Azita Ghahreman
______________

آزیتا قهرمان
_______
روایت اسب سفید و آدمک
یوسف دایی با مشیمه ای روی صورتش به دنیا آمد ه بود؛ پاک و پاکیزه . شسته به گلاب . نظر کرده بود . مشیمه روی صورتش مبادا چشمش بیفتد به عورت مادر . خانم جان میگفت شش ماه نکشیده دهن باز کرد ه بود اول کلمه اسم خدا بر زبانش آمد . بزرگتر که شد خواب نما می شد ؛ هم تیر باران عطا خان را از قبل دیده بود و هم خانه ی تامار جان در تفلیس وقتی آتش گرفت . آب دهنش را میبردند برای شفا . سر کتاب باز میکرد . دست میکشید به زخم و مرهم بود انگار . شش سالگی بی مدرسه خط میخواند . هم روسی هم ترکی . تا وقتی به شهر میآیند . یوسف دایی با دیدن ابهت لباس ارتشی به سرش میزند برود گروهبانی ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
خانه شان که می رفتیم ؛ لباس و کلاهش پیش چشم همه آویزان بود به جالباسی میهمانخانه . سالی یک بار جشن یوسف دایی بود . بچه های فامیل را قرض میگرفت . بزرگتر ها نمی آمدند نق میزدند میایستادند به یک و دو ؛ با او دهن به دهن میکردند . دایی نفرینشان میکرد و آنها ترس برشان میداشت . از یک هفته قبل پیغام میفرستاد بچه ها را شب جمعه بیاورید اگر خواستید قدم خودتان هم روی چشم . کسی نمی آمد . ما بچه ها آرزویمان همین بود . دو روز مانده به سور و سات دایی تقویمش را نگاه میکرد و به خانمجان خبر میداد .سالی یک بار خانمجان برای ثواب دست هایش را حنا میبست و به لب های چروکیده اش ماتیک می مالید . روز موعود لباس های شندرو کهنه هرچه دست پاک کنی نخ نما توی یک ساک پلاستیک با خودمان برمیداشتیم . روی مقوا هرکسی برای خودش صورتی نقاشی میکرد . دراکولا ؛ جن و شغال . کش میانداختیم پشتش ؛ نقاب را میبستیم بیخ گوش مان تا بماند .هر کس دلش را داشت زن دایی با زغال و رنگ بزکش میکرد روی صورتش ورد مینوشت . برایش ابروی پاچه بزی میکشید و لب های چرنه . به تعداد همه از طناب دم ساخته بود و تاج از شاخه های درخت میم . بعد نماز مغرب عشا آدمک را می آوردند و فرو میکردند توی باغچه ایستاده رو به در مستراح . قدش درست همقد ما . شندر ه های پاره پوره را تنش میکردیم و گلوبند ش را که خانمجان از دانه های پشگل به نخ کشیده بود میانداختیم به گردنش . روی کلاهش تاپاله گاو . شمشیر چوبی بسته به کمرش .صورتش عین دیو . یوسف دایی دسته بچه ها را دور ادمک به صف میکرد . یادمان داده بود هرچه دری وری ؛ حرف زشت و لودگی داریم نثارش کنیم . فحش میدادیم و یوسف دایی میگفت آفرین . اسمش را نبرید اما با صدای بلند لعنتش کنید . جوری میگفتیم که در و همسایه ها نشنوند . آب دهن میانداختیم ؛ بته های خار آتش گرفته روی شانه اش ؛ دود میکرد و جلز ولزکنان پیرا هنش الو می گرفت . هرکس هر شلنگ و تخته ای ؛ بلد بود در می آورد. دایی دستمان را میگرفت ؛ میچرخیدیدم .و زن دایی پشت قابلمه رنگ میگرفت . هر سال بیست تایی میشدیم برای پا کوبیدن و شکلک در آوردن ؛لعنت فرستادن و سنگ پرانی . آخر کار دختر ها رویشان را میکردند سمت دیوار و پسرها روی خاکسترها میشاشیدند . تنها روزی بود که یوسف دایی و زنش باهم میرقصیدند و غش عش خنده شان بلند میشد . هر کس لگدی به خاکسترو جنازه آدمک میزد .