Azita Ghahreman
_______________

آزیتا قهرمان
_______________
از دور سگی نشسته ایم بر سطح ماه
برای ما که در آب ها ی فلک بی سرافتاده اییم
و عکس لخت مان تماشایی ست
برای آسمان و تیغه هایش روی گلوی ما چه اتفاقی می افتد؟ه
برای دهانِ تلخ و پر شکر ه ه هوایی که این همه بادا باد...ه
هیچ وقت جوشان وه ه اینهمه لبریز در عمرم نبوده ام
خواب و خلنگ ها راه افتاده روی خاک
کلوخ و سنگ حتی ه ه دست و پا در آورده
و موسیقی شبیه هیچ جانوری سوسو نمی زنده ه مگر که عشق
با شاخک های خیس و پهلو ی کج بعد ِ سم پاشی
یک ور ولو روی کاشی های ِ سفید
مرگ هم صد جان نبوداین قدرکه عشق
با کلاه بوقی و کشتی کاغذی
و آدم های زیادی به روی عرشه
هی چشم می شوند برای کوسه ها ه ه لب و دماغ برای امواج
این همه زخم ...دردهانم هیچ وقت پنهان نکرده بودم ه ه برای خندیدن
و سکوت پوزه ام را با گچ ه ه این طور نا بکار ...!ه
به اردکی مریض چترم شبیه نبود
تا ماهرانه از پاییز رد شوم
چرا که نوشته اند جز سایه به ما مهلت نمی دهند
چرا که جز دستمالی به دور گردنم ه ه حدودی نبود در جغرافیای من
و من دیوانه واری ِ چاه بود م در گودی دو کوه
ناچاری آسمان برای ریزش در رنگین کمان
برای هیچ و زمین ِمن که تو بودی
پیراهنی از گوشت خواهرم به رنگ ِسرو پوشیدم
و کلمات از وضوح تاریکی ه ه غایب شدند
اینهمه سر به راه و کج ه ه هیچ وقت
گیج ؛ تف نینداخته ام روی خودم شاید کمی گرم تر شوم
و نقش فنجان تفاله ای جفنگ از وق وق و
سطرها ریسمان ِلقی بود اطراف این صدا
آیا من واقعا یک تکه شیرینی از خامه و عسل خواهم شد در بشقابی قشنگ ؟؟ه
یا فراموش ....ه
خورده می شوم ؟ه
مورچه های درشت قرمز ذره ذره مرا تا لانه می برند؟ه
بهارکه بیاید
در شاید ِ دهان ِ پرند ه ای سیاه
آیا دوباره سیب می شوم در منظره ؟ه
____________
و عکس لخت مان تماشایی ست
برای آسمان و تیغه هایش روی گلوی ما چه اتفاقی می افتد؟ه
برای دهانِ تلخ و پر شکر ه ه هوایی که این همه بادا باد...ه
هیچ وقت جوشان وه ه اینهمه لبریز در عمرم نبوده ام
خواب و خلنگ ها راه افتاده روی خاک
کلوخ و سنگ حتی ه ه دست و پا در آورده
و موسیقی شبیه هیچ جانوری سوسو نمی زنده ه مگر که عشق
با شاخک های خیس و پهلو ی کج بعد ِ سم پاشی
یک ور ولو روی کاشی های ِ سفید
مرگ هم صد جان نبوداین قدرکه عشق
با کلاه بوقی و کشتی کاغذی
و آدم های زیادی به روی عرشه
هی چشم می شوند برای کوسه ها ه ه لب و دماغ برای امواج
این همه زخم ...دردهانم هیچ وقت پنهان نکرده بودم ه ه برای خندیدن
و سکوت پوزه ام را با گچ ه ه این طور نا بکار ...!ه
به اردکی مریض چترم شبیه نبود
تا ماهرانه از پاییز رد شوم
چرا که نوشته اند جز سایه به ما مهلت نمی دهند
چرا که جز دستمالی به دور گردنم ه ه حدودی نبود در جغرافیای من
و من دیوانه واری ِ چاه بود م در گودی دو کوه
ناچاری آسمان برای ریزش در رنگین کمان
برای هیچ و زمین ِمن که تو بودی
پیراهنی از گوشت خواهرم به رنگ ِسرو پوشیدم
و کلمات از وضوح تاریکی ه ه غایب شدند
اینهمه سر به راه و کج ه ه هیچ وقت
گیج ؛ تف نینداخته ام روی خودم شاید کمی گرم تر شوم
و نقش فنجان تفاله ای جفنگ از وق وق و
سطرها ریسمان ِلقی بود اطراف این صدا
آیا من واقعا یک تکه شیرینی از خامه و عسل خواهم شد در بشقابی قشنگ ؟؟ه
یا فراموش ....ه
خورده می شوم ؟ه
مورچه های درشت قرمز ذره ذره مرا تا لانه می برند؟ه
بهارکه بیاید
در شاید ِ دهان ِ پرند ه ای سیاه
آیا دوباره سیب می شوم در منظره ؟ه


0 comments:
Post a Comment