Tuesday, November 1, 2011

Rendan,October

___________________


فصلنامه رن دان - اُکتبر 2011

_________________________

ه * پیرایه یغمایی * مجید نفیسی * آزیتا قهرمان * سهند آقایی * شیدا محمدی * علیرضا زرین * فاطمه حق وردیان * فرامرز سلیمانی * معصومه ضیائی * نصرت الله مسعودی * مینو نصرت * خیرالله فرخی * راضیه خسروی * محمد باقر کلاهی اهری * مهرنوش قربانعلی * حسن عالیزاده * انسیه اکبری * رضا بروسان * الهه رهرونیا * رضا فرمند * مهتاب کرانشه * زاهد بارخدا * مه ناز طالبی طاری * مجید قنبری * لیلا نوری نائینی * یوسف صدیق * آزاده دواچی * شاپور احمدی * علیرضا ذیحق * علی نادری * اسماعیل یوردشاهیان * هاشم مقصودی * یاشار احد صارمی *ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

ه * هََه ه * دکتر رضا براهنی ه
ه * اعدام ويتگنشتاين- سعید کارآفرین
ه * بیژن جلالی- چند شعر
ه * تِد هیوز : آزادی بیان. شعری برای سیلویا پلات - فارسی : محمد رحیم اخوت - حمید فرازنده
ه * یحیی شیدا- آی ساری کوینک
ه * محمد قائد- غزل ناب به‏ عنوان محصول مشترك
ه * پيرايه يغمايی- سافو و شعر زنانه در 2600 سال پيش
ه * مصاحبه ی بیورن والن با توماس ترانسترومر- فارسی : سهراب رحیمی



* Frida Kahlo. Farsi:Azita Ghahreman *
____________

Angra Mainyu

God of darkness, the eternal destroyer of good, personification and creator of evil, bringer of death and disease. He is also known as Ahriman, and his name means “fiendish spirit”. He is seen as the personification of evil, he leading the dark forces against the hosts of Spenta Mainyu, the holy spirit, who assisted Ahura Mazda, the wise lord, and final victor of the cosmic conflict. Ahriman introduced the frost in winter, heat in summer, all manner of diseases and other ills.

___________________________

Reza Baraheni

__________________

Nastaliq - HamidReza Ghelichkhani1
______________
رضا براهنی

هَه ه

همیشه ما گورستان های نو می آفرینیم ه ه ه اما
دل مرا ببین که در گرو گورستان های کهنه ایست که گورهاشان در خاک غربال می شوند
زمان کشیده جهان را به توبره
و ناگهان کسی از راه می رسد
ه ه ه هزاره ی دیگر
و بر مزار ٬ سنگی و سقفی و نام و نشانی
ه ه ه می افرازد
و در برابر آن
ه ه ه دو دست بر سینه ه ه ه به سنگ می نگرد ه ه می گریده ه شبیه من
دفِ دل من از آن گورستان ها به رقص بر خواهد خاست
هَلَه م هَلَه م هَلَه لَم لَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل
و با زبان و چشم بومی من می گرید
چرا که گریه اصالت دارد
ه ه ه در این زبان ه ه ه در این دو چشم
هَلَه م هَلَه م هَلَه لَم لَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل
و گئچدی، بو گئجه گئچدی، کیم ایدی، بولبولیدی
و یا کی بیر گولیدی، گول، هَلای هَلهَله گَلگَل
یاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر؟
ه
هَلَه م هَلَه م هَلَه لَم لَم، یاپیش الیمدن اگر!ه
و ناگهان کسی از راه می رسده ه ه شبیه من:ه
قاوال چالان، اوخی ین، باخچالاردا، داغ اتگینده،ه
باغین دیبینده سنین عکسیوی تاپاندا، او عکسی، باساندا باغرینا گیزلین
ه«دیلیم! دیلیم! «دی ین» ای حیف اولموشوم، یازیغیم !ه
گؤزل دیلیم، نئجه باغریمدا یاندی، لاپ، کوله دوندی ه ه ه شبیه من ه ه ه شبیه من!»ه
زمان کشیده جهان را به توبره
زمان کشیده جهان را به توبره
یاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر!
ه
قوجاخلادیم : « نه گؤزلسن!» دئدی:« دئمه من ئولوم!»ه
دئدیم :«نه سنده ئولوم وار٬ نه واردی منده بؤلوم!»ه
و آغلادی
قان آغلادی
«الکدی گؤزلرین، آی گول، قیزیل گینه اَلنیر»
ه
سنون بو یاشلارو وی لن، جانیم قانا بلنیر»ه
دئدی : «دئمه من ئولوم»ه
دئدی : «دئمه من ئولوم»ه
دئدیم : « یاپیش!ه
یاپیش قولومدام اگر کئف لی سن، گولوم سن اگره ه ه شبیه من؟»ه
هَلَه م هَلَه م هَلَه لَم لَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل
هَلَه م
هَلَه
هَ
ه ه