بعد خسته مینشستیم کنج دیوار و تخمه خربز ه های تف داده را می آوردند . زن دایی برای شب های جشن عدس پلو میپخت تا این لشکر را غذا بدهد .بعد شام ؛ یوسف دایی روایت آدمک را برایمان میگفت ؛که چه ظلم ها کرده و سر ها بریده شهر به شهر؛ تا رسیده نزدیک الموت .آنجا نفرین خلائق گریبانش را گرفته بود و از قولنج چهل شبانه روز مثل مار؛ پیچییده دور خودش؛ قی کرده بود . از همه ولایات میآمدند به تماشا تا عاقبت ظالم را تماشا کنند . تا مرد ؛ هفت بار جان داد و بعد مرگش به خواب اولیا آمد و گفت به قواره الاغی شب و روز بار میکشد تا صبح محشر و وقت حساب ؛ حدیث است که ...ما کم کم داشت خوابمان میگرفت اما هر بار اسم آدمک را می آورد سه بار لعنت میفرستادیم و باز اجیر میشدیم . تف میانداختیم در یقه مان ؛ گوشه شستمان را گاز میگرفتیم و توبه از هرچه آدم جلاد و خونخواره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
یوسف دایی از همه مان قول گرفته بود به معلم و همشاگردی های مدرسه از شعر های زیمبل زیمبو ؛ دمبک زدن و سوزاندن آدمک چیزی نگوییم . این شده بود راز ما بین ما و اوه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
آن قدر که همه فامیل حرف شنوی داشتند از او کسی هیچ نمی پرسید . میدانستند چه خبر بوده . نذر ها به واسطه برکت دعای او ادا میشد و استخاره هایش بی رد بود . قبل خواب یکی یکی میرفتیم رو بروی در اتاقش برای خداحافظی . زن دایی سرتا سر اتاق مهمانخانه را تشک میانداخت . هنوز شب دراز بود و تازه یوسف دایی با خانمجان و زنش مینشستند اتاق پشتی به چای خوردن . دایی اول گرد روی نوار های سید احرار را میگرفت . انگشتش را میکشید دور ضبط صوت تا غبارش پاک شود . بعد یکی از کتاب هایش را باز میکرد . کتاب ها بزرگ بودند و هزار صفحه هر کدام . هیچ کسی از ما اسم سخت کتاب را نمی توانست بخواند . از جایی که علامت گذاشته بود شروع میکرد . وقت خواندن از شدت خوف گریه اش میگرفت و میکوبید به پیشانی اش . خانمجان یزید را لعنت میکرد . صحنه های کتاب پر از مار و عقرب ؛ چاه و گرز آتش ؛ داغ و درفش و هیولا بود . نفس هایمان حبس ؛ تا بشنویم. از ترس ؛ شاشمان میگرفت و از وحشت کسی جرات نداشت در سیاهی شب برود پایین پله ها .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
دایی نه تلویزیون خریده بود ونه رادیو . میگفت دستور است . وقتش برسد هم سینما میرود هم تلویزیون میخرد . وقت خواب زن دایی چکمه های چرم سیاه یوسف دایی را میگذاشت بالای سرش . شمشیر ش در غلاف زیر تشک ؛ دم دستش . وضو گرفته ؛ اشهد خوانده ؛ با دعای حرز الشیاطین در جیب بغل ؛ رو به قبله به پهلوی راست؛ میخوابید . درست عین حکم کتاب . پیش از خواب برا ی اسب سفیدش مشعشع که با اسب ها ی دیگر منتظر در باغی مخفی ایستاده بود؛ با لبش نوچ نوچی میفرستاد . تسبیح لای انگشت هایش ؛ اظهرالشمس زمزمه میکرد تا وقتی خوابش بگیرده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
