خنده دار ووو...همه آنان در بازی سرنوشت مقهورو بازنده اند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در اینجا این سوال پیش می آید که آیا این نظام های توتالیتر و دیکتاتوری هستند که افراد را چند شخصیتی بار می آورند؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
همان گونه که خود نظامهای دیکتاتوری نیز دارای چند وجه هستند.وجه خنده فرشتگان و وجه شیطان.«تو تالیتریسم نه تنها جهنم است ،بلکه رویای بهشت هم هست...»**ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

دررمان «جاودانگی» همه اندیشه های کوندرا به نحو موکدتر و با ابعادی تازه مطرح می شود.کوندرا در آن رمان در بیان شرایط زندگی انسان امروز بیشتر به شرایط اجتماعی غرب نظر دارد. در واقع وی،نقاط منفی مشترک دمکراسی غرب و کمونیسم شرق را پس از سالها زندگی در غرب کشف کرده است .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

در بخش نخست رمان که عنوان آن « صورت » است مهم ترین نکته مطرح شده از میان رفتن تفاوت فردی و شکسته شدن حریم خصوصی شخصی است. کوندرا همیشه بر این مسله انگشت گذاشته است که چگونه در نظام های توتالیتر ، فردیت و خلوت فرد مورد تهاجم قرار می گیرد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

وی در رمان «جاو دانگی» بیان می کند که جامعه غربی نیز به شیوه ای مختص خود همین کار را کرده و به حریم زندگی خصوصی افراد دست درازی می کند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

کوندرا در مصاحبه ای که با "یان ماک ایوان"داشته است در فراز هایی چنین گفته است:ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

ه«..آنچه در درون جوامع توتالیتر اتفاق می افتد،فضاحتهای سیاسی نیست ، بلکه فضاحت های مردم شناختی است . سوال برای من این گونه مطرح بود که قابلیت های انسان تا چه حد است ؟ ... این حقیقت آشکار را به فراموشی می سپرند که نظا م سیاسی نمی تواند کاری فراتر از قابلیت های مردمان انجام دهد . اگر انسان توانایی کشتن نداشت،هیچ رژیم سیاسی نمی توانست جنگ افروز ی کند ،...اما انسان می تواند بکشد.از این جهت همیشه در پس مساله سیاسی ، مسله مردم شناختی ، مسله حدود قابلیت های انسان وجود دارد...»ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
انسانهایی که او آفریده است همچون دو روی یک سکه اند . تضاد وجه غالب شخصیت همه آنهاست.مگر نه این است که انسان آمیز ه ای از نیکی و بدی از خیر و شر و از انسانیت تا حیوان است؟ «بوف کور» اثر صادق هدایت را به یاد می آورم :زن لکاته و زن اثیری.یک چهره با دو شخصیت متضاد ...پیر مرد خنز پنزری گاه در اوج و گاه در حضیض. دو نمود در پشت یک صورت...ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
کوندرا قبل از این که یک رمان نویس باشد یک روان شناس و یک مردم شناس است .او با تر دستی تمام به کاویدن ابعاد وجود آدمی می پردازدو و با مهارت ضمیر پنهان فرد را آشکار می سازد .ضمیر پنهانی که همه سعی دارند عیان نشود و کوندرا با بی رحمی تمام آن را در جلوی چشم می آورد. و به خوبی نشان می دهد که انسان مجموعه تضادهاست، تضادهای پایان ناپذیر.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
آدم های او در نوسانی دائم میان دو قطب خوبی و بدی ،خیر و شر هستند . آمیزه ای از درست و نادرست، نه مثبت و نه منفی ، چیزی سر گردان میان این دو.اگر خوبی و بدی را دو قطب به حساب بیاوریم انسانهای کوندرا به واقع انسانهایی هستند که نا گزیرند. همیشه باید آنچه را انجام دهند که مقدر است ،همیشه باید آنچه که بشود می شود،همه آنها بار ناگزیری را بر دوش می کشند .آنها در برابر بدی هیچ گونه تلاشی نمی کنند هما نگونه که در برابر خوبی.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

گویی بازیگری هستند که فی الواقع وارد صحنه تاتر زندگی شده اند بدون هیچ آگاهی از نقش خود و بدون فرصتی برای اندیشیدن به خوب و بد انچه که رخ می دهد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
از منظر نگاه کوندرا زندگی بازیی بیش نیست.نه قهرمانی وجود دارد و نه انسانهای والا با ارزش های متمایز .او ابر مرد نمی آفریند بلکه ابر مردان را نیز در خلوتشان به کنکاش و کاوش می نشیند .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
زندگی چیزی جز بازی و شوخی نیست بازیی مرگ آور و شوخی ی تلخ...ه
در ابعاد وجود و روحتان کاوش کنید اگر با خود رو راست باشید اگر شخصیت های نهان خود را بشناسید خواهید توانست آنچه که او می نویسد درک کنید .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ه«...آرزو های کودکانه در برابر تمام گرفتاری های ذهن بالغ مقاومت می کنند و اغلب تا سنین جا افتادگی باقی می مانند.»ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
کوندرا می گوید:«مرگ یک اتفاق بسیار ساده است که به آسانی رخ می دهد مثل تمام اتفاقات دیگر.»ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
کوندرا خود هنرمندی است قربانی شده سیاست؛اما به گونه ای ظریف و هنر مندانه از سیاست دوری جسته و آن را بازی احمقانه ای بیش نمی داند.او در تفکر به چند و چون جهان هستی روی آورده با نگاهی تلخ و دیدگاهی تیره؛اما سایه سیاست بر نوشته های او دیده می شود و دغدغه توتالیتاریسم او را رها نمی کند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در واقع می توان گفت : شخصیت هایی که کوندرا در داستان هایش آفریده است ، غالبا شبیه الگوهای کوچک نظام توتالیتر هستند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
...
و در نهایت کوندرا را فقط باید خواند و اندیشه کرد و دوباره خواند.کوندرا برای همیشه خواندنی باقی خواهد ماند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

____


پانوشت:ه
نقل قولها از کوندرا از گفت وگوی وی با فلیپ راس_ روزنامه همشهری۱۳ شهریور ۱۳۸۱ و مصاحبه با یان ماک ایوان _کلاه کلمانتیس_تر جمه احمد میرعلایی


____________________