Yashar Ahad Saremi
_______
یاشار احد صارمی________________
شرگذشت
باز جایی بی خبر از دوستانم می نوشم ه
باز مثلث هایم چهار گوشه دارند ه ه گوشه های پنهانی و بیشتر
امروز کلاهم را از سر که برداشته ام؟ه
من همیشه وقتی گم می کنم دو سه نفر بی صدا می روند وُ زُلم می زند پشت چیزها و اسم ها.ه
از قضا این گنبدها ه ه این مردی که نی می زند زیر نارون
ه - باور کن خواب نمی بینم همین الان اینجا چند گنبد و زیرِ نارون مردی نی می زد
از قضا مثل خودم از خودش می رفت ه ه نمی رفت ؟ ه
گفته بودی این جا چشم هایم را ببندم ه ه خدا خدا را بیامرزد
ه- مبتلای یک عجله ام ه ه ه مبتلای ققنوسی ناتمام
از قضا یک آجر قرمز رنگ و خودم ه ه خونِ آفتاب ه ه ماجرا جویی از هشت بهشت
واین هاج واج که تویی توی پیراهنم !ه
من همیشه وقتی گم می کنم بی اختیار چشم می دوزم به چشم های تو
زوزه ای فضایی بود ه ه ه نبود ؟ه
باز مثلث هایم چهار گوشه دارند ه ه گوشه های پنهانی و بیشتر
امروز کلاهم را از سر که برداشته ام؟ه
من همیشه وقتی گم می کنم دو سه نفر بی صدا می روند وُ زُلم می زند پشت چیزها و اسم ها.ه
یکبار هم خود مرگ را به اتاقِ خروس بردم و از قضا همین حالا دست های من و کشاله های گرم
پاهایش خوشمزه بود ه ه نبود ؟ه شما را من زندگی نکرده ام ه ه شما را که از درخت هایتان تلپ افتاده اید و می رقصید
اما به یاد می آورم ابرها راه ه فوج فوج شاخه های تاریک و خیس
باز این شیشه ها بال در آورده اند
ه- تو نیستی و من هنوز چشم بسته می شمرم...ه
باز این شیشه ها بال در آورده اند
ه- تو نیستی و من هنوز چشم بسته می شمرم...ه
می گویم سیب! ه ه وجود نداری ه ه کلاغ!ه ه نیستی و باغ پریده است...ه
و بعد از این ه ه شرگذشتی از من به زبان نخواهد آمد!ه
از قضا این گنبدها ه ه این مردی که نی می زند زیر نارون
ه - باور کن خواب نمی بینم همین الان اینجا چند گنبد و زیرِ نارون مردی نی می زد
باز با خودم را نیاورده ام
من همیشه وقتی دور می شوم گوشه موشه ها سر به سرم می گذارند وُ بلبشویِ شاخ ها و شکل ها
آن شب هم یواشکی از پله ها رفتم پایین و خشکش زد از دهانم ...ه
بوی عشق می داد ه ه نمی داد ؟ ه
در شیشه ام شیطان خوابیده است !ه
باید تمرکز کنم ه ه از خودم می ترسم و صدای کرختِ رود...ه
بوی عشق می داد ه ه نمی داد ؟ ه
در شیشه ام شیطان خوابیده است !ه
باید تمرکز کنم ه ه از خودم می ترسم و صدای کرختِ رود...ه
باز از این درخت تا آن درخت ه ه نیستی !ه
ه - چه کسی از دست تو شانه ساخته ؟ ه
در افسانه ام نیستم و چشم های چند گاو در این ور آن ور
ماه دیگر نمی خواند و من همیشه وقتی گم می کنم منقار سیمرغ را در چشمم ه ه زیاد نگاهم نکن! ه
خرت و پرت های زائدم ه ه باید بریزم بیرون ه ه این فندک این دوربین این کلیدها و فرشِ پران
می شد چلچراغی بود با بال هایی از گچ بیرون ونمی دانستم ه ه چاهی بود با چند دیبک و نمی دانستم
در افسانه ام نیستم و چشم های چند گاو در این ور آن ور
ماه دیگر نمی خواند و من همیشه وقتی گم می کنم منقار سیمرغ را در چشمم ه ه زیاد نگاهم نکن! ه
خرت و پرت های زائدم ه ه باید بریزم بیرون ه ه این فندک این دوربین این کلیدها و فرشِ پران
می شد چلچراغی بود با بال هایی از گچ بیرون ونمی دانستم ه ه چاهی بود با چند دیبک و نمی دانستم
گفته بودی این جا چشم هایم را ببندم ه ه خدا خدا را بیامرزد
ه- مبتلای یک عجله ام ه ه ه مبتلای ققنوسی ناتمام
از قضا یک آجر قرمز رنگ و خودم ه ه خونِ آفتاب ه ه ماجرا جویی از هشت بهشت
واین هاج واج که تویی توی پیراهنم !ه
من همیشه وقتی گم می کنم بی اختیار چشم می دوزم به چشم های تو
زوزه ای فضایی بود ه ه ه نبود ؟ه
ه- خواب آلودم عزیزم ه ه ه چشم هایم غور در رویا و سایه هاه ه ه زیاد نگاهم نکن
باید خودم را بیندازم و از قضا یک گهواره ی گرم و صدای پری :" بخواب لعنتی !" ه ____
_______


0 comments:
Post a Comment