خانم جان بی اجازه او آب نمی خورد . همه چیز نظم و نسقی داشت که در کتاب نوشته بودند ؛ از افتادن یک برگ تا خریدن جهاز عروس . هر اتفاقی میافتاد دایی یوسف با شماتت میگفت میدانستم . چرا نیامدید بپرسید لاقل ؛ صلاح است امروز ؛ رفتن لب سد و نشستن به هندوانه خوری؟. آنهم ؛ شب دعای بلیه ؟ حالا نوش جانتان . گاهی وقت گرفتاری ؛ تسلایمان میداد که قبلا همه اینها را دیده ؛ بعله ؛ خبر اورده بودند . اما خب آدم چه بگوید . حتی بعد قتل سید احرار ؛ اصرارداشت ؛ که نه خیر ؛ به او شربت سمی داده انده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
خیابان ها که شلوغ شد ؛ همه میپرسیدند . این چه حکایتی است ؟!. دایی گیج ؛ گاهی میگفت وقوع نزدیک است ؛اما علایم کامل نیست .گاهی برعکس علایم کامل شده بود اما به حساب و کتاب دایی صدو بیست و شش سال دیگر میشد . بعد گفت فقط سکوت جایز است . عصر ها میرفت تکیه دیوانگان حسینی و آخر شب برمیگشت ؛ شده بود حسابدار امین هیئت . تا روزی که سوار موتورسیکلتش رفته بود حقوق بازنشتگی اش را بگیرد و سر راه به رسم همیشه سری به باغ مخفی اسب ها بزند . نزدیک ظهر خبرش را آوردند . رفته بود زیر تریلی ده چرخ ؛ آنهم کجا ؛ کنار جاده کمربندی نزدیک کوه چین کلاغ ؛ در جیب کتش چند حبه قند برای مشعشع ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
به عادت همیشه می رفتیم خانه دایی به یاد هر و کر قدیم . هیچ کس تاریخ دقیق جشن را نمی دانست ؛ تقویمش را تنها او داشت و حساب سر انگشتی اش را خانمجان . چکمه سیاه چرم را زن دایی سپرده بود به نوه سید احرار که رئیس موزه بود . کتاب ها را داماد کوچکش برده بود برای نوشتن تحقیق . زن دایی نگران مشعشع ؛ تسیح دانه سیاهش را میچرخاند و آه کشان می گفت ؛حتما حیوان بی آب و علف از گرسنگی ؛ تلف شده . همه تازه به یادمان آمده بود که هیچ کس نشانی باغ را ندارد ؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
خانه شان که می رفتیم ؛ لباس و کلاهش پیش چشم همه آویزان بود به جالباسی میهمانخانه . سالی یک بار جشن یوسف دایی بود . بچه های فامیل را قرض میگرفت . بزرگتر ها نمی آمدند نق میزدند میایستادند به یک و دو ؛ با او دهن به دهن میکردند . دایی نفرینشان میکرد و آنها ترس برشان میداشت . از یک هفته قبل پیغام میفرستاد بچه ها را شب جمعه بیاورید اگر خواستید قدم خودتان هم روی چشم . کسی نمی آمد . ما بچه ها آرزویمان همین بود . دو روز مانده به سور و سات دایی تقویمش را نگاه میکرد و به خانمجان خبر میداد .سالی یک بار خانمجان برای ثواب دست هایش را حنا میبست و به لب های چروکیده اش ماتیک می مالید . روز موعود لباس های شندرو کهنه هرچه دست پاک کنی نخ نما توی یک ساک پلاستیک با خودمان برمیداشتیم . روی مقوا هرکسی برای خودش صورتی نقاشی میکرد . دراکولا ؛ جن و شغال . کش میانداختیم پشتش ؛ نقاب را میبستیم بیخ گوش مان تا بماند .