بو چنگی «رودکی» چالسین!
ه
بلوچون اوغلودا گلسین، او نازلی قیچکی چالسین!ه
تارین دا «شهریار» آلسین، منیم یانیمدا اوتورسون
و «حاج صادق» قاوالی لن، برابریمده اوتورسون
و پاوه، زابله گئتسین، و بلخ تبریزه گلسین
و چال گاوال سسی قاخسین، و چال قاوال سسی قالسین
و اوندا من دی یرم : «هَ
ه ه!ه ه ه هَلَه ه ه ه هَلَه م هَلَه م هَلَه هَلهَل
و ایندی من دی ین اولدی
و ایندی من دی ین اولدی
چالانلاریم منه باخسین
باغین دیبینده او عکسی باساندا باغریما گیزلین
و ایندی من دی ین اولدی
قان آغلادوخ هامی میز
قان آغلادوخ
دف دل من از آن گورستان ها به رقص بر خواهد خواست
دف دل من از آن گور
و گوش کن تو به این توپراق !
ه ه ه هزار سال!ه
صدای چالقی از این ویران !ه ه ه هزار سال!ه

یکی به سینه فشرد عکس کهنه ای از صورت تو را تهِ باغ
ه ه گریست ه ه و هایهای ه ه شبیه من!ه
هزار سال
هَلَه م
هَلَه
هَ
ه ه

دَه دَه م دَه دَه م دَه دَه قورقود
ه ه دئدوخ دئدوخ ه ه هامی میز
و اَل اَلَه اَل اَل اَل اَلَه اَلَه وئردوخ
و یوللارین هامی سین
ه ه باغلادوخ ه ه هزار سال
هامی میزه ه قان آغلادوخ
ه ه هامی میزه ه هزار سال
هَلَه م
هَلَه
هَه ه
هَهمَن

تهران - 1371

_______________

Saeid Karafarin

_________________


س.کارآفرین
____________________

اعدام ويتگنشتاين
لودویک ویتگنشتاین فیلسوف و ریاضیدان اتریشی. تولد: 26 آوریل 1889. مرگ: 29 آوریل 1951. نوشته های او پایه نظریه عدم قطعیت را استوارتر کرد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
بيرون ز وجود خود ، خدا را ه ه ه زينهار مجو كه گفتمت فاش
گوئی كه به غيرما كسی هست
ه ه ه از خويش تو اين حديث متراش
مائيم و به غير ما كسی نيست
ه ه ه در شيب و فراز و زير و بالاش
نعيمی

