Azita Ghahreman
________________

آزیتا قهرمان
_________________
من ممکن نشد
داستانی دراز از خون دخترم بالا می رود
و کوتاهم هنوز و
دهانم بسته است
پشت سرفه ها با قاشقی شربت خوابم گرفته
بهشت تو حومه های مرا زشت می کند
از مادری دامن سیاهم راه راه
از تابستان قفس رد می شود
از تمام مرگ های عبور سخت تر
رد شدن از زنی با شباهت من بود
اینهمه مرده بودم و
برای لوزی های آبی زردم هنوز
پاره های من حرف حرف
تن را از جدول غلط بیرون کشید
ممکن نشد
تا در این شلوغی پیدا شوم
روی تمام اسم هایم
برف عجیبی باریده بود
_________
و کوتاهم هنوز و
دهانم بسته است
پشت سرفه ها با قاشقی شربت خوابم گرفته
بهشت تو حومه های مرا زشت می کند
از مادری دامن سیاهم راه راه
از تابستان قفس رد می شود
از تمام مرگ های عبور سخت تر
رد شدن از زنی با شباهت من بود
اینهمه مرده بودم و
برای لوزی های آبی زردم هنوز
پاره های من حرف حرف
تن را از جدول غلط بیرون کشید
ممکن نشد
تا در این شلوغی پیدا شوم
روی تمام اسم هایم
برف عجیبی باریده بود
__
No comments:
Post a Comment