هر کس دلش را داشت زن دایی با زغال و رنگ بزکش میکرد روی صورتش ورد مینوشت . برایش ابروی پاچه بزی میکشید و لب های چرنه . به تعداد همه از طناب دم ساخته بود و تاج از شاخه های درخت میم . بعد نماز مغرب عشا آدمک را می آوردند و فرو میکردند توی باغچه ایستاده رو به در مستراح . قدش درست همقد ما . شندر ه های پاره پوره را تنش میکردیم و گلوبند ش را که خانمجان از دانه های پشگل به نخ کشیده بود میانداختیم به گردنش . روی کلاهش تاپاله گاو . شمشیر چوبی بسته به کمرش .صورتش عین دیو . یوسف دایی دسته بچه ها را دور ادمک به صف میکرد . یادمان داده بود هرچه دری وری ؛ حرف زشت و لودگی داریم نثارش کنیم . فحش میدادیم و یوسف دایی میگفت آفرین . اسمش را نبرید اما با صدای بلند لعنتش کنید . جوری میگفتیم که در و همسایه ها نشنوند . آب دهن میانداختیم ؛ بته های خار آتش گرفته روی شانه اش ؛ دود میکرد و جلز ولزکنان پیرا هنش الو می گرفت . هرکس هر شلنگ و تخته ای ؛ بلد بود در می آورد. دایی دستمان را میگرفت ؛ میچرخیدیدم .و زن دایی پشت قابلمه رنگ میگرفت . هر سال بیست تایی میشدیم برای پا کوبیدن و شکلک در آوردن ؛لعنت فرستادن و سنگ پرانی . آخر کار دختر ها رویشان را میکردند سمت دیوار و پسرها روی خاکسترها میشاشیدند . تنها روزی بود که یوسف دایی و زنش باهم میرقصیدند و غش عش خنده شان بلند میشد . هر کس لگدی به خاکسترو جنازه آدمک میزد .بعد خسته مینشستیم کنج دیوار و تخمه خربز ه های تف داده را می آوردند . زن دایی برای شب های جشن عدس پلو میپخت تا این لشکر را غذا بدهد .بعد شام ؛ یوسف دایی روایت آدمک را برایمان میگفت ؛که چه ظلم ها کرده و سر ها بریده شهر به شهر؛ تا رسیده نزدیک الموت .آنجا نفرین خلائق گریبانش را گرفته بود و از قولنج چهل شبانه روز مثل مار؛ پیچییده دور خودش؛ قی کرده بود . از همه ولایات میآمدند به تماشا تا عاقبت ظالم را تماشا کنند . تا مرد ؛ هفت بار جان داد و بعد مرگش به خواب اولیا آمد و گفت به قواره الاغی شب و روز بار میکشد تا صبح محشر و وقت حساب ؛ حدیث است که ...ما کم کم داشت خوابمان میگرفت اما هر بار اسم آدمک را می آورد سه بار لعنت میفرستادیم و باز اجیر میشدیم . تف میانداختیم در یقه مان ؛ گوشه شستمان را گاز میگرفتیم و توبه از هرچه آدم جلاد و خونخواره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
یوسف دایی از همه مان قول گرفته بود به معلم و همشاگردی های مدرسه از شعر های زیمبل زیمبو ؛ دمبک زدن و سوزاندن آدمک چیزی نگوییم . این شده بود راز ما بین ما و اوه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
آن قدر که همه فامیل حرف شنوی داشتند از او کسی هیچ نمی پرسید . میدانستند چه خبر بوده . نذر ها به واسطه برکت دعای او ادا میشد و استخاره هایش بی رد بود . قبل خواب یکی یکی میرفتیم رو بروی در اتاقش برای خداحافظی . زن دایی سرتا سر اتاق مهمانخانه را تشک میانداخت . هنوز شب دراز بود و تازه یوسف دایی با خانمجان و زنش مینشستند اتاق پشتی به چای خوردن . دایی اول گرد روی نوار های سید احرار را میگرفت . انگشتش را میکشید دور ضبط صوت تا غبارش پاک شود . بعد یکی از کتاب هایش را باز میکرد . کتاب ها بزرگ بودند و هزار صفحه هر کدام . هیچ کسی از ما اسم سخت کتاب را نمی توانست بخواند . از جایی که علامت گذاشته بود شروع میکرد . وقت خواندن از شدت خوف گریه اش میگرفت و میکوبید به پیشانی اش . خانمجان یزید را لعنت میکرد . صحنه های کتاب پر از مار و عقرب ؛ چاه و گرز آتش ؛ داغ و درفش و هیولا بود . نفس هایمان حبس ؛ تا بشنویم. از ترس ؛ شاشمان میگرفت و از وحشت کسی جرات نداشت در سیاهی شب برود پایین پله ها .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