_____

یک عصر بهاری. کمی پیش از طلوع تاریکی، تاری سنگین چشمان "ويتگنشتاين" بی هدف روی دستنوشته های پاره خود، دنبال معنای گمشده ای می چرخید، که طوفان درد از راه رسيد. فيلسوف ناله ای سرداد. اطرافیان سرپرستار را خبر كردند. در اتاق سفید باز شد و نگاه همه به کناری خزید. دختر زيبا روی دنبال مورفين گشت. بعد صدای گامهای سترگی شنیده شد که از انتهای راهرو بیمارستان به سمت اتاق قدم برمی داشت.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
بوی گرد و غبار درون مخاط بيمار پيچيده بود و درد كه همچون ريشه های سرطان پروستات از تهيگاه تن اش به انتهای جمجمه مي خزيد زلالی نگاهش را تار می كرد و مزه خون و نمك را در دهانش با شدت بیشتری ول می داد. صدای غريبی با زنگ گوشهايش آميخت. "ویتگنشتاین"مرد سفيد پوش و کشیده قامتی را ديد كه عينكش را روی گزارش سر پرستار بالا و پائين می کرد، بصدای بلند حرف می زد و چيزی را روی صفحه کاغذ به دختر جوان نشان می داد. فكر كرد آنچه در اتاق گفته می شود بيشتر به برگردان زبانی گمشده می‌ماند. مفاهيم و علامات همه كنگ و تاريك و درهم پيچيده بود. صداهايی كه در خلوت درد و جسم تكرار مي شدند و آوايي كه از دوردستها مي آمد همه در گودال سياه و مدور ذهن فرو مي رفت و هیچ باز نمی آمد. ناگهان از درون دالان تاريك و پرپیچ و خم ذهن آوازي غريب اما نه چنان بیگانه که می پنداشت، شنید. كسي به صداي بلند و كشيده از ميان تيرگي و لغت های كنگ و نامفهوم، قران تلاوت مي كرد. صدای گريه مردمانی نادیده از انتهای دالان تاريك شنیده می شد که ناله هایشان در ضرباهنگی متواتر با آواز قاری آمیخته بود.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ترس با بوی بد دهان و تلاوت قران مي آميخت. خس خس گريه زندانيان مثل صدای بال بال زدن انبوه کبوتران در طاق اتاقها می شکست و راه به جایی نمی برد. دهانش همچنان مزه خون و نمك مي داد. نگاهش خسته بود . چون قرائت به پايان آمد كسي از میان تاریکی پرسيد / استاد... سرّ "صدق الله العظيم" چه باشد كه آن جمع چهارده سخن است / درون تاريكي، زنجيرهاي بيشماري به شوق شنیدن، سوي مركز خزيدند. گوشها تیز به كلام شیخ بود. ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
با سردی برنده فلزي براق چشمانش را گشود. فكر كرد هنوز توي كتابخانه شخصی، پشت میز" فرنچ استایلش" نشسته و چیزهایی را از متن مهمترین رساله خود، "کنکاش در مباني رياضيات" خط می زند و دنبال معانی دیگری می گردد. اما آنجا نبود. یکی دوتن از شاگردانش را شناخت که كنار تخت ايستاده بودند. سر پرستار چيز منجمدی را روی سينه اش جابجا می کرد. اولين كسي كه به حرف آمد "كارل" بود. گفت: استاد کمبریج چشم براه شماست. فيلسوف لبخند زد. هنوز جانوری ناشناس و سراپا درد درون بدنش موج مي زد. به صدايي خفه كه با سرفه می آميخت گفت : كتاب "تحقيقات فلسفی" مهمترين دستاورد زندگي ام بوده ... رساله "منطق فلسفي" خالي از هر حقيقتي است. ته مانده صدایش را جمع کرد که چیزی بگوید. روي تخت سفت، مختصر تكاني خورد. "كارل" بي آنكه بخواهد دل استاد را شاد كند در حاليكه نور از پشت سرش مي تابيد گفت استاد : كتاب "تحقيقات فلسفی" مهمترين كتاب تاريخ فلسفه است. جز پرستار جوان كه با شلنگ سرم ور می رفت همه به علامت رضا سر تكان دادند. چشمان خسته فيلسوف از نظاره تن های بيشماری كه در اتاق بودند باز ماند. همه چيز تيره و تار شد و حرارت مبهمی كه دور ستون فقراتش حلقه می‌زد ديگر بار خبر از شکستن استخوانها و مثله شدن جوارح می داد. غول درد همه نئشگی مورفين را بلعيده بود. برای آنكه چيزی گفته باشد به زحمت سرفه ای كرد و گفت : دايره مربع وجود دارد اگرچه مدلول ندارد و اسم نيست و جمع اضداد نيست اما منطق است. كلام يكي بيش نيست و اگر كسي گفته هاي مرا بفهمد و سري باشد از سرها در اسرار زبان به همه صورتها و اصوات و زبانها سخن گويد سخن همه مرغان و جنبندگان بداند و با مخلوق بیامیزد و به کلامي واحد سخن گويد اكنون در ميان شما باشد مردماني كه حقيقت صدق الله العظيم درك كرده و به علم حروف و رموز اعداد واقف آمده باشند بدانيد كه هيچ سرّي خارج از وجود ما نيست و شمائيد كه همه حقيقت عالميده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
چند زندانی در سكوت مرگبار اتاق گريستند. يكنفر به ناله گفت / يا فضل ما در میان این بنا که عاجز از فهم ابعاد آنيم و نه مي‌دانيم دايره است و نه مي دانيم مربع گرفتاريم چگونه از حال فردايمان آگاه شويم فضل گفت / فردا روز وصل است اما شما در ابتداي فراقید من از سكوت مكان و ناله موران به سرنوشت خويش آگاهم قبل از من پیران اين سرّ به ديگران نياموختند من آنرا نمودم كلام من اگرچه بعد از هزار سال باشد بدان كس برسد كه من خواسته باشم و بي سبب نيست كه هر آيينه روياي مردي مي بينم كه با شاهدانی زیبا روي در اتاقي روشن و مربع گاه مثال مكتب خانه و بی گاه به مانند معبد ترسايان به زبان من سخن مي گويد و حقيقت حروف بدانان مي آموزده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
صداي اذان از روزن هاي دور و روشن به درون پيچيد، از دالان هاي نيمه تاريك گذشت و به همراه سربازان ميرانشاه از پله هاي خراب و ريخته پائين آمد. آتش مشعل میان مردمک زندانيان مي‌جنبيد. فضل گفت / ياران همه عمر ترسم از آن بود كه در بستر گرم جان به جان آفرين تسليم كنم شكر خدا كه مرگ باعزت به پيشوازم آمد / دو سرباز حلقه زنجیر از پاهاي فضل گشودند ريسماني خشن میان دستها نموند يكی از زندانيان كه جوانکی بیش نبود سوره الرحمان را به صوت فصیح تلاوت كرد زنجيريان با خشم و نفرت بر مغولان خيره بودند دو سرباز از بازوان فضل گرفته و تن نزارش را روی سطح سنگی زندان كشيدند زندانيان همه تا آنجا كه رخصت زنجير بود پيش آمدند و هر يك به نگاهي و كلامي او را بدرقه كردند در صحن سراي صاحب الامر تبریز به فرمان فقیهان و بدست جلادان سلطان، تن فضل مثله كردند و تا نماز شام جسد پاره وي در كوچه‌ها گردانيدند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
__
فضل الله نعيمي بن ابو محمد تبريزي معروف به فضل الله استرآبادي بنيانگذار نهضت حروفيه. مقتول به سال 796
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه


تابستان 80

__________

Bijan Jalali

________________


بیژن جلالی
____________________

1.
چه سعادتی است
وقتی که برف می‌بارد
دانستن اینکه
تن پرنده‌ها گرم است
2.
من با شعرهايم جوابي دندان شكن به جهان داده ام
نمي دانم چند دندان جهان شكسته است
ولي خرج دندان سازي من
هر ساله بالا مي رود
3.
چون برگی
به جهان
آویخته‌ام
4.
می‌خواهم غرق شوم
در یک نواختی روزهادر یک نواختی ملال
و آن چه نوشته‌ام
خواهد ماند برای بعد
برای دیگران که روی آب
شناورند
5.
نمی‌دانم جهان
پشت نام خود
پنهان شده
یا با نام خود
طلوع کرده است
6.
حرفی دارم
که تا کنون
آن را ننوشته‌ام
زیرا سفیدتر از کاغذهاست
7.
تمام غله های جهان را می خوریم
از سوسک ، ملخ و دیگر حشرات
پیشی گرفته ایم
حیوانات بیشماری را می خوریم
از گرگها ، کفتار و دیگر درندگان
پیشی گرفته ایم
8.
کاش آسمان
در دیگر داشت
و مرا
به فضای دیگری
دسترسی بود
9.
افکار مردها از مرگ
ناشی می‌شود
ولی زن‌ها زندگی را
با چنگ و دندان
حفظ می‌کنند
10.
با مرگ بگریزم
تا کهکشان‌ها
زیرا با زندگی
راه چندان دوری
نمی‌توان رفت

______________

C. K. Williams

_________________


Giving It Up
C. K. Williams

It is an age
of such bestial death
that even before we die
our ghosts go.
I have felt mine while I slept
send shoots over my face,
probing some future char
there, tasting the flesh
and the sweat
as though for the last time

And I have felt him
extricate himself and go,
crying, softening himself
and matching his shape
to new bodies; merging,
sliding into souls,
into motors, buildings,
stop signs, policemen—
anything.

By morning, he is back.
Diminished, shorn
of his light, he lies crumpled
in my palm, shivering
under my breath like cellophane.
And every day
there is nothing to do
but swallow him like a cold
tear
and get on with it.

from Lies (1969)

____________________

C.K. Williams' poetry of youth and age | Video on TED.com
_______