دایی نه تلویزیون خریده بود ونه رادیو . میگفت دستور است . وقتش برسد هم سینما میرود هم تلویزیون میخرد . وقت خواب زن دایی چکمه های چرم سیاه یوسف دایی را میگذاشت بالای سرش . شمشیر ش در غلاف زیر تشک ؛ دم دستش . وضو گرفته ؛ اشهد خوانده ؛ با دعای حرز الشیاطین در جیب بغل ؛ رو به قبله به پهلوی راست؛ میخوابید . درست عین حکم کتاب . پیش از خواب برا ی اسب سفیدش مشعشع که با اسب ها ی دیگر منتظر در باغی مخفی ایستاده بود؛ با لبش نوچ نوچی میفرستاد . تسبیح لای انگشت هایش ؛ اظهرالشمس زمزمه میکرد تا وقتی خوابش بگیرده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
خانم جان بی اجازه او آب نمی خورد . همه چیز نظم و نسقی داشت که در کتاب نوشته بودند ؛ از افتادن یک برگ تا خریدن جهاز عروس . هر اتفاقی میافتاد دایی یوسف با شماتت میگفت میدانستم . چرا نیامدید بپرسید لاقل ؛ صلاح است امروز ؛ رفتن لب سد و نشستن به هندوانه خوری؟. آنهم ؛ شب دعای بلیه ؟ حالا نوش جانتان . گاهی وقت گرفتاری ؛ تسلایمان میداد که قبلا همه اینها را دیده ؛ بعله ؛ خبر اورده بودند . اما خب آدم چه بگوید . حتی بعد قتل سید احرار ؛ اصرارداشت ؛ که نه خیر ؛ به او شربت سمی داده انده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
خیابان ها که شلوغ شد ؛ همه میپرسیدند . این چه حکایتی است ؟!. دایی گیج ؛ گاهی میگفت وقوع نزدیک است ؛اما علایم کامل نیست .گاهی برعکس علایم کامل شده بود اما به حساب و کتاب دایی صدو بیست و شش سال دیگر میشد . بعد گفت فقط سکوت جایز است . عصر ها میرفت تکیه دیوانگان حسینی و آخر شب برمیگشت ؛ شده بود حسابدار امین هیئت . تا روزی که سوار موتورسیکلتش رفته بود حقوق بازنشتگی اش را بگیرد و سر راه به رسم همیشه سری به باغ مخفی اسب ها بزند . نزدیک ظهر خبرش را آوردند . رفته بود زیر تریلی ده چرخ ؛ آنهم کجا ؛ کنار جاده کمربندی نزدیک کوه چین کلاغ ؛ در جیب کتش چند حبه قند برای مشعشع ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
به عادت همیشه می رفتیم خانه دایی به یاد هر و کر قدیم . هیچ کس تاریخ دقیق جشن را نمی دانست ؛ تقویمش را تنها او داشت و حساب سر انگشتی اش را خانمجان . چکمه سیاه چرم را زن دایی سپرده بود به نوه سید احرار که رئیس موزه بود . کتاب ها را داماد کوچکش برده بود برای نوشتن تحقیق . زن دایی نگران مشعشع ؛ تسیح دانه سیاهش را میچرخاند و آه کشان می گفت ؛حتما حیوان بی آب و علف از گرسنگی ؛ تلف شده . همه تازه به یادمان آمده بود که هیچ کس نشانی باغ را ندارد ؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
___
___________
No comments:
Post a Comment